دانلود پایان نامه

د) کم‌توان های ذهنی عمیق یا افرادی که هوش‌بهر تا 25 دارند: این افراد 1 تا 2 درصد کم‌توان‌ها را تشکیل می دهند و به شدیدترین درجات نارسایی فعالیت‌های ذهنی دچارند. هوش‌بهر این افراد حداکثر به 25 می رسد و توانایی ها و فعالیت های ذهنی آنان در هر سنی که باشند از یک کودک سه ساله تجاوز نمی‌کند. این افراد علاوه بر نارسایی شدید فعالیت‌های ذهنی مبتلا به ناهنجاری های حسی و حرکتی و بد شکلی سر و صورت و کوتاهی اندام نیز می باشند (میلانی فر، 1386).
اغلب کودکان کم‌توان ذهنی شدید و عمیق دچار کم توانی های چندگانه ای می باشند که در فرایندهای آموزش عادی تاثیر منفی می‌گذارند. برنامه و محیط آموزشی ویژه ای لازم است تا بتوان از طریق آن به این کودکان جهت رشد استعدادهای محدودشان کمک نمود (کرک و کالاگر، بی تا؛ ترجمه گنجی، 1388).
گروه بندی آموزشی از دیدگاه متخصصان تعلیم و تریبت (طبقه بندی برای هدف‌های آموزشی):
الف) کودکان دارای ضعف یا دارای نقص ذهنی:
ترد گلد «نقص ذهنی» را از نقطه نظر بیولوژی به این شرح تعریف می کند: «وضع غیر کامل رشد ذهنی به درجه و نوعی است که فرد قادر نیست خود را با محیط افراد عادی به طور مستق و بدون سرپرست یا کنترل کننده یا پشتیبان سازگار کند» (کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).
ارگار دل با تکیه به تعریف تردگلد اظهار می دارد که یک فرد برای این که دارای نقص ذهنی شناخته شود باید:
شایستگی و صلاحیت اجتماعی نداشته باشد: به این معنی که از منظر اجتماعی مناسب نبوده و از نظر حرفه ای صلاحیت نداشته باشد و نتواند امور خود را اداره کند.
از نظر دهنی نابهنجار باشد.
زمان تولد از نظر ذهنی عقب‌ماندگی داشته، یا در سال‌های اولیه زندگی دچار عقب‌ماندگی شده باشد.
در سن بلوغ مبتلا به عقب‌ماندگی ذهنی باشد.
نقض ذهنی او ناشی از یک مبداء بنیادی و در اثر ارث یا بیماری باشد.
اساساً قابل علاج نباشد.
دال این شش عامل را دلایل جامع و اساسی برای نقص عقل می داند.
طبق تعریف دال، کودکی که دارای نقص ذهنی شناخته شود، آموزش پذیر نیست و برای علاج بیماری او چاره ای وجود ندارد. چون اظهارنظر واقعی در مورد این که آیا این نقص ذهنی تا زمان بلوغ ادامه خواهد یافت یا نه، کار تشخیص را در سنین پیش از آن کمی مشکوک می سازد. نویسندگانی که در زمینه نقایص ذهنی کار می کنند، چنین استنباط کرده اند که اگر کودکی که قبلاً دارای نقص ذهنی تشخیص داده شده و یا در اثر تعلیم و تربیت از نظر اجتماعی فرد شایسته شد و توانست امور زندگی خود را انجام دهد، تشخیص قبلی اشتباه بوده است. در این مورد اصطلاحاتی نظی «ضعف ذهنی کاذب» یا «اشتباه در تشخصی» وجود دارد که برای افرادی به کار برده می شود که زمانی به عنوان کودکان دارای نقص ذهنی شناخته شده بودند و بعدها از نظر اجتماعی کاملاً یا تا حدودی شایسته شده اند (کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).
از نظر اهداف عملی آموزش و پرورش کودکی که دارای نقص ذهنی تشخیص داده شود، از نظر جامعه کودکی است پناهگاهی، که نه می تواند از آموزش در کلاس‌های عادی بهره‌مند شود و نه می‌تواند از کلاس‌های ویژه افراد کم توان ذهنی استفاده کند (کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).
ب) کودکان کم‌توان ذهنی
اصطلاح « کم‌توانی ذهنی» اصطلاحی است که برای کودکانی به کار برده می شود که می توانند در کلاس‌های ویژه مدارس دولتی تحت آموزش قرار گیرند. تفاوت گذاردن بین کودک کم توان ذهنی و کودک دارای نقص ذهنی و تشخیص آن‌ها از نظر روان‌شناسی مسأله ای ایجاد کرده است. مسأله فرق گذاشتن بین آن دسته از کودکانی که قابلیت آموزش‌پذیری در کلاس‌های ویژه دارند و کودکانی که به‌صورت حفاظتی یا پناه‌گاهی باقی خواهند ماند، یکی از عمده‌ترین مسائل می باشد. به علت پیچیدگی موضوع، تشخیص این کودکان و قابلیت آموزش‌پذیری آن‌ها سردرگمی شدیدی به وجود آورده است (کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).
کودکان کم‌توان ذهنی اصولاً در بعضی از خصوصیات زیر با کودکان نقص ذهنی یا کودکان دارای ضعف ذهنی تفاوت دارند:
کودک کم‌توان ذهنی کودکی است که در زمینه اجتماعی قدری آموزش پذیری دارد. کار تربیتی در کلاس ویژه باید طوری طرح ریزی شود که به این کودک کمک کند تا سر انجام بتواند امور خود را با کوشش معمولی انجام دهد. نشانه ها و علائم شایستگی اجتماعی یک کودک کم توان ذهنی در موقعیت های مساعد، او را از کودک دارای ضعف ذهنی که نمی‌تواند برای کسب شایستگی اجتماعی خود آموزشی ببیند، متمایز می کند.
کودک کم‌توان ذهنی باید مقداری آموزش‌پذیری در زمینه های شغلی داشته باشد. برای این که از نظر شغلی شایسته شناخته شود باید به حدی پیشرفت کند که بتواند تمام یا قسمتی از زندگی خود را تامین نماید. کفایت شغلی داشتن با وجود نشانه‌هایی مبنی بر رسیدن به کفایت شغلی در آینده، ملاک و معیار دیگری است که تفاوت بین کودک کم توان ذهنی یا کودک دارای ضعف ذهنی را مشخص می کند.
وقتی معیارهای مورد نظر به کار برده می شود، این فکر پیش می آید که کودک کم توان ذهنی مانند کودک دارای نقص ذهنی، کم‌توانی رشدی دارد. این عامل موضوع مهمی نیست زیرا آن چه که در بیشتر موارد روشن شده، این است که کودک در سن دبستانی کم‌توان است. اگر در هنگام تولد عقب‌ماندگی وجود داشته باشد، در بسیاری مواقع غیر ممکن است آن را مشخص نمود. ملاک عمده این است که آیا عقب‌ماندگی ذهنی به آن میزان است که کودک نمی تواند از تدریسی که در کلاس عادی می شود به‌قدر کافی استفاده کند و نیاز به آموزش ویژه دارد تا بتواند از حداکثر رشد و پیشرفت بهره مند شود؟
وجود کم‌توانی ذهنی تا زمان بلوغ از ویژگی های «کودک کم‌توان ذهنی» نیز هست. در این جا ملاک مدنظر بسیار خشک و غیر قابل انعطاف است، زیرا درباره تغییراتی که در رشد در نتیجه تربیت مناسب تر پزشکی، اجتماعی یا آموزشی به وجود می‌آید، توضیحی نمی‌دهد. چون ما نمی‌توانیم صبر کنیم تا کودک به سن بلوغ برسد و آن موقع کم‌توانی او را تشخیص دهیم، از روان‌شناس دعوت می‌کنیم موقعیت آینده کودک را حدس بزند. اگر اکتشافات تازه در مورد کودک با پیشرفت‌های او موقعیت را تغییر دهد، نباید کم‌توانی را «ضعف عقلی کاذب» تلقی نمود، بلکه باید آن را موردی از کم‌توانی های ذهنی دانست، که موقتاً فروکش کرده است.
معیار و ملاک مبداء بنیادی موضوعی است که در عمل جنبه تئوری پیدا می کند. ناتوانی‌های ذهنی بسیاری وجود دارند که مبداء بنیادی یا عوامل مسبب در مورد آن‌ها را نمی توان با تکنیک‌ها و فنون کنونی تعیین کرد. این ملاک برای تشخیص کودکان کم‌توان ذهنی و جای دادن آن‌ها در کلاس‌های ویژه کافی نیست.
آن‌طور که آزمون‌های هوش و آزمون‌های آموزش پذیری نشان می دهند، درجه نقص ذهنی در کودکان کم‌توان ذهنی به اندازه کودکان دارای نقص ذهنی نیست. موضوع مهمی که در رابطه با کودکان کم‌توان ذهنی باید در نظر گرفت آن است که این کودکان به طور کافی از برنامه تحصیلی مدارس عادی استفاده کنند. این کودکان به یک برنامه تحصیلی ویژه نیاز دارند که آن‌ها را از نظر اجتماعی و شغلی رشد دهد، و همین امر از جمله ملاک‌های مهمی است که تعیین می‌کند آیا کودک به علت دارا بودن نقص ذهنی، باید در کلاس ویژه کم‌توان‌های ذهنی جای داده شود یا در مکانی دیگر( کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).
ج) کودکان دیرآموز
اصطلاح «دیرآموز» آزادانه برای تمامی دانش‌آموزان کلاس‌های عادی که هوش کمتری دارند به کار برده شده است. در اثر گفتگو با والدین آنان معلوم شده است به این علت از اصطلاح دیرآموز استفاده می شود که از اصطلاح «ناقص ذهنی» لطف بیشتری دارد و نه به این دلیل که دارای معنی علمی بالاتری است. دیرآموز ویژگی های شش‌گانه مدنظر را که قبلاً ذکر شد ندارد. قدرت یادگیری کودک دیرآموز، طبق آزمون هوش اندکی از حد متوسط «عادی» پایین تر است ولی نباید او را کم‌توان ذهنی تلقی کرد. اندکی کم‌توانی عقلانی لزوماً منتج به عدم شایستگی اجتماعی او نمی شود. علت این کم‌توانی ممکن است بنیادی یا محیطی باشد و ادامه دیرآموزی کودک تا سن بلوغ ممکن است در اثر نامناسب بودن محیط‌های فرهنگی و آموزشی باشد. در هر صورت این دسته از کودکان باید در مدارس عادی جای داده شوند و ایجاد یک محیط آموزشی منطبق با توانایی‌ها و ناتوانایی‌های آن‌ها لازم نیست. از نظر سازماندهی آموزشی، اصطلاح «دیرآموز» باید در مورد کودکی به کار برده شود که به علت اندکی هوش کمتر یا قدرت یادگیری کمتر، در سازگار کردن خود با برنامه تحصیلی مدرسه ظاهراً دچار مشکلاتی باشد. برای چنین کودکی لازم است صرفاً در چارچوب کلاس عادی تعدیلاتی انجام گیرد تا وی بتواند به حداکثر توانایی و رشد و پیشرفت خود نائل شود ( کرک و جانسون، بی‌تا ؛ ترجمه: مهدی‌زاده، 1386).