زندگی می کنیم که رویداد ها به شکل تصادفی در کنار هم قرار می گیرند باز هم برای معنی دادن به زندگی ناچاریم که به سوی روایت برویم. روایت، خشت و گلِ فلسفه، ادبیات و هنر است. هنرمند چه در نقاشی، چه در سینما و چه در شعر و فیلسوف در متن فلسفی با روایت پردازی می تواند نظمی بین رویدادهای عالم متصور شود. ما به واسطه روایت به رویدادها معنا می دهیم. بشری که روایت نداشته باشد، معنا ندارد.” (نجومیان، 1389 : 179)
3-4 نظریه های روایت
قبل از بحث در ارتباط با نظریه های مربوط به روایت خوب است به مقدمه ادوارد برانیگان در مقاله نمودار روایت نگاهی بیاندازیم. او به ما خاطرنشان می کند که روایت در دنیای امروز دیگر به داستان و قصه محدود نمی شود: ” اخیرا مبانی روایت در کار طیف وسیعی از آدم های حِرَف مختلف، همچون وکلا، مورخان، تک نگاران، روانکاوان و روزنامه نگاران یافت شده است. این مساله بیان می کند که روایت را نباید منحصر به داستان دانست. چیزی که اهمیت دارد این است که روایت به ندرت با دیگر راه های ترکیب و درک اطلاعات برابری می کند.” (برانیگان،1376 :109)

Algirdas. J . Greimas (8 Mar 1917 – 27 Feb 1992) (1)
(2) Actant
(3) Elizabeth . C. Traugott
(4) Mary Louise Pratt (1948 – )
برای بررسی بهتر نظریات روایت شناسان بهتر است با یکی ازپیشگامان شروع کنیم؛ ولادیمیر پراپ(1). وی روایت را متنی می دانست که تغییر وضعیت از حالتی متعادل به غیر متعادل و دوباره بازگشت به حالت متعادل را بیان می کند. پراپ برای این تغییر وضعیت نام رخداد (2)را انتخاب می کند و از نظر وی این تغییر وضعیت یا همان رخداد یکی از عناصر اصلی روایت است.
” عمده کار پراپ در ریخت شناسی قصه های پریان شناسائی این رخدادهاست، چیزی که وی آنرا کارکرد(3) (یا «خویشکاری»،«نقش») می خواند. سپس پراپ به این نکته توجه می کند که از میان عناصر سازنده قصه عامیانه کدام ثابت و کدام متغیرند. به اعتقاد پراپ در قصه عامیانه عناصر ثابت و متغیر هر دو وجود دارند. یعنی در حالیکه قهرمانان قصه بظاهر متفاوت اند(یعنی فرضا در قصه ای نمکی است و در قصه دیگر حسن کچل است) ولی کارکرد آنها و نقشی که در پیشبرد کنش های قصه به عهده دارند نسبتا ثابت است. “(اخوت،1371: 18)
از نظر پراپ در تمامی قصه ها در نهایت دارای تعداد وتوالی ثابتی هستند و تعداد آن ها نیز سی و یک عدد است. پراپ به نکات مهم تری در ارتباط با خویشکاری نیز اشاره می کند که در واقع پایه های اصلیِ نظریه ی او می باشد:
“1- خویشکاری های اشخاص قصه عناصر ثابت و پایدار را در یک قصه تشکیل می دهند، و از اینکه چه کسی آن ها را انجام می دهد و چگونه انجام می پذیرند مستقل هستند. آنها سازه های بنیادی یک قصه می باشند.
2- شمار خویشکاری هایی که در قصه های پریان آمده است محدود است.
3- توالی خویشکاری ها همیشه یکسان است.
4- همه قصه های پریان از جهت ساختمانشان از یک نوع هستند.” (پراپ،1368: 6- 53)
پراپ بازیگران قصه(آدمهای قصه) را شامل هفت تیپ می داند:1- آدم خبیث2- بخشنده 3- قهرمان(جستجوگر یا قربانی) 4- اعزام کننده 5- یاری دهنده 6- شخص مورد جستجو(شاهزاده خانم) 7- قهرمان قلابی .
Vladimir Propp (17 Apr 1895 – 22 Aug 1970) (1)
Event (2)
Function (3)
اما نکته ی باقی مانده در ارتباط با نظریه ی پراپ، حرکت (1) می باشد که پراپ آن را گذر از یک حالت به حالتی دیگر می داند. پراپ اذعان می کند که برای خواندن هر قصه حداقل باید یک حرکت وجود داشته باشد.
” روشن است که کمتر قصه ای می توان یافت که فقط از یک حرکت تشکیل شده باشد. یک حرکت می تواند مستقیما منجر به حرکت بعدی شود و یا وسط آن وقفه ای بیفتد(و توالی تازه نمودار شود) و دوباره حرکت بعدی امتداد یابد. در اینجا توجه به نکته ای بسیار مهم است. گرچه رخداد و حرکت بسیار بهم شبیه اند اما نباید آنها را باهم اشتباه کرد. پراپ گذر از وضعیتی به وضعیت دیگر را رخداد می نامد و سیر حرکتی آن را (در واقع طرح آن را) حرکت می خواند. (اخوت،1371: 19)
در پایان می توان اینگونه نتیجه گرفت که تلاش پراپ این بود که عناصر روایت مشترک میان همه ی قصه های پریان را به شیوه ای شبیه پژوهش لوی استروس تعریف و دسته بندی کند.
در مقابل نظریه ی پراپ نظریه ی کلود برمون(2) قرار دارد. برمون کارکردهای پراپ را خالی از اشکال نمی داند و می گوید:
” اشکال عمده کارکردهای پراپ این است که مدار بسته ای است که همینکه بازیگری(یا کنشگر) در آن قرار گرفت باید تا آخر مدار برود و نقش خود را بازی کند و هیچگونه شق تازه ای در مقابل او نیست و از خود هیچ اراده ای ندارد. در صورتیکه واقعیت اینگونه نیست و وقتی داستان را می خوانیم هر آن احساس می کنیم که قهرمان داستان می تواند دست به انتخاب تازه ای بزند: انتخابی که می تواند سرنوشت داستان را تغییر دهد.”( همان: 21-20)
اندیشمند دیگر این حوزه رولان بارت است. از منظر بارت یک الگوی روایی کمابیش ضمنی مشترک، می تواند توانایی بشر را برای بازشناسی یا تفسیر فراورده های بسیار متنوع و انواع محصولات ادبی به عنوان داستان ها توضیح دهد، همان الگو آنها را مجاز می دارد تا حکایت را با یک رمان یا یک اپرا را با یک حماسه قیاس کنند.
رولان بارت برای بیان نظریه ی خود دست به دامان زبانشناسی ساختاری می شود از نظر وی تحلیل ساختارهای روایی بدون کمک گرفتن از روش های زبانشناسی ساختاری امکان پذیر نمی باشد. او می گفت:” تحلیل روایت تنها با توصیف ساختاری (و یا تحلیل سطح توصیفی) آن ممکن است، اصطلاحی که مستقیما از زبانشناسی ساختاری اقتباس کرده بود. “(همان: 21)
(1)
Move
Claude Bermond (1920 – ) (2)

بارت در این نکته که روایت را توصیف از یک حالت به حالت دیگر میداند با پراپ هم نظر است. وی روایت را به سه سطح توصیفی(1) تقسیم بندی می کند.
الف- کارکرد(2)
ب – کنش(3)
ج- روایت(4)
بارت توضیح می دهد که در یک روایت این سطوح با هم پیوندی ارگانیک پیدا می کنند و از ترکیب هر سه با هم روایت پدید می آید. او بیان می دارد که:” به طور مثال کارکرد روایتی تنها در حوزه کنشی شخصیت و یا کنش گر داستان مفهوم دارد و کنش تنها آنگاه دارای معناست که در قالب روایت درآید و در این قالب بیان شود. بارت واحدهای کارکردی – نقشی – را به دو دسته تقسیم می کند:
نقش (یا کارکرد)
نشانه، یا نما (5).” (همان: 22)
برای بارت نقش همان معنایی را دارد که کارکرد در دیدگاه پراپ داشت یعنی عمل یک شخصیت بنا به نقشی که آن عمل در پیشبرد طرح قصه به عهده دارد. نقشی که بر عهده نشانه است به خودی خود دارای معنا نیست و در سایه ی روایت یا کنش است که معنادار می شود. به بیان دیگر نشانه ها نقش مکمل دارند، نقشی که البته برای درک داستان بسیار لازم و مهم است. نشانه ها را می توان این گونه تعریف کرد: واحدهایی برای شناخت خلق و خوی شخصیت های داستان، اطلاعات مربوط به هویت آنها، توصیف محیط و غیره.پس می توانیم در قالب تعریف برای نشانه ها این گونه بیان کنیم که نشانه ها در اصل واحدهای معنایی هستند و بر خلاف نقش ها، بر یک معنی دلالت می کنند نه بر رفتار یا عملی. اگر بخواهیم جمله ی بالا را بهتر تشریح کنیم می توانیم بگوییم که نشانه ها کمتر چیزی در ارتباط با ساختار قصه بیان می کنند.
Descriptive levels (1)
Function (2)
Action (3)
Narration (4)
Indice (5)
بارت نقش را دارای دو شکل می داند: 1- هسته(1) 2- قمر(2)
از نظر بارت دستور زبان روایتی در تجزیه و تحلیل اشکال مختلف نقش و ارتباط آنها با یکدیگر خلاصه می شود. بارت خاطر نشان می کند نحو روایتی چیزی نیست مگر تجزیه و تحلیل کنش های روایتی: یعنی آن فعل و انفعالی که بوسیله آن شخصیت ها (یا بقول پراپ بازیگران) هویت می یابند و خلق می شوند؛ چرا که از دیدگاه قصه عامل (یا کنشگر) تنها عمل او مهم است نه خصوصیاتش. او اذعان می کند که دایره فعالیت و کنش هر عامل هم محدود است و دارای دوایر حرکتی محدود است، دوایری که بر اساس نقشی که به عهده دارد از پیش برایش رقم زده اند. بنابر این از نظر بارت هر روایت دارای ساختار زیر است:
” وضعیت اولیه + نقش های مختلف + وضعیت نهائی.”(همان: 23)
بارت به قضایای هسته ای و اقماری به شکل جدی نگاه می کند و نظریه خودش درباره روایت را حول و حوش همین قضایای تنظیم می کند. بارت قضایای داستان را به دو دسته تقسیم می کند: قضایای هسته ای که در داستان نقش اصلی به عهده آنهاست و مجموعه آنها طرح داستان را بوجود می آورد و قضایای اقماری که وجود آنها وابسته به قضایای هسته ای است و نقش آنها فرعی است.
بارت دو نکته ی بسیار مهم را متذکر می شود: اول اینکه همانطوری که هر سیاره ای از اقمارش تفکیک ناپذیر است پس نباید ای دو را از هم تفکیک کرد، به بیان دیگر قضایای هسته ای و اقماری مکمل یکدیگرند. نکته ی دوم این است که جایگاه هسته و قمر همیشه ثابت نیست و وابسته به طرح داستان است به این معنی که قضیه ای که در قسمتی از داستان نقش هسته را بر عهده دارد ممکنست در سطح دیگر نقش قمر را به عهده داشته باشد.
روایت شناس معروف روس، تزوتان تودوروف اعتقاد دارد که روایت در اصلی ترین شکل خود ، انتقال علت و معلولی یک موقعیت از خلال چند مرحله است و البته توضیح می دهد که این نقل و انتقال ها اتفاقی نیستند:”
الف – تعیین یک موازنه در ابتدا
ب – شکست آن موازنه به وسیله بعضی از کنش ها
ج – شناخت علت وجودی شکست
(1) Kernel
(2) Satellite
د – کوشش برای ترمیم شکست
ه – تعیین دوباره موازنه اولیه
این تغییرات اتفاقی نیستند و بر اساس مبانی علت و معلول ها اتفاق می افتند؛ مبانی ای که از خلال کنش های رخ داده، ممکن ها، احتمال ها، غیر ممکن ها و امور واجب توصیف می شوند.” (برانیگان،1376 :111)
تودوروف مانند بارت که در علم روایت شناسی از مفاهیم غنی و عمیق زبانشناسی گرفته بود، یاری گرفت و به شکل گسترده ای می خواست برای روایت، دستور زبانی جهانی تدوین کند که برای تمامی شکل های روایت صادق باشد.
تودوروف روایت را این گونه تعریف می کند: گذر از یک مرحله ی متعادل یعنی وضعیت که همه چیز عادی است و زندگی به خوبی پیش می رود به مرحله ی دیگر. او به درستی بعد از مرحله یمتعادل آغازین مرحله ی دیگر را قرار می دهد زیرا در هر قصه ای با برقراری تعادل روبرو نیستیم. علاوه بر این ممکن است روایت با وضعیت غیر متعادل آغاز گردد و بعدا به تعادل برسد.
پس از نظر تودوروف هر روایت دارای دو نوع حادثه ی فرعی است. نخست حوادثی که توصیف کننده ی وضعیتی هستند صرفنظر از اینکه این وضعیت متعادل یا نامتعادل است و دوم حوادثی که بیان کننده ی گذر از یک وضعیت به وضعیت دیگر است. حادثه ی نوع اول دربرابر حادثه ی نوع دوم ایستا به حساب می آید.
تودوروف روایت را متشکل از سه مقوله اصلی می داند:
” الف – اسم خاص[یعنی هر اسم به منزله یک شخصیت است]
ب – صفت [که توصیف کننده عامل قصه و یا شخصیت داستان است. تودوروف صفات روایتی را به سه دسته صفت توصیفی، ملکی و منزلتی(1) تقسیم می کند]
ج – فعل[اعمال هر شخصیت همانند فعل در زبان های طبیعی است].
تودوروف افعال روایتی را به سه دسته تقسیم می کند:
– افعالی که برای تغییر وضعیتی به کار می
روند.

Status (1)
– افعالی که جنبه توبیخی(1) دارند.
– افعالی که برای انجام مجازاتی به کار می روند.(افعال جزائی(3))” (اخوت 71: 24)
نتیجتا آنکه اندیشه های تودوروف در ارتباط با روایت نشانگر این است چگونه می توان نظریه های روسی و فرانسوی روایت را در هم آمیختبه بیان دیگر تودوروف اندیشه های منتقدان امریکایی و انگلیسی را نیز به کار می گیرد و به رابطه آنها با مسائل قاره اروپا اشاره می کند.
اندیشمند مطرح دیگر حوزه ی روایت ژرار ژنتِ فرانسوی است. آراء و نظریات او متاثر از شکل گرایان روسی است که قصه را یکی از جنبه های روایت می داند و آن را ترتیب واقعی وقایع روایت ارزیابی می کند. اولین بار شکل گرایان روس بودند که هر روایت را

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید