تحقیق درمورد عوامل موثر بر رضایت شغلی و تعریف و مفهوم هوش هیجانی

2-1- مقدمه
Widget not in any sidebars

از آنجایی که ارائه دهندگان اصلی خدمات در مراکز بهداشتی- درمانی روستایی، بهورزان هستند و مسئولیت مستقیم ارائه خدمات اساسی بهداشت را به مردم جامعه برعهده دارند، لذا باید تمایلات، نیازها، مسائل و مشکلات این گروه از جمله سلامت روان آنها مورد توجه قرار گیرد. در این راستا باید انگیزش حرفهای و رضایت شغلی در آنان تقویت شود.
نقش به نسبت ثابت شدة هوش هيجاني در پيشگيري و تعديل اختلالهاي جسماني و رواني از يك طرف و لزوم توجه به قابليتهاي هيجاني از سوي ديگر، ضرورت پرداختن به مسائلي همچون بررسي سطح هوش
هيجاني در خانوادهها، دانشگاهها، سازمانها و ديگر سطوح اجتماعي را كه ميتواند گامي مؤثر در ارتقاي سطح بهداشت رواني اعضاي جامعه باشد، اجتناب ناپذير ميسازد. انسان با برخورداري از هوش هيجاني، به زندگي خود نظم و ثبات ميبخشد، بهطوري كه هر شخص با هوش هيجاني بالا وقايع منفي كمتري را در زندگي تجربه ميكند. افراد دارای هوش هیجانی بالاتر میتوانند با موفقیت بیشتری با مشکلات موجود در محیطهای کاری و زندگیشان مقابله کنند و از سلامت روان و رضایت شغلی بیشتری برخوردار باشند.(گلمن ، 1380: 56).
آدلر سلامت روان را داشتن اهداف مشخص، روابط خانوادگي و اجتماعي مطلوب، كمك به همنوعان و كنترل عواطف و احساسات خود مي داند. الگوي راجرز از شخصيت سالم و سلامت روان، انساني است بسيار كارآمد و با كنش و كاركرد كامل كه از تمام تواناييها و استعدادهايش بهره مي گيرد و داراي ويژگيهايي مانند آمادگي براي كسب تجربه، احساس آزادي و خلاقيت و آفرينندگي است.(وردی، 1380).
تت و مایر (1993) عوامل موثر بر رضایت شغلی به به دو بخش تقسیم میکنند: شرایط و ویژگیهای سازمانی، اجتماعی و فرهنگی که جنبههای بیرونی به حساب میآیند و ویژگیهای شخصیتی، احساسات عاطفی و حالتهای هیجانی که جنبههای درونی خوانده میشوند.
به عبارت ديگر، براساس ديدگاه نظريه پردازان رفتار سازماني، رضايت شغلي كاركنان متأثر از عواملي همچون حقوق، مزايا، همكاران و ديگر عوامل بيروني نيست، بلكه عواملي مانند روحيات و ويژگيهاي شخصيتي كاركنان و ديگر عوامل دروني از اين دست رابطة تنگاتنگي با انگيزش شغلي افراد دارند. ويژگيهاي شخصيتي كاركنان را ميتوان عامل تعيين كنندهاي در چگونگي سازگاري با شرايط و متغيرهاي سازماني و انگيزش كاري آنان به حساب آورد. به زعم ماير و سالووي (2000)، يكي از مشخصههاي شخصيتي افراد، هوش هيجاني يا عاطفي آنان است. به نظر گلمن (1998) هوش هيجاني عاملي است كه ظرفيت انسان را در شناخت احساسات خود و ديگران تعيين و كمك ميكند تا در خود ايجاد انگيزش كرده و هيجانات خود را كنترل و روابط خود با ديگران را بر اين اساس، پيريزي كند.(سی توماس و ترام ، 2006).
در این فصل محقق بطور کلی در بخش اول به مبانی نظری هوش هیجانی، رضایت شغلی با سلامت روان خواهد پرداخت و در بخش دوم، تحقیقات عملی انجام شده در این زمینهها(هوش هیجانی، رضایت شغلی با سلامت روان) مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
الف: مبانی نظری
2-2- هوش هیجانی
میان روانشناسان بر روی تعریف هوش اتفاق نظر وجود ندارد و هر کدام از آن‌ها هوش را از دیدگاه خاصی تعریف می‌کنند. به طور مثال روانشناسی که جنبه کاربردی و کارکردی هوش توجه دارد از آن تعریف کاربردی می‌کند. بعضی از روان‌شناسان که روانشناسی را شاخه‌ای از بیولوژی می‌دانند، هوش را قدرت سازگاری و ادامه حیات می‌خوانند. (شریفی درآمدی، 1386: 18).
هوش رفتار حل مساله سازگارانه‌ای است که در راستای تسهیل اهداف کاربردی و رشد سازگارانه جهت‌گیری شده است. رفتار سازگارانه، شباهت اهداف متعددی را که باعث تعارض درونی می‌شوند، کاهش می‌دهد. این مفهوم هوش، مبتنی برگزاره‌ای است که فرایند حرکت به سوی اهداف، انجام راهبردهایی برای غلبه بر موانع و حل مساله را ضروری می‌سازد. (ناسل، 2004 به نقل از ایمونز ، 1999، استرنبرگ ، 1997). استرنبرگ (a1997) هوش را به عنوان توانایی‌های ذهنی ضروری، برای تطبیق با هر نوع انتخاب و شکل‌گیری بافت محیطی تعریف می‌کند. استرنبرگ (b1997) مدلی ارائه می‌کند که به هوش آکادمیک (که به وسیله‌ی آزمایشات رایج اندازه‌گیری می‌شود) و هوش عملی (که از طریق انباشت دانش ضمنی برای حل مشکلات عملی هر روزه رشد می‌یابد)، و هوش خلاقانه که شامل توانایی‌های ترکیبی برای دیدن مشکلات در روش‌های کوتاه و جدید برای گریز از مرزهای تفکر سنتی اشاره و تاکید می‌کند.
یک مدل گسترده و غنی برای هوش چندگانه که ورای« توانایی‌های ذهنی» را در بر بگیرد (توسط استرنبرگ تعریف شد)، اکنون به وسیله گاردنر پیشنهاد می‌شود. (1983، 1999). گاردنر هوش را یک سری توانایی تعریف می‌کند که برای حل مشکلات به کار می‌روند و محصولاتی را تولید می‌کند که برای جامعه و زمینه‌های فرهنگی دارای ارزش است. گاردنر (1983) هفت نوع هوش زبانی، موسیقیایی، منطقی، ریاضی، فضایی، حرکات بدنی و هوش شخصی را تعریف می‌کند. در حالی که استرنبرگ روی توانایی‌های ذهنی تاکید می‌کرد، مدل گاردنر اجازه گسترش یک گروه از توانایی‌ها مثل توانایی‌های موسیقیایی یا حرکات بدنی که احتمالاً برای عملکردشان به مناطق خاصی از مغز تکیه دارند، اما معمولا مانند توانایی‌های ذهنی نیستند، را می‌دهد. (آمرام،2009).
گاردنر (2000) در کار بعدی، هوش وابسته به علوم طبیعی، توانایی تشخیص الگوهای گیاهان و جانوران در جهان را هم اضافه کرد. او همچنین امکان پذیری هوش وجودی، شامل ظرفیت برای جهت‌دهی به سوالات وجودی متناسب با «حقیقت وجودی ما به عنوان افرادی در کائنات و گنجایشمان برای اندیشیدن در مورد این حقیقت» را هم پیشنهاد کرد. هالاما و استریزنس (2004) بر پایه مدل گاردنر هوش وجودی را به عنوان یک توانایی برای پیدا کردن و تشخیص معنی زندگی می‌دانند و به این دلیل‌که هوش وجودی عنصر مهمی در هوش معنوی است، آن‌ها هوش‌های معنوی و وجودی را یکسان می‌شمارند.
نویسندگان متعددی بر پایه هوش‌های چندگانه گاردنر (1983)، مدل‌هایی را برای هوش هیجانی توسعه دادند که بر خلاف نظر بعضی از منتقدان (مثل داویزو همکاران، 1998) دارای روایی و پایایی بودند (مثل بار- آن، 2000، بویاتزیس و همکاران،2000، مایر و همکاران، 2004). در بخش بعدی چندین مدل هوش هیجانی و بدنه رشد موضوعی تحقیق که کمک هوش هیجانی به اثربخشی رهبری است را بازنگری می‌کنیم.
2-2-1- هوش و هیجان
برای شروع به بررسی تفاوت «هيجان« و «هوش» که به کمک هم، سازه هوش هیجانی را می سازند، پرداخته می شود.
هیجان در لغت عبارت است از « احساس قوی مثل عشق، ترس یا خشم». درفرهنگهای لغت تعاریف گوناگون و متناقضی از هیجانات وجود دارد. یکی از تعاریفی که در اینجا به کار می آید، هیجان را نوعی حالت احساسی می داند که خودآگاه و ارادی است و طی آن حالتهایی چون شادي، غم و غصه، ترس، تنفر و… تجربه می شوند و با حالت هایی چون شناخت یا انگیزش و اراده تفاوت دارند.
هوش عبارتست از« توانایی یادگیری، فهم و تفکر درباره امور مختلف به روش منطقی و توانایی انجام کارها به روش مطلوب»
به عبارت ديگر مجموعهای از توانایی های شناختی که به ما اجازه ميدهند تا نسبت به جهان اطرافمان آگاهی پیدا کنیم، یاد بگیریم و مسائل را حل کنیم.( باقر.زاده، عیوضی، 1387).
2-2-2- تعریف و مفهوم هوش هیجانی
هوش هيجاني، جديدترين تحول در زمينه فهم رابطه ميان تعقل و هيجان است و از آن به عنوان ماشه چكان يك انقلاب بزرگ در زمينه ارتقاي بهداشت رواني ياد مي شود. در واقع، مفهوم هوش هيجاني، يك حيطه چند عاملي از مجموعه مهارتها و صلاحيت هاي اجتماعي است كه بر تواناييهاي فرد براي تشخيص درك و مديريت هيجان، حل مسأله و سازگاري تأثير ميگذارد و به طرز مؤثري فرد را با نيازها، فشارها و چالشهاي زندگي سازگار مي كند. ريشههاي تاريخي اين مفهوم را مي توان در قرن ۱۹ جستجو كرد. داروين در سال ۱۸۷۲ ميلادي، اولين اثر معروف خود را در اين زمينه منتشر نمود. او اثبات كرد كه ابراز عواطف در رفتارهاي سازگارانه افراد، نقشي اساسي ايفا مي كند. اين يافته به عنوان يك اصل مهم هوش هيجاني تا امروز مورد قبول صاحبنظران بوده است.( صفوي، موسوي لطفي، لطفي، 1388).
صاحبنظران در طی تاریخ تکوین مفهوم هوش هیجانی، تعاریف مختلفی از آن ارائه نموده‌اند. مایر و سالووی هوش هیجانی را از توانایی ارزیابی، بیان هیجانات خود و دیگران و استفاده کارآمد از آن می‌دانند. (خائف الهی و دوستار، 1382).
نلی (1991) هوش هیجانی را توانایی غیر شناختی و شایستگی‌های روانی تعریف می‌کند که توانایی فرد را در مواجهه با مسائل و فشارهای محیطی تحتتاثیر می‌دهد. مارتینز (1997) هوش هیجانی را مجموعه‌ای از مهارت‌های غیر شناختی توانایی‌ها و ظرفیت‌ها می‌داند که ظرفیت فرد را در مقابل مطالبات و فشارهای بیرونی مقاوم می‌سازند. طبق نظر مک گاروی (1997) هوش هیجانی مشتمل بر توانایی پیگیری و با انگیزه بودن، توانایی کنترل تکانه‌ها، توانایی کنترل هیجانات، توانایی همدلی و عطوفت کردن است.
گلمن (1998) معتقد است هوش هیجانی ظرفیت انسان را در شناخت احساسات خود و دیگران تعیین و کمک می‌کند تا در خود ایجاد انگیزش کرده و هیجانات خود را کنترل و روابط خود با دیگران را بر اساس، پی‌ریزی نماییم. همچنین گلمن هوش هیجانی را مهارتی می‌پندارد که دارنده آن می‌تواند از طریق خودآگاهی، روحیات خود را کنترل و از طریق خود مدیریتی آن را بهبود بخشد. از طریق همدلی، تأثیر آن‌ها را درک و از طریق مدیریت روابط به شیوه‌ای رفتار کند که روحیه خود و دیگران را بالا برد (خائف الهی و دوستار، 1382).