دانلود پایان نامه

مکانیسمهای دفاعی اولین بار توسط فروید مطرح شدند. به عقیده ی فروید (1894؛ به نقل از زیگلر-هیل و همکاران، 2008)، شخص برای رهایی از امیال، تکانهها و افکار ناخوشایند از مکانیسمهای دفاعی به عنوان ابزاری جهت اصلاح و تحریف واقعیت سود میجوید. جرج وایلنت با استفاده از نیمرخهای روانی به دست آمدهی افراد در مصاحبهها و پرسشنامهها، اولین مطالعات بالینی را در زمینهی مکانیسمهای دفاعی انجام داد. او مکانیسمهای دفاعی را بر روی پیوستاری از دفاعهای رشدنایافته تا رشدیافته قرار داد و عقیده داشت، همهی افراد صرفنظر از وجود آسیبروانی از آنها استفاده میکنند (بلایا و همکاران، 2006). از دیدگاه فروید (فروید، 1962) بدویترین بخش ذهن «نهاد»، دومین بخش «خود» و سومین بخش «فراخود» است. خود حوزهای از ذهن است که با واقعیت تماس دارد و تنها منبع ارتباط فرد با دنیای بیرونی است. این ساختار شخصیتی برای کاهش سطح تنش و اضطراب از سازوکارهای دفاعی استفاده میکند (وایلنت، 1994و 2000؛ سیگل و همکاران، 2007). با گذر زمان و تحولات نظری در زمینه عقاید مربوط به مکانیسمهای دفاعی، طبقهبندیهایی بر مبنای پایههای نظری مختلف شکل گرفت که کاربرد دفاع را برای رشد بهنجار ضروری دانستند (کریمر، 2006).
بر اساس رويكرد روان تحليلگري افراد در مواجهه با تنيدگي از سبكهاي دفاعي مشخصي استفاده ميكنند كه اين سبكها بر اساس ميزان پختگي به سه گروه تقسيم ميشوند (اندروز و سينگ، 1993): الف) سبک دفاعي رشديافته (پخته): اين دفاعها مقبول بوده و از بزرگسالان سالم سر ميزند و در سلامت روان افراد نقش تعيينكننده و مثبتي دارند )براي مثال: والايش، نوع دوستي، پيشبيني و شوخي). ب) سبک دفاعي رشدنيافته )ناپخته): در كودكان و بزرگسالان كاربرد دارد، اين دفاعها بزرگسالان را در كنارآمدن بهينه با واقعيت ناتوان ميسازند و استفاده مداوم از آنها مشكلات جدي را در كنار آمدن با واقعيت پديد ميآورد (براي مثال: خيالپردازي، فرافكني، خودبيمارانگاري، رفتارهاي منفعل- پرخاشگر و برونريزي). ج) سبک دفاعي نوروتيک: در همه افراد شايع است، اين دفاعها در كوتاه مدت مفيد بوده اما در بلند مدت منجر به مشكلاتي در روابط، شغل و كاميابي از زندگي ميگردند )براي مثال: توجيه عقلاني، واپسزني، واكنش وارونه، جابجايي و گسستگي).
با توجه به چشم انداز رویکردهای نظری پس از فروید میتوان دو الگوی نظری در مورد طبقهبندی دفاعها را بر اساس بعد رشدیافتگی متمایز کرد:
2-14-1- الگوی تحولی:
دو اصل مسلم برای الگوی تحولی وجود دارد؛ اول این که یک الگوی رشد برای ظهور و افول دفاعها وجود دارد و در هر سنی، یک مکانیسم دفاعی، غالب است و دیگر اینکه هر دفاع تاریخچه رشد دارد، بنا به نظر کریمر هر دفاع در آغاز به عنوان یک بازتاب فطری نمایان میشود که به صورت منادی برای یک پاسخ حرکتی ارادی به کار میرود. به عنوان مثال، دفاع انکار به صورت بازتاب اولیه نادیده گرفتن- که برای حفاظت نوزاد از محرکهای تنیدگیزای بصری طراحی شده- شروع میشود و به واکنش بستن چشمها گسترش مییابد و سپس این واکنش حرکتی به صورت عملکردی شناختی (مانند بازگیری توجه از یک محرک تنیدگیزا) درونی میگردد و در نهایت دفاعها به سمت اشکال پیچیدهتر که شامل استفاده از زبان و سایر فرآیندهای شناختی پیشرفته است، گسترش مییابد (کریمر، 2006).
2-14-2- الگوی سلسلهمراتبی:
در این رویکرد دفاعها بر روی پیوستاری از رشدیافته تا رشدنایافته مرتب میشوند، در این الگو مکانیسمهای دفاعی را مانند کارکرد قلب میدانند، همانطور که وجود ضربان قلب برای زندگی ضروری است اما اگر خیلی تند یا خیلی کند باشد نشانهای از آسیب و اختلال عضوی است، فراوانی کاربرد یا عدم وجود دفاع نشانهی اختلال است (کریمر، 2006). جرج وایلنت از مطرحترین نظریه پردازان این الگوی طبقهبندی میباشد. تعریفی که وایلنت از مکانیسمهای دفاعی ارائه میدهد؛شیوههای مشخص نحوهی برخورد با تعارض هیجانی و تنیدگی است. به علاوه وایلنت معتقد بود که سبکهای دفاعی در تمام دوران زندگی بزرگسالان اکثراً از رشدنایافته به سمت رشدیافته تغییر میکند و نیز سبکهای دفاعی رشدیافته در بزرگسالان عادی سازشیافته و سبکهای دفاعی رشدنایافته در افراد ناسازگار وجود دارد (نیکل و ایگل، 2006). این مؤلف که از مشهورترین پژوهشگران در حوزه مکانیسمهای دفاعی است، الگوی سلسله مراتبی آنا فروید را گسترش داد، وایلنت پنج هدف و کنش مهم برای مکانیسمهای دفاعی در نظر میگیرد (قربانی، 1383):
1. نگهداشتن عواطف در محدودهای قابل قبول به هنگام رویارویی با بحرانهای ناگهانی زندگی.
2. برقراری و ذخیرهسازی تعادل عاطفی از طریق به تعویق انداختن و یا افزایش ناگهانی مسیرها در کشانندههای زیستشناختی (مانند آنچه در دوران بلوغ اتفاق میافتد).
3. خلق و تحقق یک دوره زمانی برای تسلط و پذیرش یک خودپنداشت جدید (مانند تغییرات پس از عمل جراحی مهم) و یا یک پسرفت ناگهانی مسیرها در کشانندههای زیست شناختی (مانند آنچه که در دوران بلوغ اتفاق میافتد).
4. تداوم رفتار بهنجار در رویارویی با تعارضهای غیر قابل حل (مانند مواجه شدن با مرگ و از دست دادن عزیزان).
5. رویارویی با تعارضهای مهم در زندگی واقعی و هشیارانه زندگی کردن با این تعارضها (مانند سپردن والدین به خانه سالمندان، قتل به هنگام جنگ).
2-15- تعریف زندگی
اصطلاح «زندگی» را میتوان به عنوان همه حیطههای زندگی فرد در مقطعی از زمان، از بدو تولد تعریف کرد (داینر، 2005).
2-16- رضایت از زندگی
موضوع مهمی که ذهن اکثر محققان را به خود مشغول کرده است، رضایت از زندگی است، چون این موضوع برتمام حیطههای جسمی- روانی و اجتماعی تأثیر میگذارد. محققان به دنبال فهم این مطلب هستند که رضایت از زندگی چگونه حاصل میشود و از همه مهمتر اینکه چه چیزی بر روی رضایت از زندگی افراد اثر میگذارد و باعث کاهش یا افزایش میزان رضایت از زندگی میگردد. رضایت از زندگی یکی از واکنشهای انسانی در زندگی فردی و اجتماعی است و به عنوان ارزیابی کلی فرد از زندگی تعریف میشود. به اعتقاد داینر و همکاران (1985)، رضایت از زندگی، قضاوت شخصی از سعادت و بهروزی و کیفیت زندگی مبتنی بر معیارهای انتخابی هر فرد است. رضایت از زندگی یک فرایند شناختی و قضاوتی است و این قضاوت بر پایه شرایط فرد با چیزی است که گمان میرود یک استاندارد مناسب باشد. رضایت از زندگی احساس خرسندی کلی فرد از زندگی میباشد(مکینتاش، 2001).
رضایت از زندگی عبارتست از؛ ارزیابی مثبت شناختی- عاطفی از زندگی خود. این ارزیابیها از واکنشهای احساسی نسبت به وقایع، بهعلاوه قضاوتهای شناختی از رضایت و برآورده شدن خواستهها تشکیل شدهاند. رضایت از زندگی، نشانگر آن است که فرد چگونه زندگی خود را در کل ارزیابی و برآورد مینماید و بر ارزیابی دامنهداری که فرد از زندگی خود به عمل میآورد، متمرکز است. اصطلاح رضایت از زندگی میتواند به عنوان قضاوت فرد در مورد همه حیطههای زندگی در مقطع خاصی از زمان یا به عنوان یک قضاوت یکپارچه در مورد زندگی شخص از بدو تولد تعریف شود. در حقیقت، رضایت از زندگی این مسائل را منعکس میکند که تا چه اندازه نیازهای اساسی برآورده شدهاند و تا چه اندازه انواع دیگر اهداف، به عنوان اهداف قابل دسترسی میباشند. در حالیکه، برای افرادی که در شرایط کمتر پیشرفته زندگی میکنند، ارضای نیازهای اساسی بیشترمورد توجه قرار میگیرد (داینر، 2005). یکی از مفاهیم روانشناسی مثبت که اخیراً به آن توجه شده است، مفهوم رضایت از زندگی است. در واقع رضایت از زندگی مفهومی کلی و ناشی از کل زندگی است (تیم، 2010). در چند دهه اخیر با ظهور روان شناسی مثبت، در تحقیقات روانشناختی تغییرات بسیاری صورت گرفته و علاقه به تحقیق در این حیطه افزایش یافته است (پیترسون و سلیگمن، 2004؛ شوگرن و همکاران، 2006).
امید به زندگی و اهمیت و جایگاه آن، برای برخوردار بودن از زندگی خوب و شاد، امری انکارناپذیر است (کینگ و همکاران، 2006). یافتههای پژوهشی متعددی نشان دادهاند که امید عنصری اساسی در بهزیستی روانی- عاطفی است و به طور سیستماتیک با ابعاد گوناگونی از شخصیت، سلامت جسمی و ذهنی، سازگاری و انطباق با استرسها، مذهب و فعالیتهای مذهبی و اختلالات رفتاری ارتباط دارد (اسکنل و بکر، 2006). سازگاری روانشناختی در رویکرد مثبتنگر دو مؤلفه مثبت و منفی را دربرمیگیرد: 1. داشتن رضایت از زندگی؛ 2. فقدان بیماریهای روانشناختی (گیلمن، 2005).
طی یک دهه اخیر و با گسترش مباحث مربوط به روانشناسی مثبت، تمایل به مطالعه جنبههای مثبت سلامت نیز به موازات جنبههای منفی در حال افزایش است (رابینز، 2008). شخصی که سلامت روانی دارد، میتواند ضمن احساس رضایت از زندگی، با مشکلات، به طور منطقی برخورد نماید. به عبارت دیگر، افراد دارای سلامت روان، قادرند در عین کسب فردیت، با محیط نیز انطباق یابند (کوشان و واقعی، 2005). یکی از شاخصهای نشاندهنده سلامت روانی، میزان رضایت از زندگی است. منظور از رضایت از زندگی، نگرش فرد، ارزیابی عمومی نسبت به کلیت زندگی خود و یا برخی از جنبههای زندگی، همچون زندگی خانوادگی، شغلی و تجربه آموزشی است (داینر و همکاران، 1999). رضایت از زندگی از سایر سازههای روانشناختی مانند عاطفه مثبت و منفی، عزت نفس و خوشبینی متمایز است (لوکاس و همکاران، 1996). رضایتمندی از زندگی، رضایت افراد درباره جنبه خاصی از زندگی و دوره خاصی نیست، بلکه رضایت از همه تجارب فرد در مجموع است ( باشتوگ و دومان، 2010). داینر و پاوت (1993، به نقل از گارسیا و همکاران، 2010) رضایت از زندگی را یکی از نمایانگرهای کلیدی بهزیستی میدانند و به فرایندی میگویند که افراد یک ارزیابی از کیفیت زندگیشان را بر پایه استانداردهای خودتحمیلیشان دارند. شواهد حاکی است که احساس پیوستگی با رضایت از زندگی ارتباط مثبت دارد (اریکسون و لیندستروم، 2005). ماتیلا و همکاران، (2007)، دریافتند که نارسایی هیجانی پیشبینیکننده مهمی برای رضایت کمتر از زندگی است. داینر و همکاران (1985)، دوراک و همکاران (2009)، آریندل و همکاران (1999) و بلایز و همکاران (1989) ارتباط نمرههای SWLS را با نمرات افسردگی، منفی گزارش کردند. گروهي ديگر از پژوهشها نيز به تأثير سلامت روان يا كاهش مشكلات هيجاني بر رضايت از زندگي اشاره داشتهاند (هامارات و همکاران، 2001؛ سامانی و همکاران ، 2005).