دانلود پایان نامه

لاينقطع نيست،بلکه مکمل کنش تربيتي است؛کنشي که تاثير تقويت کننده يا حتي تضعيف کننده بر شرايط زندگي دارد (کنوبلاخ،328:1390).
“مفهوم ديگري که بورديو از آن استفاده مي کند،ذائقه است.تفاوت هاي نمادين اجتماعي زائيده ذائقه هاي گوناگون اند.منظور بورديو از ذائقه نظامي از طرح هاي ادراکي وطرح هاي ارزيابي است که در هر عادت واره وجود دارند و بر انتخاب و اولويت دادن به اشياءو فعاليت هاي معين تاثير مي گذارند.ذائقه از طبقه اي به طبقه ديگر فرق مي کند”(کنوبلاخ،330:1390).”با تمايز گذاشتن ميان ذائقه ها،عادت واره چيزي را توليد مي کند که بورديوآن را سبک زندگي مي نامد” (کنوبلاخ،331:1390).”ميان سبک هاي زندگي گوناگون و طبقات اجتماعي نوعي همگني ديده مي شود که ناشي از عادت واره است؛هر طبقه اي داراي ذائقه و سبک زندگي خاص خود است.شايد بتوان اين همگني را به زبان جامعه شناسي معرفت،توازن ميان ساختارهاي اجتماعي و ساختارهاي ذهني دانست”(کنوبلاخ،332:1390).همچنين “بورديو به تاثير عنصر آموزشي اشاره مي کند که در امتداد ساختار اجتماعي در حرکت است.افراد مي توانند عناصر عادت واره هاي ديگر را بپذيرند”(کنوبلاخ،334:1390).
بورديو به اين ترتيب”مدلي هماهنگ را طراحي کرد و توسعه داد که در چارچوب آن نه تنها کنش و معرفت در قالب مفاهيم عمل و عادت واره در ارتباط با يکديگر قرار گرفتند،بلکه او تصوري سازگار از رابطه معرفت وکنش را در ساختاري همبسته و عيني فراهم آورد.بورديو موفق شد ،بر خلاف رابطه زيربنا-روبنا،رابطه اي همگن ميان معرفت وکنش بنا کند”(کنوبلاخ،334:1390).
2-3 معرفت به مثابه فرهنگ
تعريفي که برگرولاکمن (1967)ازشناخت دارند متفاوت از شناخت شلرومانهايم و…است.تعريف آنهاازشناخت ،نوعي سازمان دادن به تجربه ي روزمره است. اينکه چگونه انسانها باهم زندگي مي کنند وباهم روبروميشوند. برگرولاکمن به جاي جامعه واژه جهان اجتماعي را به کارمي برند. آنها کارشان رابا سه قضيه شروع مي کنند 1- انسان موجودي اجتماعي است .
2- جامعه يا جهان اجتماعي يک محصول انساني است .
3- جهان اجتماعي يک واقعيت اجتماعي است .
شناخت حاصل اين سه گزاره است . هم کنشگراجتماعي وجوددارد، هم ساختاراجتماعي ، از تلفيق اين دو،جهان اجتماعي پديد مي آيد که خودش شناخت را توليد مي کند و شناخت اجتماعي روزمره ، جهان اجتماعي را بازسازي مي کند
جهان اجتماعي ، جهان بازي است و برخلاف جامعه محصول انسان هم هست دراين جهان اجتماعي انسانها بايد بتوانند نيازهايشان را رفع کنند براي رفع نياز به تجربه نيازدارند براي تجربه به کنش هاي اجتماعي نيازمندند اين تجربه هاي زندگي متمايز که کنار هم قرار مي گيرد جهان اجتماعي را توليد مي کند.
برگرولاکمن اين اصل را قبول مي کنند که لازم نيست به دنبال اين بود که اين شناخت حقيقي است يا کاذب يا مناسب ، اصل را بر اين مي دانند که شناخت نوعي سازمان دادن معرفتي به تجربه ي روزمره است .همه ناگزيرند براي زندگي اجتماعي به شناخت برسند واين شناخت را از کنش مي گيرند وساختاراجتماعي را توليد مي کنند،دراين صورت کنشگران ديگرنمي توانند ساختاراجتماعي را ناديده بگيرند و همان مي شود واقعيت اجتماعي که نمي توانند از آن فرارکنند . ” برگرولاکمن معتقدند انسانها درحال زندگي مي کنند اما تحت تأثير گذشته هستند . زمان گذشته را بايد بازسازي کرد . زمان حال را بايد باآگاهي خوب پيش ببريم و براي آينده مان بايد پيش بيني و برنامه ريزي کنيم . پس بايد از حافظه براي گذشته و آگاهي براي حال و تخيل براي آينده استفاده کنيم . حافظه به تاريخ برمي گردد” (برگرولاکمن، 1375 ).
برگر ولاکمن جامعه شناسي معرفت را رشته اي از علم تجربي جامعه شناسي مي دانند و به ارايه نظريه اي براي تحليل واقعيت اجتماعي مي پردازند. آنها مي كوشند نظريه پردازي را با نظام تجربي به لحاظ جزئيات آن ارتباط دهند، نه اينكه آن را با پژوهش هاي فلسفي درباره شالوده هاي نظام تجربي حمايت كنند. آنها وظيفه جامعهشناسي معرفت را بررسي هر آنچه به‌عنوان معرفت و شناخت تلقي ميشود، ميدانند. جامعهشناسي معرفت بايد بيش از هر چيز، معرفت متعارف را کانون بررسيهاي خود قرار دهد، نه عقايد را، زيرا اين معرفت متعارف است که تار و پود معناهايي را تشکيل ميدهد که بدون آن‌ها، هيچ جامعهاي نميتواند وجود داشته باشد. در نتيجه، جامعهشناسي معرفت بايد به بررسي ساخت اجتماعي واقعيت بپردازد (برگر ولاکمن، 1375، 25). از ديدگاه برگر ولاکمن “جامعه شناسي معرفت بايد به اموري بپردازد که در جامعه، به منزله معرفت تلقي مي شوند”. بنابراين آنها توصيه مي کنند که جامعه شناسان، “معرفت” را بسيار وسيع تر از آنچه که در گذشته تعريف کرده اند تعريف کنند. و اين تعريف بايد به شيوه هايي که افراد براساس آن ها تجربيات روزمره خود را از جهان اجتماعي سازمان مي دهند اشاره کند. به عقيده برگر و لوکمان، انسان ها بسيار کمتر از ساير موجودات، تحت سلطه محيط قراردارند وهمين مساله باعث شده تا آن ها بر طبيعت جهان اطراف، مسلط شوند. يعني نه سرشت زيستي و نه محيطشان، شيوه زندگي آنان را از پيش تعيين نمي کند. در عوض، آن ها به طور جمعي، نهادهايي ايجاد مي کنند که رفتار را سازمان مي دهند و آن را به شکل رفتارهاي يکنواختي که از لحاظ اجتماعي قابل پيش بيني است د
ر مي آورند. به بيان ساده تر، انسان ها جهان اجتماعي خاصي ايجاد مي کنند و در صددند که آن را در برابر فروپاشي و ناامني، حفظ کنند. اين جهان اجتماعي نه تنها بايد نظم يافته باشد، بلکه بايد معنا نيز توليد کند. و توانايي براي خلق يک جهان انساني معنادار، متکي است به دارا بودن زبان و کاربردهاي اجتماعي آن. به وسيله زبان است که مي توانيم تمايزات معنادار فرهنگي را بر تجربيات خود تحميل کنيم و به اين ترتيب در چيزها، معنايي بيابيم. مثلا توتميسم اقوام بدوي و علم جديد ممکن است خيلي متفاوت باشند، اما هر دو در اين ويژگي عمومي مشترک هستند. در جامعه شناسي معرفتي برگر و لوکمان، تاکيد ماکس وبر بر ماهيت ذهنا معنادار رفتار اجتماعي با ديدگاه اميل دورکيم درباره جامعه به عنوان ساختاري عيني که اعمال و معتقدات ما را در فشار مي گذارد و محدود مي کند تلفيق شده است. در عين حال آن ها دين بزرگي به جامعه شناسي پديدارشناسانه و تاکيد آن بر اين امر دارند که تمام نهادهاي اجتماعي، در بردارنده معرفت و آگاهي انساني اند. بنابراين برگر و لاکمن با معرفتي که اساس زندگاني روزمره را شکل ميدهد، سروکار دارند؛ يعني همان معرفت عمومي يا متعارف. معرفت متعارف هم داراي واقعيت ذهني است و هم داراي واقعيت عيني. داراي واقعيت ذهني است، که افراد مجموعهاي از باورها، توقعات، تعاريف، معاني و ارزش‌ها را مطابق با جهانبيني متعلق به خود ميپذيرند. تحقق عيني اين معرفتها نيز با اجتماعي شدن آن‌ها حاصل ميشود. بنابراين داراي نوعي عينيت است (عليزاده وديگران،333:1385).
برگرولاکمن در کتاب خود،ساخت اجتماعي واقعيت(1967)،تغييري مهم در حوزه جامعه شناسي معرفت به وجود آوردند.آنان مطالعه تعين اجتماعي معرفت ها را جايگزين مطالعه تعين اجتماعي انديشه ها کردند.بويژه معارفي که راهنماي مردم در زندگي روزمره است.آنها موضوع جامعه شناسي معرفت را مطالعه فرايند هايي دانستند که در جريان آنها واقعيت بصورت اجتماعي ساخته مي شود.در راستاي استدلالهاي برگرولاکمن،واقعيت ومعرفت ها به شيوه اي متقابل به هم پيوند خورده و به لحاظ اجتماعي خلق مي شوند.اين امر در مورد جهان هاي اجتماعي نيز که در آن زندکي مي کنيم،صادق است.هم معرفت وهم واقعيت براي ما واقعي هستند . جهان هاي ما همراه با خودمان در معرفت هايي تنيده شده اند که آنها را واقعي و معني دار مي سازند. بنابراين معرفت به مجموعه اي از ايده ها اشاره دارد که از سوي گروه هاي اجتماعي و يا اجتماعي از افراد مورد پذيرش قرار گرفته اند (توکل،19:1388).فرايند هاي ساخت واقعيت با دانستني ها و ارتباطات افراد مرتبط بوده و در محيط هاي عمومي به اجرا گذاشته مي شود .در عرصه عمومي است که متعلق تفکرو شناخت مردم ظهور پيدا مي کندتفکر و شناخت محصول مواجهه هاي افراد با جهان درحال تغيير پيرامون آنهاست.در اين فضاي سياسي،گروهها و نهادها به مثابه مراجع و داورها به فعاليت سيال تعريف واقعيت اجتماعي خود مبادرت مي ورزند.کار کرد فعال معرفت ها در زندگي عمومي،توليد و جهت دهي به افکار و رفتار عمومي است (توکل،21:1388).
2-4 شعور جمعي
شصت سال قبل، در سال 1952 دانشمندان ژاپني درباره رفتار ميمون‌هاي وحشي در يک جزيره تحقيق مي‌کردند. غذاي اصلي ميمون‌ها, سيب‌زميني شيرين بود. ميمون‌ها سيب‌زميني را خاک‌آلوده مي‌خوردند. يک روز پژوهشگران متوجه شدند، ميموني کاري جديدي مي کند : او سيب زميني را قبل از خوردن شست! شايد اتفاقي يادگرفته بود مثلا سيب‌زميني از دستش به آب افتاده و بدون خاک مزه بهتري داشته. به هرحال او اين رفتار را روزهاي بعد هم تکرار کرد، و به‌تدريج ميمون‌هاي ديگر اين کار را ياد گرفتند.
در سال 1958، زماني که صدمين ميمون به اين رفتار جديد روي آورد، دانشمندان جزيره‌اي در سيصد مايلي نيز گزارش دادند که ميمون‌هاي آن جزيره نيز شروع به شستن سيب‌زميني‌ها کرده‌اند!!
هيچ ارتباطي ميان اين جزاير نبود و کسي ميموني را از جزيره‌اي به جزيره ي ديگر نبرده بود! تعميم نتايج اين تحقيق مي‌گويد زماني که سطح جديد آگاهي ميان تعداد معيني از افراد ايجاد شود و به طور چشمگير و معني‌دار رفتارشان تغيير کند، آگاهي بدون ارتباط مستقيم به ديگران منتقل مي شود.
هر آگاهي فردي به آگاهي جمعي مرتبط است. گاهي به دنياي اطرافمان نگاه مي‌کنيم و از اينکه نمي‌توانيم تاثير مثبت و چشمگيري در بهبود آن داشته باشيم، احساس کوچکي مي‌کنيم. اما اگر اعضاي گونه‌ي خاصي از حيوانات به طريقي با هم در ارتباط باشند، به احتمال زياد انسان‌ها نيز مي‌توانند به وسيله ي همين نيرو با هم ارتباط پيدا کنند.تفکر همسو و مشترک، نيروي بزرگي دارد و مي‌توان آن در مسير مثبت و سازنده استفاده نمود. شعور جمعي از يک سو، انسان را متوجه قدرت شگفت انگيز و ميزان تاثيرگذاري وي بر کل جهان هستي مي کند و از ديگرسو مسئوليت بزرگ او را در قبال خانواده ي بزرگ بشري نمايان مي سازد. زيرا دايره ي نفوذ افکار و اعمال انسان فقط محدود به زندگي شخصي او نمي شود و بر شرايط و اتفاقاتي که زاييده ي شعور جمعي است اثرمي گذارد.روبرت شلدريک زيست شناس مشهور در کتاب علم جديد حيات، نظريه‌اي براساس شواهد علمي وتجربيات متعدد ارائه مي‌کند :حافظه و شعور انسان تنها در مغزش ذخيره نمي‌شود بلکه چيزي به نام “شعورجمعي”نيزوجوددارد.
اساس فلسفه روبرت شلدريک بر اين پايه استوار است که تمام موجوداتي که
در يک رده و گونه خاص قرار دارند، توسط يک حوزه ي مورفوژنتيکي که بسيار شبيه يک حوزه مغناطيس است احاطه شده اند و به نحوي بايکديگردر ارتباطند. با تعميم نتايج آزمون “صدمين ميمون” و براساس اين نظريه، اگر تعدادي از انسان‌ها همراه و همدل بر انديشه و سطحي از آگاهي تمرکز کنند، مي‌توانند آن انديشه را به ديگر همنوعان خود انتقال دهند(2012..(http://groups.google.com/group/modiriran?hl=fa
از نظر هردر(1744)،در هر جامعه اي صرف نظر از افراد تشکيل دهنده آن وحدت روحي وجود دارد. “بر اساس اين نظريه،در هر جامعه اي نوعي روح جمعي يا به عبارت ديگر”روح خلق”وجود دارد .اين مفهوم در طول قرن نوزدهم متداول شد ودشوار نيست که تصور کنيم و تشخيص دهيم که دورکيم تحت تاثير هردر مفهوم “وجدان جمعي ” را مطرح کرده است”(کنوبلاخ،1390:53).
“روح خلق مولد وبه عبارتي نوعي “من-کلي”است.مردمان گوناگون داراي انواع ارواح خلقي متفاوت هستند که انعکاس آن را مي توان در زبان،اصول اخلاقي،رسوم،و نظم قانوني آن ها ديد.مفهوم روح خلقي را براي نخستين بار ويکو به کار برد.هگل نيز از همين مفهوم استفاده کرد.به عقيده او ملت هاي گوناگون داراي نظام حقوقي متفاوتي هستند.منشا نظام حقوقي آن را بايد در روح خلقي آن ها جستجو کرد.ديدن پيوند ميان روح خلقي و نظام حقوقي منجر به پيدايش مکتب تاريخي حقوق شد که به روح خلقي عنوان آگاهي خلقي داد.حقوق دان شناخته شده پروسي،فردريک کارل فن زاويني،آگاهي خلقي را اعتقادات مشترک خلقي ويژه تفسير کرد.او براي ادعاي خود به آگاهي خلقي ژرمن ها اشاره کرد که در نظام حقوقي خود روابط ارگانيکي و زنده را ترجيح مي دادند.به گمان زاويني بازتاب اين ترجيح را مي توان در نقشي ديد که تعاوني هاي مردمي در ميان ژرمن ها داشتند؛بر خلاف رومي ها و انگلوساکسون ها که حقوق طبيعي،ليبراليسم اقتصادي،و فرد گرايي را ترجيح مي دادند.ويلهلم وونت از مفهوم روح خلقي براي توجيه روانشناسي خلق ها خودش استفاده کرد،امامعنايي تازه به آن داد.به عقيده وونت،روح خلق پديده اي برين و متعلق به دنياي ماوراءطبيعه نيست،بلکه ريشه آن را بايد در آدميان همين دنيا جست و جو کرد.بنابراين،وونت به جاي روح خلقي از مفهوم روان خلقي استفاده کرد که به عقيده اونوعي آگاهي کلي است و انعکاس آن را مي توان در زبان،اسطوره،واخلاق مردمان گوناگون ديد”(کنوبلاخ،1390:53).
“اساسي ترين عنصر مفهومي فکر دورکيم در نظام اخلاقي اش،به مفهوم وجدان جمعي که آن را يک نظام فرهنگي و مستقل تلقي مي کند،مربوط مي شود.وجدان جمعي عبارت است از مجموعه باورها و احساسات مشترک،در بين حد وسط اعضاي يک جامعه”(عليزاده وديگران،261:1388). به نظر دورکيم اين مجموعه “دستگاه معيني را تشکيل مي دهد که داراي حيات خاص خويش است”(دورکيم،92:1373).
به نظر دورکيم “در وجدان هر يک از ما،دو نوع وجدان وجود دارد:1- وجدان جمعي،وجداني است که ميان ما و تمامي قوم ما مشترک است و بنابراين،خود ما نيست ،بل جامعه اي است که در ما زندگي و عمل مي کند؛2- وجدان فردي که فقط معرف خود ماست.هنگامي که وجدان جمعي،دقيقا تمامي گستره وجدان ما را در بر بگيرد و در تمامي نقاط با آن منطبق باشد،همبستگي ناشي از همانندي


دیدگاهتان را بنویسید