تحقیق درمورد محمدیان و همکاران و افسردگی و خودکشی

خانواده، اولین مدرسه ای است که انسان در آن آموزش می بیند و با اصول زندگی اجتماعی و روش تفاهم با دیگران آشنا می گردد. خانواده به صورت یک نظام دارای شبکه ارتباطی است که افراد آن دارای حال گذشته و آینده مشترکند و ارزش های اخلاقی و اجتماعی از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و اسباب رشد عاطفی- اخلاقی و اجتماعی افراد فراهم می گردد(ساروخانی،1380).
در این میان تشکیل خانواده با ازدواج زن و مرد آغاز می شود، ازدواج یکی از ارزشمندترین اقدامات زندگی به شمار می آید و هیچ اقدام اجتماعی دیگری را نمی توان از جهت ارزش با آن مقایسه کرد؛ چراکه این امر برای سلامت، امنیت و سعادت اجتماع سودمند و ضروری است(گل محمدیان و همکاران،1387). ازدواج، پیمان مقدسی است که در میان تمام اقوام و ملل و در تمامی زمان ها و مکان ها وجود داشته است، سنت دیرینه ای که در آن زن و مرد زندگی مشترکی را آغاز می کنند و پیمان می بندند که مصاحب و یار و غمحوار یکدیگر باشند، یکدیگر را بهتر بشناسند، همدیگر را خوشبخت کنند و با ازدواج به تنهایی خود پایان دهند(نوابی نژاد،1386). واقعيت آن است كه مقوله ازدواج از مهم ترين و پيچيده ترين جنبه هاي زندگي انسان بوده، به طوري كه لازمه ازدواج موفق وجود سطح بالايي از سازگاري طرفين است)فتينز و همكاران،2001).
آن چه مسلم است همه افرادی که اقدام به این امر مهم(ازدواج) می نمایند، هدفی جز خوشبختی و کامروایی و نهایتاً دست یابی به موفقیت بیش تر ندارند. اما همه انسان ها از طریق روزنامه ها، مجله ها و یا رسانه های سمعی و بصری با مسائلی هم چون مشکلات و خشونت های خانوادگی، تعارضات زناشویی زوج های درحال جدایی و یا آمار فزاینده طلاق و از این قبیل مسائل آشنایی دارند. چنین مشکلاتی چرا تا این حد مورد توجه قرار گرفته اند و به ساختار خانواده تا این حد اهمیت داده می شود؟(رفاهی و همکاران،1389).
یکی از دلایل عمده ای که باعث می شود انسان امروز به ازدواج روی آورد، این است که نیاز درونی وی حکم می کند که کارهایش نظم و ترتیب داشته و از ساختاری معقول و شایسته برخوردار باشد. نظم و ساختاری معقول، اساس و ستون هر موجودی بوده و قالب های هر گونه خلاقیت و آفرینشی می باشند. به علاوه نظم و انضباط لازم است تا به امور زندگی سر و سامان، و آن ها را از آشفتگی و بی نظمی خلاصی داد.
همان طوری که اجتماع دچار تغییر و تحولات شتابنده شده و رشد وگسترش می یابد و بر تعداد نفوذش افزوده می شود و پیچیدگی های زندگی روزمره را رو به فزونی می گذارد، ضرورت و نیاز به نظم و ترتیب بیش از پیش محسوس و نمایان تر می گردد(انیل و انیل، 1985، ترجمه رحمتی، 1372).
علی رغم این که ازدواج رضایت بخش یکی از عوامل مهم بهداشت روانی جامعه محسوب می شود ولی چنان چه ازدواج و زندگی خانوادگی شرایط نامساعدی برای ارضای نیازهای روانی زوج ها ایجاد کند، نه تنها بهداشت روانی تحقق نمی یابد بلکه اثرات منفی و گاهی جبران ناپذیری را به جای می گذارد، به طوری که اختلالات عصبی، افسردگی و خودکشی از پیامدهای اختلالات خانوادگی می باشند. با توجه به گستردگی اثرات سوء اختلافات زناشویی بر ابعاد مختلف زندگی فردی و اجتماعی و افزایش آمار طلاق (11 تا16درصد) در سال های اخیر، توجه به نگرش های همسرگزینی و یاری در امر انتخاب همسر، ضروری به نظر می رسد(موسوی چلک،1384).
خشونت پیامدها و عوارض جسمانی و روانی ناخوشایندی گریبانگیر قربانیان می کند، از جمله اختلال تنش پس از ضربه یا PTSD، افسردگی، کاهش عزت نفس، اضطراب و اختلالات وخیم رفتاری و نیز مشکلات هیجانی و شناختی و … که متوجه زنان قربانی می شود(راتر،1994).
در این زمینه یکی از مفاهیمی که با خشونت علیه زنان مرتبط است مسأله هوش هیجانی می باشد. به طور کلی هوش هیجانی یکی از مفاهیم هوش است که به عنوان جدیدترین تحول در زمینه فهم رابطه تعقل و هیجان می باشد و از آن به عنوان ماشه چکان یک انقلاب بزرگ در زمینه ارتقای بهداشت روانی یاد می شود. سالووی و مایر(1999)، در پاسخ به این سؤال که چرا دو فرد با هوشبهر مساوی می توانند به سطوح کاملا متفاوتی از پیشرفت و خوشبختی برسند، برای اولین بار اصطلاح هوش هیجانی را مطرح نمودند. منظور از هوش هیجانی آن دسته از جنبه های زیربنایی رفتار فردی است که به طور کامل با توانایی های عقلانی و تفکری او متفاوت است(برادبری و گریوز، ترجمه ابراهیمی، 1387).
بيشتر پژوهشگران با اين مطلب موافق اند كه افراد، با هوش هيجاني توانايي تنظيم، ادراك دقيق و توليد حالات هيجاني را دارند و اين توانايي، در گسترة زندگي رشد مي كند. كودكان، ابراز ادراك و تنظيم هيجاناتشان را در تعامل با والدين و همسالان رشد مي دهند. تفاوت هاي گستردة دنياي اجتماعي، از سويي، و تفاوت در توانايي هاي فردي ازسوي ديگر، باعث مي شود كه برخي از كودكان، به گونه اي ماهرانه تر بر هيجانات خود و ديگران تسلط يابند و اين موضوع، از پشتوانة پژوهشي زيادي برخوردار است. همچنين، ماير و سالوو ی (1997)، بيان مي كنند كه مهارت هاي هيجاني، در متن ارتباطات بين فردي رشد مي يابند)موسوي نوري،1383). تایلور(2000)، بر اين باور است كه اگر افراد هوش هيجاني بالايي داشته باشند، مي توانند با مشكلات و چالش هاي زندگي خود بهتر سازگار شوند و به گونه اي مؤثر، به كنترل هيجانات خود بپردازند و بدين ترتيب، زمينه هاي بهبود و افزايش سلامت رواني خود را فراهم کنند(اسدپور،1387).
هوش هيجاني به عنوان نوعي توانايي ظرفيت ادراك، ابراز، شناخت، كاربرد و اداره هيجان هاي خود و ديگران را شامل مي گردد)ماير و سالووی، 1997)، و از نظر بار- آن مجموعه ي توانايي های، غير شناختي توانش ها و مهارت هايي است كه بر توانايي رويارويي موفقيت آميز با خواسته ها، مقتضيات و فشارهاي محيطي تأثير مي گذارد(بار- ان،1997). ويژگي هاي آن عبارتند از: شناخت احساسات خويشتن، استفاده براي تصميم هاي مناسب در زندگي، توانايي اداره ي مطلوب خلق و خوي كاربرد و مديريت هيجان هاي خود و ديگران (ماير وسالووی،2001). برخورداري از شادي، نشاط و سرزندگي، استقلال و عملكرد بهتر در كارها، برخورداري از موفقيت و پيشرفت بيشتر در زندگي) سامی، 1998).
هوش هيجاني مزايا و محاسني دارد. در اين راستا گلمن دو بعد فردي و سازماني را معرفي مي كند. در بعد فردي به خود ارزيابي و خودآگاهي، شناخت نقاط قوت و حوزه هاي پيشرفت، افزايش قابليت ها و توانمندي هاي اجتماعي، مهارت هاي كسب آرامش، اعتماد به نفس و انگيزش بالا منجر مي شود. در بعد سازماني به سطوح بالاتر يادگيري، كار گروهي و انگيزش بيشتر، نارضايتي و مشكلات اخلاقي كمتر. افزايش خلاقيت و نوآوري، بازدهي بيشتر و عملكرد شغلي بهتر مي انجامد)گلمن، 2000).
موفقيت در زندگي شخصي و حرفه اي هر شخص به توانايي وي براي استدلال در مورد تجارب هيجاني، مسايل داراي باز عاطفي و ارائه پاسخ به شيوه هاي سازگارانه از لحاظ هيجاني نسبت به نتايج مبتني از استدلال درباره گذشته، حال و آينده وابسته است)سالوي و همکاران، 2000).
تحقيقات متعدد بر اين موضوع تأكيد دارد كه امروزه صرف توسل به هوش عمومي به تنهايي براي تبيين موفقيت كافي نبوده و براي دستيابي به موفقيت، به چندين نوع هوش و كنترل هيجانات نياز مي باشد)پليتري، 2002)، از طرفي برخي پژوهشگران بر اين باورند كه بين هوش هيجاني و عملكرد مؤثر بر اين باورند كه بين هوش هيجاني و عملكرد موثر در تطابق با اقتضائات روزمره زندگي پيوند و رابطه استواري وجود دارد.
بايد اذعان داشت كه عمده علت بروز خشونت هاي بین فردي و رفتارهاي خودتخريبي زوجين ريشه در ناسازگاري زناشويي دارد(اسکات،2001).
در این بررسی با هدف مشخص نمودن میزان خشونت علیه معلمان زن در انواع مختلف آن و نوع نگرش زنان نسبت به خشونت که شاید از نگرش مردان نیز مهم تر باشد(زیرا زنان انتقال دهنده نوع نگرش به نسل های آینده و مردان هستند) به بررسی رابطه هوش هیجانی معلمان زن با خشونت خانوادگی اعمال شده علیه آنان پرداخته شد. حال اين سؤال مطرح مي شود كه : آیا بین هوش هيجاني و خشونت اعمال شده علیه معلمان زن رابطه وجود دارد؟
3-1 اهمیت و ضرورت انجام پژوهش:
از آن جا که غیر عادی بودن روابط بین زن و شوهرها و خشونت علیه زنان در جامعه امروز به لحاظ ارزش های فرهنگی و قوانین و مقررات موجود مسأله ای است که حیات خانواده و جامعه را تهدید می کند و این امر ایجاد آسیب روانی جدی برای خانواده را به دنبال دارد، که ضرورت تحقیق نمایان می شود.
با توجه به این که بعضی مردان در خانواده برای پیشبرد اهداف خود دست به اعمال خشونت می زنند، اما زنان از ترس آبرو و یا وحشت از خشونت در برابر خواسته های غیر منطقی شوهران خود تسلیم می شوند؛ این مسأله آثار زیانبار روانی را برای زن به همراه دارد و می تواند منجر به از هم پاشیدگی خانواده شود اهمیت انجام پژوهش را نشان می دهد.
از آن جا که در اکثر جوامع امروزی زنان در معرض خشونت مردان قرار دارند و جراحات فیزیکی و ضربه های روانی حاصل از خشونت می تواند پی آمدهای وسیعی برای زندگی قربانی داشته باشد و در نهایت به زندگی خانوادگی و اجتماعی قربانی سرایت نماید، به همین دلیل درک درست ماهیت و دامنه ی خشونت و یافتن ابزاری برای کاهش و به تقلیل رساندن رفتارهای خشونت آمیز، ضروری و مسأله ای مربوط به عموم جامعه است، همین مسأله ضرورت و اهمیت انجام تحقیق را مشخص می کند.
در مسأله خشونت عليه زنان مناظرات و مناقشات زيادي شنيده و خوانده شده است، اما در كشور ما توجه و عنايت بايسته را بايد در اين موضوع بر انگيزيم، هميشه از خشونت ها و تهاجم ها و تجاوزات جنسي بالاي زنان كه موضوع حادي نيز مي باشد در همه رسانه ها سخن گقته شده و گفتگو هاي زيادي صورت گرفته اما نكته اي بسيار اهم و قابل توجه ديگري نيز در پهلوي اين همه خشونت ها و تجاوز ها هميشه محسوس بوده و است و آن اين كه زنان ولو در خانواده هاي تحصيل يافته و روشن فكر هم كه بوده اند در برابر شان رفتار هاي خشونت بارلفظي و معنوي صورت گرفته است. اين خشونت ها اگر از بعد فيزيكي به وقوع نپيوسته است، بُعد لفظي داشته است.
نتیجه خشونت علیه معلمان زن نه تنها باعث ایجاد مشکلات رفتاری و فردی در دانش آموزان(که آینده سازان جامعه هستند) و اعضای خانواده می شود بلکه عواقب سنگینی برای جامعه در بر دارد، در حقیقت برای داشتن جامعه ای سالم و افرادی متعادل در جامعه نمی توان روابط خشونت آمیز علیه معلمان زن را نادیده گرفت، زیرا نتایج ناشی از رفتار خشونت آمیز بر قربانی، سبب می شود او در روابط اجتماعی خود با دیگران رفتار نابهنجاری داشته باشد، چراکه قربانیان خشونت (معلمان زن) در محیط خارج از خانه مانند مدارس، محیط های آموزشی، محل های کار و اصولا در هر جایی که به شکل سازمان یافته با دیگران در ارتباط اجتماعی قرار دارند با مشکلاتی مواجه اند و از نظر اجتماعی رفتار مناسبی ارایه نمی دهند، این افراد از نظر بهداشت و سلامت عمومی جامعه، استعداد زیادی برای ابتلا به انواع بیماری های روحی روانی دارند(اعزازی،1380).
با توجه به این که خشونت عوارض و پیامدهای نامطلوب جسمانی، روانی در تک تک اعضای خانواده به خصوص مادر خانواده(معلم) بر جای می گذارد و مانعی در جهت رشد و کمال آن ها محسوب می شود، حتی از چارچوب خانواده فراتر رفته بر محیط های آموزشی و پرورشی، اقتصادی، فرهنگی و خدماتی تأثیر منفی گذاشته و در واقع جامعه را نیز متضرر می سازد. و نیز با توجه به این که رعایت حقوق انسان ها الزامی است و در عزت نفس آن ها اهمیت دارد، ضرورت دارد عواملی را که موجب بازماندن این نهاد، از رشد طبیعی خود می شود شناسایی نماییم، چرا که شناسایی و درک تنوع پیچیدگی عوامل مؤثر بر ایجاد خشونت عامل مهمی در ارایه پیشنهادات و کاربرد روش های صحیح تر در پیشگیری و درمان آن محسوب می شود(مافی،1381).