دانلود تحقیق با موضوع رشد روانی اجتماعی و اقدامات پیشگیرانه

2-2-5-14 نظريه اريكسون
به عقيده اريكسون (1963) سلامت رواني اصولاً نتيجه‌ي عملكرد قوي «من» است. زيرا من، تنظيم‌كننده دروني روان است كه تجارب فرد را سازماندهي مي‌كند و در نتيجه از انسان در مقابل فشارهاي نهاد و من برتر حمايت مي‌كنند. اريكسون بر مبناي نظريه رشد رواني – اجتماعي خود معتقد است. هنگامي كه رشد انسان و سازمانهاي اجتماعي به نحو مطلوبي هماهنگ شوند در هركدام از مراحل رشد رواني اجتماعي توانايي‌ها و استعدادهاي شخصي ظهور مي‌يابند و سلامت رواني را مي‌توان در قالب اين توانايي‌ها و در هر مرحله از رشد رواني و اجتماعي تعريف نمود. همچنين صفات متمايز‌كننده سلامت روان‌شناختي را چنين ارائه كرده است« فردي كه در جامعه زندگي مي‌كند بايد از تعارض عاري باشد و از استعداد و توانايي بارزي استفاده كند در كارش ماهر و استاد بوده و ابتكار نامحدود داشته مي‌باشد. از انجام لحظه لحظه كارش پسخوراند بگيرد.به عقيده اريكسون سلامت رواني در هر فرد به همان اندازه‌اي مي‌باشد كه توانسته است توانايي متناسب با هركدام از مراحل رشد رواني- اجتماعي را كسب كرده باشد و در نهايت در مورد فرايند زندگي‌اش و نظريه روشن و قابل دركي داشته باشد(رايف وكي يس،2002 به نقل از علي نياكروئي، 1382).
2-2-5-15 نظريه انسان اين مكاني و اين زماني پرلز
فردريك پرلز معتقد است هر موجود زنده‌اي گرايش به تماميت و كمال خود دارد و هر عاملي كه باعث شود اين نوع تمايل به كمال‌گرايي يا گشتالت وي با مانع مواجه شود، يا اين تمايل از بين ببرد، براي موجود زنده زيان‌آور است و منتهي به وضعيت ناتمام در او مي‌شود. بنابراين لازم است اين مانع از بين برود و وضعيت ناتمام به وضعيت تمام يا كامل تبديل شود. همه‌ي جنبه‌هاي شخص تمايل به كمال‌گرايي يا گشتالت دارد و اگر مانعي در راه تحقق اين تمايل به وجود آيد، تماميت شخصيت فرد درهم مي‌شكند و اجزاي جدا از هم شخصيت ، معناي خود را از دست مي‌دهد. براي رسيدن به سلامت رواني لازم است نوعي تعادل يا توازن در ارگانيسم آدمي برقرار شود و به هم خوردن چنين تعادلي مانع از شكل گرفتن گشتالت شخص مي‌شود. و در او نوعي ناسازگاري به وجود مي‌آورد. (ساعتچي،1385).
2-2-5-16 نظريه انسان غير محدود داير
وين داير مي‌گويد: هر تصميمي را كه در زندگي خود گرفته‌ام ، انجام داده‌ام و بعد از آن اين هم تصميمات خود را انجام خواهم داد و توانسته ام به طور كامل بر نقطه ضعفهاي شخصيتي خود، غلبه‌كنم. او همچنين استدلال مي‌كند كه بيشتر مردم نسبت به توانايي و قدرت مغز خويش بينش ندارند. در حاليكه مغز انسان قادر بوده است اين همه شگفتي بيافريند، يقيناً هر فرد نيز مي‌تواند كليه‌ي نقطه ضعفهاي خود را از بين ببرد. داير معتقد است كه شادبودن كاري چندان مشكل نيست و سلامت رواني يك وضع كاملاً طبيعي است كه ابزار رسيدن به آن نيز در اختيار همه ما مي‌باشد. به اعتقاد داير، افراد غير محدود داراي شخصيت سالم مي‌باشد(حکاک، 1391).
در يك جمع بندي نهايي مي‌توان گفت مؤلفان و نظريه‌پردازان مختلف هر كدام براساس مفاهيم نظري خود مطالبي را در مورد سلامت روان مطرح كرده‌اند، براي مثال« مراحل رواني- اجتماعي» در نظريه اريكسون (1959) تمايلات اوليه زندگي، در نظريه بوهلر (1935)، «تغييرات شخصيت »، در نظريه نيوكارتن (1973)، همگي سلامت روان را به منزله گذرگاه تحول در چرخه زندگي متصور شده اند به علاوه مفهوم خودشكوفايي در نظريه مازلو(1986)، « صورتبندي باليدگي » در نظريه آلپورت (1961)، « تصور شخصي كاملاً كارآمد» در نظريه راجرز(1961)، « تبيين فرديت گرايي» در نظريه يونگ (1933)، سلامت رواني را از ديد باليني نگريسته‌اند (رايف وكي يس،2002 به نقل از حکاک، 1391).
نظریه پردازان مختلف هر کدام بر اساس مفاهیم نظری خود مطالبی را در مورد مطالعات سلامت روان مطرح کرده اند برای مثال فروید معتقد است خودآگاهی ویژگی سلامت روانی است و فردی که بتواند رشد روانی جنسی را با موفقیت بگذراند دارای سلامت روان می باشد. موری معتقد است شخص سالم کسی است که نیازهای نثبیت شده نداشته باشد و نیاز درونی در جهت معیارهای درونی شده من برتر باشد و با یکدیگر در تعارض نباشد مازلو ویژگی افراد سالم را از نظر روان شناختی مطرح می کند که آنها نیازهای پایین را برآورده کرده اند و اختلال روان شناختی ندارند، و می دانند چه کسی هستند و به کجا می روند. کنش مستقل دارند، اصیل و مبتکر و نوآورند جورج کلی همچنین می گوید: فردی سلامت روانی شناختی دارد که بتواند نقش اجتماعی خوبی را ایفا کند و دیدگاههای بازیگران روبرویش را ادراک کند فرانکل نیز برای افراد سالم ویژگی هایی را برمی شمرد، آزادی و انتخاب عمل دارند، بر زندگی تسلط آگاهانه دارند، مسئولیت هدایت زندگی و سرنوشت را می پذیرند، به آینده می نگرند و هدفها و وظایف اتی خود توجه می کنند( بالازاده، 1388).
سلامت روانی انسان سالم از نظر اسکینر معادل با رفتار منطق با قوانین و ضوابط جامعه است و در پایان اریکسون معتقد است که سلامت روانی هر فرد به همان اندازه ای می باشد که توانسته توانایی مناسب با هر کدام از مراحل رشد روانی اجتماعی را کسب کند و در مورد فرایند زندگی اش نظریه روشن و قابل درکی داشته باشد. به عقیده پزوهشگر افراد دارای سلامت روان کسانی هستند که نیازهای پایه را ارضا و به نیازهای سطوح بالاتر دست یابند همان ویژگی هایی که مازلوبرای افراد سالم مطرح می کند (بالازاده، 1388).
2-2-6 شیوه زندگی و بیماری
ابتلا به بیماری‌های عفونی در اواخر قرن نوزدهم در نتیجه اقدامات پیشگیرانه، از قبیل بهبود وضع تغذیه و بهداشت فردی، رو به کاهش گذاشت. این اقدامات مستلزم تغییراتی در شیوه زندگی مردم- الگوهای رفتار روزانه، مانند تهیه غذای مناسب و خوردن آن- است. این بیماری‌ها را نیز می‌توان با تغییراتی در شیوه زندگی کاهش داد.مشخصه‌ها یا شرایطی را که با ایجاد بیماری یا وارد شدن آسیب ارتباط دارند، عوامل خطرزا برای آن مشکل بهداشتی می‌نامند. گرچه بعضی از این عوامل خطرزا زیستی هستند، مانند توارث ژن‌های خاص بعضی دیگر از انها رفتاری هستند. بعضی از عوامل خطرزای رفتاری که با دلایل عمده مرگ مرتبط اند، به قرار زیر هستند:
1- بیماری‌های قلبی- سیگار کشیدن، خوردن غذاهای دارای کلسترول بالا، بی‌تحرکی و ورزش‌ نکردن.
2- سرطان- سیگار کشیدن، مصرف زیاد الکل و رژیم غذایی نامناسب.
3- سکته مغزی- سیگار کشیدن، خوردن غذاهای دارای کلسترول بالا، بی‌تحرکی و ورزش نکردن.
4- بیماریهای مزمن ریوی، برای مثال، آمفیزم- سیگار کشیدن.
5- تصادف‌ها(شامل تصادف با خودروها)- مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر، سرعت در رانندگی و
استفاده نکردن از کمربند ایمنی(مک گینیس، 2005). اغلب مردمی که دچار این بیماری‌ها و تصادف‌ها می‌شوند، دست کم مدتی کوتاه زندگی می‌کنند و بعد یا بهبود می‌یابند، یا اینکه به تدریج از دست می‌روند.قسمت عمده‌آی از مخارج پزشکی، در نتیجه بی‌مسئولیتی آن گروه از مبتلایان است که به شیوه‌ای زندگی می‌کنند که به این مشکلات بهداشتی می‌افزایند. نولز (2007) معتقد است:ما سالم به دنیا می‌آییم و به دلیل رفتار نامناسب و شرایط محیطی است که بیمار می‌شویم. حل مشکلات عدم سلامت در جامعه مدرن آمریکا، در گرو مسئولیت فردی و مسئولیت اجتماعی و از طریق وضع مقررات روان و سعی و کوشش تخصصی امکان‌پذیر است.نولز(2007) اظهار می‌دارد که مردم مسئولیت اخلاقی و وظیفه روان دارند که شیوه زندگی سالمی داشته باشند تا باری بر دوش جامعه نگذارند. او همچنین معتقد است که افراد می‌توانند اینگونه فشارها را با تغییراتی چند در رفتار خود، مانند رانندگی با سرعت کمتر و خوردن غذاهایی که میزان کلسترول کمتری دارد و غیره کاهش دهند. همچنان که تورسن(2007) اشاره کرده: (لازم است به مردم آموزش داده شود که چگونه از خود مراقبت کنند، ضمن آنکه آنان هم باید مسئولیت بیشتری در سالم نگه داشتن خود،بر عهده بگیرند،به ویژه زمانی که محیط اجتماعی، غیرمسئول بودن یا رفتار غیر بهداشتی را تشویق می‌کند(حسینی،1387)
2-2-7 شخصیت و بیماری
آیا شما هم، مانند بسیاری از مردم، معتقدید اغلب کسانی که به زخم معده دچارند، افرادی هستند که زیاد دلشوره دارند یا «معتاد به کار»اند؟ یا مردمی که دچار سردردهای میگرنی می‌شوند افرادی هستند که به اضطراب زیاد دچارند. چنانچه این اعتقاد را دارید؛ پس معتقد هستید که رابطه‌ای میان شخصیت و بیماری وجود دارد. کلمه شخصیت به تمایلات شناختی، نگرشی، رفتاری فرد گفته می‌شود که در زمان‌ها و شرایط مختلف؛ نسبتاً پایدار باشند.پژوهشگران شواهدی به دست آورده‌اند مبنی بر اینکه میان سلامت و شخصیت، رابطه وجود دارد. رابطه میان شخصیت و بیماری، خیابانی یک طرف نیست: بیماری نیز می‌تواند بر شخصیت اثر بگذارد(کوهن و رودرگیز 2005). مردمی که بیمارند و می‌توانند بر افکار منفی خود تسلط پیدا کنند، بهبودشان سریعتر است (به نقل از پاپيري 1382).
2-2-8 مدل زیستی پزشکی
مدل زیستی پزشکی که به مدل پزشکی نیز معروف است، دیدگاهی را در برمی‌گیرد که بر اساس آن علل جسمانی معلوم و قابل فهم برای اختلالات وجود دارد. به طور مشخص، میکروبها، ژنها و مواد شیمیایی ممکن است به شیوه‌های مختلف در علل به وجود آمدن اختلالات سهیم باشند. درمان‌های که به تبع این دیدگاه اعمال می‌شود نیز معمولاً بر اساس مداخلات درمانی جسمانی(داروها، جراحی و غیره) است. مبانی این دیدگاه به قرن هفتم و دوگانه گرایی فلسفه دکارتی برمی‌گردد. یعنی زمانی که علم غربی‌ بین ذهن و جسم به طور آشکار تمیز قایل شد. رنه دکارت(1782) فیلسوف مشهور فرانسوی اظهار نمود که ذهن و جسم انسان، هستی جداگانه‌ای دارند یعنی یک روح و یک ماشین زیست‌شناختی.از زمان دکارت، تفاسیر متفاوتی از نظریه دوگانه‌گرایی به عمل آمده تا رابطه بین ذهن و جسم را توضیح دهند، برخی ذهن را بر جسم تأثیرگذار دانسته‌اند و برخی دیگر برعکس. طبق نظریه دکارت محل عواطف و احساسات انسان غده صنوبری است که در مغز قرار دارد. او همچنین عقیده داشت که حیوانات چنین عواطفی را ندارند. هر چند علم پزشکی نوین غرب، نظرگاه دوگانه‌گرایی(ذهن و جسم) را قبول ندارد، ولی این رویکرد مکتب فلسفی وحدت وجود(مادیگرا) سخت ریشه دوانده است. امروزه نیز ارتباط و پیوستگی بین ذهن و جسم و مذهب و شفای بیماری‌ها خیلی نزدیک است (حکاک، 1391).
2-2-9 ارزیابی مدل زیستی پزشکی
این رویکرد به خاطر تقلیل دادن علل بیماری به مسائل زیستی مورد انتقاد قرار گرفته است(تبیین بیماری با تقلیل و محدود کردن آنها به میکروبها، ژنها و یا مواد شیمیایی در حالیکه عوامل وسیع اقتصادی و اجتماعی نیز ممکن است در این مورد ذخیل باشند).انتقاد دیگر این است که دیدگاه زیستی پزشکی اغلب برای اختلالات دلایل جسمی فرض می‌کند.در پایان مدل زیستی پزشکی به خاطر تأکید ورزی روی بدن(در مقابل ذهن) مورد انتقاد قرار می‌گیرد (کورتیس(بی.تا) ترجمه سهرابی 1387).
2-2-10 مدل زیستی روانی اجتماعی سلامت