فضايي-جغرافيايي و عوامل ژئوپليتيک ثابت و متغير در پيش ميگيرد تا به اهداف، منافع و امنيت ملي خود دست پيدا کند (حافظنيا، 1385: 211). به عبارتي ديگر استراتژي ژئوپليتيک، راهبردي و خط مشي اتخاذ شده از سوي يک دولت يا سازمان و ائتلاف بين المللي بر عليه رقباي خود براي رسيدن به اهدا و منافع ملي با استفاده از عوامل جغرافيايي است(حافظ نيا، 1379: 122).
بنابراين براي هر حکومتي ضرورت دارد تا با تأمل و مطالعه در محيط و واقعيت هاي موجود در فضاهاي جغرافيايي- سياسي پيراموني و سيستم جهاني، درک درست و منطقي از وقايع و اتفاقات موجود به دست آورد تا زنگار اتهام نالايقي و ناتواني در اداره و اجراي امور سرزمين را از چهره ي خود دور کند. جمهوري آذربايجان نيز با دارا بودن بيش از 700 کيلومتر مرز مشترک با ايران و داشتن خصوصيات جغرافيايي، ژئوپليتيک، تاريخي و فرهنگي خاص خود، يکي از مهم ترين همسايگان ايران محسوب مي شود. در اين صورت ، ضرورت دارد تا جمهوري اسلامي ايران براي تأمين منافع ملي و تماميت ارضي خود در تدوين استراتژي هاي سياست خارجي خود، به واقعيت هاي جغرافيايي و ژئوپليتيک موجود بين دو کشور، توجه ويژه اي داشته باشد.
2-3- مفهوم ژئوپليتيك
اولين پارادايم ژئوپليتيك و جغرافياي سياسي موسوم به داروينيسم اجتماعي از درون سنتگرايي ارتدوكس ظاهر شد. اين گروه با ايمان به اصل پيروزي اقويا بر ضعفا و تبعيت از نظريهي جغرافيايي سياسي داروينيسم اجتماعي با استفاده از زور بنيانهاي ژئوپليتيك امپرياليسم را بنا نهادند (محرابي،1387: 543)
ژئوپليتيك بخشي از دانش جغرافياست، كه اين اصطلاح براي اولين بار توسط رودلف كلين سوئدي(1922-1864) مطرح شد. در واقع وي از نظريهي موجود زنده بودن ممالك كه توسط راتزل، پدر جغرافياي سياسي اعلام شده بود حمايت كرد. (عزتي،1980: 9)
تعريف “ژئوپوليتيک”: “ژئوپوليتيک” مرکّب از دو واژه “ژئو” به معناي زمين و “پوليتيک” به معناي سياست است. در فارسي، معادل‏هايي همانند “سياست جغرافيايي”، “علم سياست جغرافيايي” و “جغرافيا ـ سياست‏شناسي” براي آن ذکر شده است. در انگليسي، به آن “جيوپاليتيکس” (Geopalitics)، در آلماني به خاستگاه اصلي آن، “گئوپوليتيک” (Geopolitike) و در فرانسوي “ژئوپوليتيک” (geopolitique)اطلاق شده است.
در اصطلاح، “ژئوپوليتيک” رويکرد يا ديدگاهي براي سياست خارجي است که هدف آن تبيين و پيش‏گويي رفتار سياسي و توانايي‏هاي نظامي بر حسب محيط طبيعي است. بنابراين، رويکرد ژئوپوليتيک با تفاوت مراتب، بيانگر تأثير قطعي و جبري جغرافيا در وقايع سياسي و تاريخي مي‏باشد.(2)
2-3-1-تبار شناسي مفهوم ژئوپليتيك
بسياري هنوز ژئوپليتيك را به معني جغرافياي سياسي ميدانند و برخي نيز آنرا منفك از جغرافياي سياسي دانسته اند. برخي يكي را شاخه اي از ديگري به حساب آورده و بعضي نيز ژئوپليتيك را جغرافياي سياسي كاربردي ميخوانند(حافظ نيا،1379: 76). اساسا پيش از مطرح شدن ژئوپليتيك، جغرافياي سياسي در متن توجه انديشمندان قرار داشت (Glassner,1993;13).
اصولا پيدايش نظريههاي ژئوپليتيك در قرن بيستم در جهان غرب، از فضاي خاص اين دوران ناشي
ميشود. دوراني كه انقلابهاي علمي وسيع، اكثر تحولات اروپا را توجيه كرده و توانسته بود باعث تحكيم تفكر رايج اروپايي در امور ديني نيز بشود. بر اين اساس عقيده برتري نژاد سفيد بر تمامي ن‍ژادها توجيه شد و زماني كه انسان خود را در راس نظام طبيعت يافت، باعث شد كه به آساني سفيدها و در واقع اروپاييها سمبل و راهنمايي و ديگر نژادها و مليتها نشانه توحش به حساب آيند (عزتي،1385: 9-10).
بنابراين خواستگاه دانشي كه بعدها ژئوپليتيك به حساب آمد مركز استعماري امپراتوريهاي رقيب در اواخر قرن نوزدهم بود كه ريشه در مادي گرايي جغرافيايي كهنه قرون گذشته داشت(موير،1379: 366).
بر اين اساس در آن دانشگاهها اجتماعات جغرافيايي و مراكز آموزشي قدرتهاي بزرگ اروپا با يك برنامه بيسابقه به توسعه طلبي امپرياليستي و توسعه قلمرو خود در مناطق ژئوپليتيكي دور و نزديك روي آوردند(O,Tuthail,1996:21).
2-3-2-رويكرد ژئوپليتيك از بدو تولد تا كنون
2-3-2-1-رويكرد ژئوپليتيك در دوره تولد
خاستگاه دانشي كه بعدها به آن عنوان ژئوپليتيك داده شده است. در آنها دانشگاهها اجتماعات جغرافيايي و مراكز آموزشي قدرتهاي بزرگ ايجاد شد. از سال 1870 به بعد قدرتهاي بزرگ اروپا يك برنامه بيسابقه به توسعه طلبي امپرياليستي و توسعه طلبي قلمروي در روي آن مناطق مبادرت كردند. ژئوپليتيك بعنوان شكلي از دانايي و قدرت دردوره امپرياليستي بين سالهاي 1945-1870زماني متولد شد كه امپراتوريهاي رقيب در طول جنگهاي متعددي كه با يكديگر داشتند، خطوط قدرت را مرتب كرده و آن را تغيير داده و در آن تجديد نظر كردند. خطوط قدرت مورد نظر تشكيل دهندهي مرزهاي نقشه سياسي جهان بودند. در اين دوره از رقابتهاي امپرياليستي كه موفقيتهاي تكنولوژيكي بزرگ انقلاب جهاني و دگرگونيهاي فرهنگي صورت گرفت ژئوپليتيك امپرياليستي نيز شكل گرفت (احمدي پور،1381: 2).

2-3-2-2- رويكرد ژئوپليتيك در دوره افول
ارتباط علم ژئوپليتيك با نظامي گري باعث شد كه خصوصا به علت پيامدهاي جنگ جهاني دوم به اصطلاح ژئوپليتيك براي يك تا دو دهه حتي در مطالعات سياسي در روابط بين الملل مورد استفاده قرار نگيرد. نتيجه چنين وضعي بعد از جنگ جهاني دوم جدايي جغرافياي سياسي از ميراث مشخص بنيان گذاراني چون راتزل، مكيندر و بومن بود (مير حيدر ،1377: 15).
وقتي كريستف در سال 1960 كتاب خود
را در مورد تاريخچه ژئوپليتيك نگاشت، اعتقاد داشت، كه اين دانش بايد به عنوان يك ارزش در مقابل جريانات سياسي باقي بماند، اما پاسخ به ديدگاههاي او بسيار تند بود. الكساندر در سال 1961 در پاسخ به سوال وي ايراد نمود كه جغرافياي سياسي ميتواند بعنوان يك ارزش همين وظيفه را به عهده گيرد و ژئوپليتيك بجز ارزش تاريخي نبايد مورد استفاده باشد. در واقع پس از جنگ، جغرافياي سياسي به جاي ژئوپليتيك كانون توجهات جامعه علمي علاقهمند به اين رشته از دانش جغرافيا قرار گرفت. (كريميپور،1371: 18) زوال و شكوفايي ژئوپليتيك از جنگ جهاني دوم قابل ملاحظه و چشمگير است. براي اكثر مواقع ژئوپليتيك بعنوان يك مبحث دانشگاهي و علمي كنار گذاشته شد. نتيجه اين زوال بريده شدن جغرافياي سياسي از ميراث ممتاز بنيانگذاران آن نظير راتزل در آلمان مكيندر در بريتانيا و باورمن در آمريكا بود .(Taylor,1990: Y12)
2-3-2-3- رويكرد ژئوپلتيبك در دوره احياء و شكوفايي
در حالي كه نامداران جغرافياي سياسي همچون ريچارد هارتشون و استيفن جونز در تلاش شكوفا ساختن جغرافياي سياسي در دنياي نيمه دوم قرن بيستم بودند و در حالي كه سياستمداراني چون هنري كسينجر واژه ژئوپليتيك را دوباره به زبان روزمره سياسي نيمه دوم قرن بيستم ميآورند، در جهان انديشمنداني چون گاتمن و كوهن پيروزمندانه جهان انديشي ژئوپليتيك را به بستر اصلي مباحث دانشگاهي بازگردانند (مجتهدزاده،1386: 96).
امروزه ژئوپليتيك قديم را ابزار جنگ تلقي ميكنند، برخلاف ژئوپليتيك قديم، ژئوپليتيك جديد كه مطالعه كاربردي رابطه جغرافيايي را با سياست ممكن ميسازد براي توسعه همكاريهاي بين المللي و صلح ميتواند به خدمت در آيد. ژئوپليتيك جديد به تكامل جهان سياسي به عنوان سيستم به هم پيوستهاي در مقياسهاي مختلف از سطح محلي تا ملي و فراملي تمركز دارد و كنش متقابل فضايي و فرايندهاي سياسي در تمامي سطوح سيستم ژئوپليتيكي بينالمللي را قالبريزي ميكند(chohen.1994:17).
دكتر عزتي در يكي از تعاريف خود عنوان ميكند، درك واقعيتهاي جغرافيايي به منظور دستيابي به قدرت، بنحوي كه بتوان در بالاترين سطح وارد بازي شد و منافع ملي و حيات ملي را حفظ كرد (عزتي،1384: 7).
دكتر حافظنيا ژئوپليتيك را در قالب يك مفهوم تركيبي از سه عنصر جغرافيا سياست و قدرت ميداند. (حافظنيا،1385؛37) در تعريف ديگري دكتر محرابي ژئوپليتيك را بررسي نقش سرزمين درساحت انديشه حكومت كه ميتواند تركيب حوزه تاثير پذيري افقي (سرزمين و مردم) از حوزه تاثير گذاري عمودي (سياست و حكومت) را نشان دهد بيان ميكند. (محرابي،1386؛19).

مدل سمت راست از محمدرضا حافظ نيا و مدل سمت چپ از عليرضا محرابي است.
پاتريک اسوليوان نيز در تعريف ژئوپليتيک ميگويد: ژئوپليتيک عبارتست از مطالعه جغرافيايي روابط بين گردانندگان و مديران قدرت اعم از فرمانروايان ملي و نهادهاي فراملي (حافظ نيا، 1385: 34). بنابراين “مباحث پيرامون ماهيت و موضوع ژئوپليتيک حکايت از آن دارد که هنوز وفاق چنداني در اين زمينه وجود ندارد و افتراق ديدگاهها بر سر موضوع ژئوپليتيک بسيار گستردهاست. اين واژه دربين جغرافيدانان، سياستمداران حرفهاي، نظاميان و متخصصين علوم سياسي و روابط بين الملل رواج داشته و دارد” (همان: 21-19).
2-4-عوامل مؤثر در ژئوپوليتيک
اين عوامل به دو دسته تقسيم مي‏شود؛ عوامل ثابت و عوامل متغير که در ذيل، به طور اجمال تبيين مي‏گردد:
2-4-1- عوامل ثابت
2-4-1-1- موقعيت
عبارت است از نحوه قرار گرفتن يک نقطه در سطح کره زمين که خود داراي حالت عمومي يا نسبي، خصوصي و رياضي است. در مطالعات سياسي ـ جغرافيايي، حالت عمومي بيشتر مورد توجه مي‏باشد. به طور کلي، حدود فعاليت هر کشور در امور بين‏المللي، بيشتر بستگي به موقعيت جغرافيايي و ارتباط آن با همسايگان (قدرتمند يا ضعيف) و نيز مناسباتش با قدرت‏هاي بزرگ جهاني دارد. موقعيت جغرافيايي يا مناسب است يا نامناسب. در عرصه بين‏المللي، موقعيت جغرافياي مناسب و وجود انسان‏هاي فعّال و ماهر و توجه به موقعيت جغرافيايي مي‏تواند عامل موفقيت باشد. در مقابل، بي‏اعتنايي به وضعيت جغرافيايي، عامل بحران ژئوپوليتيکي به شمار مي‏رود. نمونه آن قلمرو جغرافيايي هلال خصيب و نقطه مقابل آن کشور ترکيه است که از موقعيت خود استفاده مناسب برده است.
کشوري که داراي موقعيت راهبردي است، به ناچار بخشي از راهبردهاي نظامي نيز به شمار مي‏رود؛ اگر به‏گونه‏اي راهبردي وارد عمل شود، مي‏تواند در مسير توسعه گام بردارد، وگرنه به کانون بحران تبديل مي‏شود؛ مانند افغانستان.ژان گاتمن در اين زمينه مي‏گويد: “اگر زمين مانند يک توپ بيليارد، صاف و صيقلي بود، دليلي بر مطالعات ژئوپوليتيک نبود و کارايي هم نداشت، اما تنوع در چهره ظاهري زمين است که روابط متنوع انساني را موجب گشته است”.
موقعيت را به گونه‏هاي مختلف تقسيم کرده‏اند:
الف) موقعيت دريايي: از زمان‏هاي قديم، دسترسي به دريا يکي از عوامل مهم توسعه‏طلبي کشورها بوده است. اين تصور عام وجود دارد که در اختيار داشتن آب‏هاي آزاد شرط لازم براي رسيدن به قدرت جهاني است. بيشتر پژوهندگان، مداخله نظامي شوروي (سابق) به افغانستان را دنباله سياست‏هاي پيشين روسيه تزاري براي دسترسي به آب‏هاي گرم دانسته‏اند. کامل‏ترين شکل موقعيت دريايي،موقعيت جزيره‏اي است که برقراري ارتباط زميني با آن جز از طريق آب ممکن نيست؛ مانند ژاپن و انگلستان. همه جزاير جهان داراي نقش جغرافيايي
– راهبردي (ژئواستراتژيک) و اهداف سياسي ـجغرافيايي (ژئوپوليتيکي) هستند.
ب) موقعيت ساحلي: حالتي است که هرگاه شکل هندسي مرز تماس با خشکي محدّب باشد، حالت شبه جزيره‏اي پيدا مي‏کند، اين منطقه به دليل آن که نقطه حسّاس اتصال برّي و بحري است، منطقه‏اي فعّال و نفوذپذير مي‏باشد. بهترين نمونه آن شبه جزيره جنوبي غربي آسياست. تاريخ چنين سرزمين‏هايي متأثر از آب بوده و تابع آن است.
ج) موقعيت برّي مرکزي: سرزمين‏هاي محصور در خشکي که به طور مستقيم، به آب‏هاي آزاد راه ندارد داراي چنين موقعيتي است. اين‏گونه کشورها اگر مکمّل جغرافيايي ـ راهبردي همسايگانشان باشند، هرگز ثبات واقعي نخواهند داشت؛ مانند افغانستان. به عکس، اگر اين‏گونه نباشند، از امنيت نسبي برخوردارند؛ مانند سوئيس.
د) موقعيت استراتژيک: مسلّما هر سياست راهبردي را مي‏توان در نقاط يا مناطق ويژه‏اي که از موقعيت حسّاس برخوردار مي‏باشند، اجرا کرد. نقاط استراتژيک به طور کلي، نقش ارتباطي منحصر به فردي دارند که تابع راهبردها و فن‏آوري‏ها بوده و ثابت نيستند و برخي عوامل کمّي و کيفي در آن دخالت دارد. نقاط مزبور داراي ارزش‏هاي متفاوت نظامي، اقتصادي و يا نظامي ـ اقتصادي هستند. نکته قابل توجه اينکه همواره نقاط بحراني دنيا با نقاط استراتژيک منطبق‏اند. جغرافي‏دانان سياسي براي مطالعه سياسي اوضاع جهان با توجه به ويژگي‏هاي قارّه‏اي و منطقه‏اي، چهار موقعيت جغرافيايي مطرح کرده‏اند: موقعيت محوري (مرکزي يا برّي)، موقعيت حاشيه‏اي و ساحلي، موقعيت بيروني (جزيره‏اي) که داراي نقش سرپل‏هاي نظامي است، و موقعيت استراتژيک که تاريخ‏ساز است.
2-4-1-2- فضا
تا آن‏جا که انسان توانسته است در فضا سکونت کند ويا به‏گونه‏اي در آن دخل و تصرف نمايد، مورد توجه سياسي ـ جغرافيايي است. بنابراين، قلمرو فضايي سياسي ـ جغرافيايي با پيشرفت فن‏آوري، توسعه مي‏يابد. از آن‏جا که فضاي جغرافيايي به عنوان صحنه عمليات جغرافيايي ـ راهبردي دايم در حال تحول است، به طور مستقيم، بر عوامل سياسي ـ جغرافيايي تأثيرگذار است. از اين‏رو،نبايد اين دو واژه را جداگانه مورد تجزيه و تحليل قرار داد؛ چون در تحليل سياسي ـ جغرافيايي، عوامل و امکانات و يا فقدان امکانات جغرافيايي ـ راهبردي تأثيري قطعي دارد. به گفته جغرافيدان فرانسوي، “هدف نهايي شکست دشمن است، و هدف ژئوپوليتيک و ژئواستراتژي نيز همين است.” جمله مزبور به خوبي بيانگر پيوستگي اين دو مفهوم است.
2-4-1-3- وسعت خاک
در گذشته، جغرافي‏دانان از جمله راتزل، وسعت زياد را عامل قدرت مي‏دانستند. بر اساس اين تفکر، کشورهاي کوچک، محکوم به فنا بودند، اما مطابق تفکر نوين، وسعت سرزمين ـ به تنهايي ـ ارزش ذاتي ندارد، بلکه عوامل اقتصادي و ويژگي‏هاي ملي و وسعت هماهنگ با توزيع جمعيت کشور، در توسعه و نيل به قدرت، تأثير عمده دارند.
2-4-1-4-هندسه زمين: (Topography)شکل بيروني زمين شامل مرزها، شبکه آب‏ها و ناهمواري‏ها به نحوي در جغرافياي سياسي مؤثر است.
2-4-1-5-شکل کشور: يکي از عواملي که نقش فوق‏العاده‏اي در سرنوشت سياسي کشورها دارد شکل هندسي آن‏هاست. مراد از آن فاصله قطرهاي يک کشور تا مرکز جغرافياي آن است. اصل شکل هندسي کشور تعيين کيفيت اعمال قدرت مرکزي بر پهنه کشور است. از اين حيث نيز کشورها به چند دسته تقسيم مي‏شوند:
الف) کشورهاي طويل:(Elongated) کشورهايي که طول آن‏ها شش برابر متوسط پهناي آ


دیدگاهتان را بنویسید