ذهني، ريشه در سازمان هاي گروهي دارند و به تعبيري، مقولات تفکر به بازتاب يا انعکاس صور معين سازمان گروهي متصل اند (عليزاده و ديگران،248:1388).
“چون معرفت و فکر جداي از هستي اجتماعي انسان وجود ندارد و جامعه تا آن اندازه که در وجدان جمعي وجود دارد، واقعي است؛ معرفت ها، باورها و عقايد، وجوه ذهن جمعي هستند که اساسشان شکل خود جامعه است؛ در نتيجه، مفاهيم و مقولات فهم، ساخته ذهن نيستند،بلکه واقعيت حيات اجتماعي باعث ايجاد آن ها شده است” (عليزاده و ديگران،248:1388).وبر نيز همانند دورکيم بر کليت جامعه اذعان دارد،ولي ديدگاه او با ديدگاه دورکيم متفاوت است.”وبر علي رغم اذعان به کليت جامعه،بر نقش افراد تاکيد مي کند وبنابراين،بر خلاف تاکيد دورکيم بر نهادهاي اجتماعي،بر کنش اجتماعي پافشاري مي کند”(عليزاده و ديگران،265:1388).
ماکس وبر (1965)جامعه شناسي را علم فراگير کنش اجتماعي مي دانست.او به خاطر تحليلي در باب کنشگران فردي، از بسياري پيشينيانش و نيز از دورکيم، متفاوت بود. علاقه اصلي دورکيم به عوامل اجتماعي معطوف بود، با اين نگرش که عوامل اجتماعي انسجام ساختارهاي اجتماعي را حفظ مي کنند؛ اما تأکيد اصلي وبر، متوجه معاني ذهني اي است که انسان هاي کنشگر به کنش هاي شان نسبت مي دهند. او بيشتر جهت گيري هاي متقابل اين کنش ها را در چارچوب زمينه هاي تاريخي-اجتماي مورد بررسي قرار مي دهد. بنابراين، وبر جامعه شناسي را علمي مي داند که از طريق تفسير، سعي دارد کنش اجتماعي افراد را براي دستيابي به تبيين علّي آن ها ، فهم و بررسي کند. اين نگرش به جامعه شناسي، درمقابل جامعه شناسي پوزيتيويسي و اشراقي (درون فهمي) ديلتاي، به جامعه شناسي تفهمي، شهرت يافت. هدف جامعه شناسي تفهّمي، فهم کنش اجتماعي و تبيين علّي کنش اجتماعي در گستردگي و تأثيرات آن است. هر رفتاري که فرد معنايي براي آن قائل شود، کنش است و رفتاري که معناي آن مربوط به رفتار فرد ديگري است و در نتيجه، در جريان گسترش خويش به سوي او هدايت شده،کنش اجتماعي است(همان: 265،288،289 ).
افکار و انديشه هاي شلردر جامعه شناسي شناخت جايگاه خاص و ويژه اي دارد. “جامعه شناسي شناخت شلر تا حد قابل توجهي ريشه در تحليل پديدار شناختي وي دارد. اين تحليل مي کوشيد توضيح دهد که مناسبات ريشه دار بود شناختي و معرفت شناختي ميان انسان ها چگونه خود را با نظام کيهاني سازگار مي کنند و اين مناسبات چگونه بر حسب تعيّن اجتماعي شان سازگار مي شوند” (هميلتون،131:1385). “تئوري شلر به جاي قرار دادن تعيّن اشکال شناخت صرفاً در عالمي ساختاري چون روابط توليد بر تعيّن انديشه به واسطه عوامل فکري و مادي هر دو تأکيد مي کند “(هميلتون،131:1385).
شلر سه شيوه شناخت را به عنوان دستگاه هاي اساسي شناخت بشري بر حسب تمايز انگيزش هاي مربوط در نظر مي گيرد. سه اصل بنيادي در جامعه شناسي شناخت وجود دارد که نخست: شناختي که هر انساني از خود به عنوان عضو جامعه دارد به طور کلي نه شناخت تجربي بلکه پيشيني است.اين شناخت از لحاظ تکويني مقدم بر مراحل آگاهي به خود و ارزش خود است.منِ بدون ما وجود ندارد و از لحاظ تکويني، ما همواره پيش از من، معنا دارد.”دومين اصل بنيادين شلر اشعار مي دارد، مناسباتي که مستلزم چنين مشارکتي در يک آگاهي مشترک است. به ساختار جوهري گروه بستگي دارد و با گونه هاي آرماني درک مي شود.بدين سان ادراک ،اين ساختار جوهري، در وهله نخست با وسايل هرمنوتيک به دست مي آيد. زيرا آنچه در خود اين روند دخيل است اساساً انتقال معناست “(همان 135-136).
اصل سوم آن اين است که :ساختار ثابتى از معرفت‏به واقعيت وجود دارد که در همه قلمروهاى معرفت انسانى گسترده است‏. و بخش ثابت ذهن انسان را تشکيل مى‏دهد. محتواى اين بخش ثابت، ممکن است که در طول تاريخ نظم و نسق دوباره‏اى يابد، اما همچنان غير قابل تقليل است.. بنابراين، محتواى اين معرفتها دستخوش تعين اجتماعى نمى‏شود بلکه صور (اشکال) آنها به وسيله ساختار جامعه، ضرورتا مشروط و مقيد مى‏گردد.

2-2 مفهوم معرفت
رابرت کي مرتن (1973)در مورد قلمرو معرفت مي نويسد: “حتي مطالعه اي اجمالي کافي است تا نشان دهد که اصطلاح معرفت1 آنچنان مفهوم وسيعي دارد که به هر نوع ايده و هر شيوه ي تفکر، از باور هاي عاميانه گرفته تا علوم قابل اثبات(پوزيتيو) دلالت ميکند”(مرتون،9:1973).
“در جامعه شناسي معرفت اغلب واژه ي معرفت با اصطلاح فرهنگ2 يکسان انگاشته شده، به طوريکه نه فقط علوم دقيق ، بلکه اعتقاد هاي اخلاقي، اصول موضوعه ي معرفت شناختي، اسناد هاي مادي، احکام ترکيبي، باور هاي سياسي، مقولات تفکر، معتقدات اخروي، هنجار هاي اخلاقي، مفروضات هستي شناختي و مشاهدات مربوط به واقعيت تجربي ، همه ي اين امور را تقريبا بدون وجود تمايزي ميان آنها به لحاظ وجودي مشروط دانسته اند”(مرتون،9:1973).
“ميدانيم که واژه ي “knowledge” در زبان انگليسي، چنين قلمروي گسترده اي ندارد.برخي از نويسندگان معتقدند که اين از آن روست که واژه ي آلماني” wissen” مقولاتي چون تفکر، آگاهي، ايدئولوژي، جهان بيني، باورها، عناصر فرهنگي، هنجار هاي ارزشي، احساس هاي رواني و نگرش ها و ويژگي هاي شخصي را دربر مي گيرد؛ بنابراين ، قلمرو معرفت در ادبيات جامعه شناسي معرفت ، گسترده تر از فهم متعارف از معرفت است”( عليزاده و ديگران،46:1388).
2-2-1 رابطه معرفت وآموزش
شوتس ،برگر و لاکمن معتقدند که بيش تر معرفت موجود در آگاهي فرد،اصلا معرفت عملي اي نيست که خود فرد اکتسا
ب کرده باشد،بلکه غير مستقيم از ديگران کسب شده است. “برخي از اين معرفت ها در دوران کودکي(براي مثال راه رفتن و-در مورد بيش تر افراد-نوشتن)کسب مي شوند.برخي از معرفت ها در دوره هاي بعدي زندگي کسب مي شوند:درس جبر و رانندگي”(کنو بلاخ،217:1390).
براي فهميدن اين موضوع، به زيست جهان ،يعني فضاي تجربه هاي ساخته شده از مجموعه اي از فعاليت هاي آگاهانه،مي پردازيم.زيست جهان که دنياي تجربه ذهني شمرده مي شود، فقط شامل تجربه هاي خود ما نيست،بلکه همچنين تجربه هايي را هم شامل مي شودکه از ديگران،و به طور غير مستقيم،کسب کرده ايم
زيست جهان ذهنيِ هر فرد ،از تجربه هاي گوناگون او تشکيل شده است.به همين واژگاني که اکنون برابر چشم شما قرار دارندتوجه کنيد.شما در عين حال که متن را مي خوانيد. ،ناگهان افکاري به ذهن شما خطور مي کنند.وگفتگوي خود را با يکي از آشنايان به ياد مي آوريد،يا اصلا خسته مي شويد و خواندن را کنار مي گذاريد.چند لحظه بعد،بار ديگر تمرکز مي کنيد و به سراغ متن بر مي گرديد.مي بينيد که فقط در چند ثانيه چه تجربه هاي گوناگوني داشته ايد؟شوتس از اين تجربه ها به عنوان واقعيت هاي متنوع نام مي برد.”هر تجربه اي داراي واقعيت خاص خودش نيست و به دسته اي از تجارب تعلق دارد.مشخصه واقعيت هاي متنوع ،ضمن تنوع،معين بودن آن هاست.هر دسته يا شيوه تفکري را مي توان يک منطقه معنايي آگاهي ناميد” (کنو بلاخ،219:1390).” در مناطق معنايي،تجربه هاي معنا دار کسب و به معرفت فرد افزوده مي شوند.به نظر مي آيد اين مناطق معنايي به هيچ وجه داراي اهميت يکسان نيستند ،چرا که در آگاهي ما فقط آن واقعيت هايي برجسته مي شوند که در زندگي روزانه يا،دقيق تر بگوييم در زيست جهان روزانه ما اهميت دارند”(کنو بلاخ،220:1390).
يکي از مشخصه هاي زيست جهان روزانه (يا به اختصار روزانه)اين است که در اين دنيا عملي انجام مي شود(عمل را مي توان در دنياي کوچک تخيل ها و تصورات خود نيز انجام داد).دنياي روزانه،علاوه بر اين،آن بخش از زيست جهان است که در آن مي توان تغيير داد (همان چيزهايي را که در تمايز با دنياي خيالي تغيير يافته باقي مي مانند )و زيست جهان روزانه ويژگي اصلي ديگري نيز دارد و آن وجود دنياي کنشگران ديگري است که مي توانند محيط اطراف ما را تغيير دهند.اساسا،تمام روابط اجتماعي، اشياء،و نشانه هاي فرهنگي يعني خانواده ها،ابزارها ونمادها در عمل و در جريان دخالت عملي در دنيا ساخته مي شود.زيست جهان روزانه ،به همين دليل ،دنيايي است که ما در آن با ديگران در حال انجام کنش هستيم وبا آنها ارتباط داريم (کنو بلاخ،221:1390).
زيست جهان ما نه تنها عمل گرايانه است،بلکه ارتباطي و اجتماعي است.اين ويژگي ها تاثير عميقي بر معرفت ما دارند. وقتي مي گوييم معرفت همواره آگاهانه ساخته مي شود،اين به آن معنا نيست که آگاهي ما بايد همه معرفت مان را بسازد.معرفت مي تواند غير مستقيم از ديگران کسب شود،در واقع ،بخش عمده معرفتي که داريم با سازو کار”اجتماعي”کسب شده است و،همچنين، منشا آن در آگاهي خود مانيست.بسياري از چيزهايي را که مي دانيم خودمان تجربه نکرده ايم بلکه آن ها را از والدين،معلمان،کتاب ها،لوح هاي فشرده،و از کامپيوترمان آموخته ايم.تحليل پديدار شناختي از “معرفت اجتماعي کسب شده”نشان داده که معرفت ذخيره شده ما جنبه اجتماعي دارد (کنو بلاخ،222:1390).
2-2-2 رابطه معرفت وکنش
“پيوند بنيادي معرفت وکنش موضوعي است که ميد،شوتس،وجامعه شناسي معرفت با جهت گيري پديدار شناسي آن را دنبال مي کنند.به عقيده شوتس(1932)،معنا وکنش، واحدي جدايي ناپذيرند که بنيانشان واقعيت است؛بنياني براي ساخت معنادار دنياي اجتماعي که عنوان نخستين کتاب اوست.در چارچوب اين نظريه،معرفت وعمل ارتباط دروني دارند وهردو،به نوعي،پديده هاي معنايي اند.معناست که عمل را هدايت مي کندو به آن جهت گيري مي دهد و رفتار را به کنش تبديل مي کند.معرفت براي عمل چيزي بيروني نيست،بلکه در ساخت کنش نقش دارد “(کنوبلاخ،209:1390).
“مفهوم عمل که با نظريه مارکسيستي نيز در ارتباط است،فقط عنواني براي کنش اجتماعي منفرد نيست،بلکه شامل فعاليت هايي مي شود که انسان با آن جامعه را مي سازد و از آن حفاظت مي کند.عمل ،بنابراين،ميانجي بين فرد و جامعه است”(کنوبلاخ،322:1390).
“از ديدگاه بورديو(2001)عمل بين ساختارهاي عيني جامعه وساختارهاي ذهني کنشگران وساطت مي کند ….عمل خود شکل اصلي شناخت است و شناخت ناب بدون عمل ممکن نيست” (کنوبلاخ،322:1390).”مفهوم عادت واره در چارچوب نظريه بورديو جايگاه ويژه اي دارد.عادت واره محتواي رهيافت بورديو در حوزه جامعه شناسي معرفت است”(کنوبلاخ،323:1390). “به باور الياس(1978)،نظارت بر خود همان عادت واره است.عادت واره شکل مدل دادن به محرک ها ،يعني تنظيم نظارت جنبه اجتماعي بر فرد است.عادت واره به هيچ وجه آگاهانه نيست، در واقع نوعي تنظيمات رفتاري است” (کنوبلاخ،324:1390)که”اندک اندک از کودکي،به صورت خودکار،به انسان منفرد تحميل مي شود؛در واقع نوعي تحميل الزامي به خود است که انسان از امکاني براي دفاع در مقابل آن برخوردار نيست،حتي اگر آگاهانه قصد آن را داشته باشد”(الياس،317:1978).”الياس بر اين باور است که پيدايش عادت واره ارتباط نزديکي با توسعه اجتماعي دارد.چون هر چه جامعه متمايز تر شود،به همان ميزان،جنبه کارکردي هر انسان نيز ضروري تر مي شود”(کنوبلاخ،324:1390).”در اثر گسترش تمايز همان رويه اي تغيير مي کند که زندگي انسان ها با يکديگر در آن تحقق پيدا مي کند؛و آگاهي شان و ذخيره محرک هاي شان کا
ملا دگرگون مي شوند”(الياس،377:1978). “مثلا وضعيتي را تصور کنيد که عصبانيت راننده باعث مي شود قوانين راهنمايي و رانندگي را ناديده بگيرد.در کنار تمايز،شرط ديگر نظارت بر خود،پيدايش قدرت مرکزي و قدرتهاي انحصاري در جامعه است.عادت واره تحت تاثير گروه هاي اجتماعي است؛از خانواه گرفته تا قبيله و کل ملت وحتي حوزه فرهنگي. در روند تمدن عادت واره قشرهاي گوناگون به يکديگر نزديک مي شوندودر سطحي عالي به يکديگر شباهت پيدا مي کنند”(کنوبلاخ،324:1390).در اين زمينه پژوهش هايي انجام گرفته است.يک نمونه از اين بررسي ها واکاوي الياس درباره آلماني هاست که در آن عادت واره ويژه اي را به آنها نسبت مي دهد.”اين عادت واره ناشي از سرشت تاريخي خاص و مدل رفتار نظامي آنهاست.در حالي که در فرانسه عادت واره تحت تاثير دربار و،در نتيجه،زير سلطه نوعي فرهنگ وتمدن اهليت بوده است،عادت واره آلماني ها محتواي متمدنانه ي کمتري داشته است. تاثيراين نوع عادت واره ها را در سازمان هاي دانشجويي نيز مي توان ديد.بعد از تاسيس امپراتوري در کشور آلمان اين عادت واره به بورژوايي فرهنگي نيز انتقال يافت وسبب انتشار روحيه اي شد که اثار آن را مي توان در ميان وابستگان به نيروهاي مسلح مخالف دولت،يعني ارتش سرخ آلمان،در دهه1970ديد”(الياس ،1992).”اين خود اجباري در دستگاه رواني هر فرد ساخته مي شود،و نه فقط به نظارت هاي رفتاري دراز مدت مي شود،بلکه به روند روان شناختي شدن فزاينده زندگي رواني انسان مي انجامد.هر چه انسان مي آموزد تا بر اميال،محرک ها،و آرزوهايش بيشتر نظارت کند،تمايل براي بررسي زندگي دروني او بيشتر مي شود.روند نظارت بر خود يا تکوين رواني در ارتباط نزديک با ويژکي هاي ساختاري اجتماعي، يعني تکوين اجتماعي قرار مي گيرد . بنابراين عادت واره جايگاه ارتباط وجه فردي – انساني با وجه فرهنگي-اجتماعي است”(کنوبلاخ،325:1390).
“عادت واره به منزله اصل مولد عمل را مي توان نظامي از آمادگي ها براي توليد کنش عملي تلقي کرد.در واقع عادت واره بنيادي عيني براي توليد شيوه رفتاري قاعده مند است”(کنوبلاخ،326:1390).”در اشاره اي استعاري،شايد بتوان عادت واره را نرم افزار عمل تلقي کرد”(کنوبلاخ،325:1390).”عادت واره ره يافتي است در حوزه جامعه شناسي معرفت که هسته معرفت،کنش،وعمل را به يکديگر متصل مي کند”(کنوبلاخ،327:1390).”عادت واره آن چيزي را در بر دارد که بورديو”دوکسا”مي نامد.دوکسا يک سلسله ديدگاه هاي اکتسابي و تصوراتي را شامل مي شود که براي کنشگران طبيعي و بديهي به نظر مي آيد”(کنوبلاخ،327:1390).
مي توان گفت که تجربه هاي پيشين به صورت طرح هاي ادراکي، فکري،و کنشي در بدن تثبيت مي شوند؛ضمن آن که عادت واره به هيچ وجه اندازه اي روان شناختي نيست،بلکه در عوض مهم ترين ويژگي آن ،به نظر بورديو،خصيصه جامعه جويي آن است.اگر افراد در شرايطي مشابه زندگي کنند،در عادت واره يکديکر شريک مي شوند.اعضاي گروه،قشر،وطبقه در يک جامعه داراي عادت واره يکسان اند.هدف بورديو از اين اظهارات به هيچ وجه نفي فرديت نيست که ناشي از تصاحب منحصر به فرد ويگانه عادت واره از طرف فرد است.هدف او بيان اين مطلب است که شرايط زندگي بر عادت واره تاثير مي گذارد.شرايط زندگي نيز به جايگاه انسان در جامعه وابسته است.البته تاثير شرايط زندگي بر عادت واره به هيچ وجه


دیدگاهتان را بنویسید