دانلود پایان نامه

در غرب، تا قبل از قرن بيستم دو مكتب مهم كه تأثيرات مهمي بر هنرمندان داشتند كلاسيسم و رمانتیسم بودند.كلاسي سيسم، به مكتبي ادبي، اطلاق ميشود كه در قرنهاي 16 تا 18 ميلادي در اروپا رواج داشت. اين مكتب در پي شكوفايي فرهنگي (رنسانس) در اروپا بهوجود آمد. هنر كلاسيك بازگشت به آثار كهن يونان و رم باستان و كشف و استخراج قواعد و اصول هنري آن بود. اين مكتب در ايتاليا شروع به رشد نمود؛ اما بهدليل اشغال ايتاليا به وسيله اسپانيا در آنجا متوقف شد و در عوض در فرانسه به اوج هنر خود رسيد.« اين واژه در معناي وسيع خود به آثاري اطلاق ميشود كه نمونهی ادبيات كشوري شمرده ميشود و مايهی افتخار آن كشور باشد.»(سيد حسيني، 84 : 81)
از مهمترين شاعران و نويسندگان كه بدين مكتب رو آوردند مي توان به «مولير» ، «لافونتن»،« راسين» و از همه مهمتر و معروفتر «بوالو» اشاره كرد. بوالو، در سال 1674 در منظومهی « فن شعر» خود، اصول مكتب كلاسي سيسم را بيان كرد. اصول اين مكتب عبارت است از تقليد از طبيعت، اهميت دادن به عقل، خوشايندي و وضوح و زيبايي كلام و… . آنها در نظريهی خود، پيرو ارسطو هستند كه در كتاب « بوطيقا » هنر را تقليد از طبيعت مي داند.
رمانتیسم، نيز عصري از تاريخ فرهنگ در اروپاست كه بيشتر در آثار هنرهاي تجسمي، ادبيات و موسيقي نمايان شد. رمانتيسم، جنبههاي احساسي و ملموس را، دوباره به هنر غرب وارد كرد. آن را بايد، نوعي واكنش احساسي، در برابر خردمحوري به شمار آورد. تمايل به برجسته كردن خويشتن انساني، گرايش به سوي خيال و رؤيا و گذشتهی تاريخي و سرزمين‌هاي ناشناخته در آثار رمانتيكها ديدهميشود. اين جنبش در اواخر قرن 18 و 19 در ادبيات و هنرهاي تجسمي ابتدا در انگلستان و سپس در آلمان و فرانسه و سراسر اروپا رشد كرد. هنرمندان سرآمد اين مكتب، عبارتند از: بليك، دلاكروا، گريكولت، راتگه، شلگل، كالريج و درايدن و ويليام وردزورث و… .
موضوع اصلي رمانتيسم، اعتقاد به ارزش تجربهي شخصي و فردي است. هنرمند رمانتيك، ارزش هاي شهودي و غريزي را مورد كاوش قرار ميدهد.
« نهضت رمانتيك، واكنشي بود بر ضد نظريات علمي و نظريههاي ماشيني كه كشفيات علمي را به دنبال داشت. قرن 17 در اروپا عصر رشد نظريات رياضي و فيزيك است. در ادبيات عصر كلاسيك، شاعر مانند ستاره شناس و رياضيدان ناگريز بود جهان را به صورت يك ماشين تصور كند؛ اما رمانتيكها جهان را ثابت و ماشيني نميبينند؛ در نظر آنها جهان، سايهاي است از حقيقت ديگري كه در وراي اين صورت، نهفته است و اجزاء جهان، زنده و داراي روح بالنده و پويايند. آن ها براي انسان، فرديت قائلند و به جهان نامرئي بيش از جهان مرئي توجه دارند.
آنها، عنصر بنيادين شعر را، تخيل، ميدانند؛ برعكس كلاسيكها كه محاكات و تقليد را اصل بنيادين شعر قلمداد ميكنند. (فتوحي، 89 : 115- 116)
ارسطو و استعاره
نخستين بار، ارسطو به بحث دربارهي استعاره پرداخت. او، استعاره را ناميدن چيزي به چيز ديگر ناميد. و اين انتقال را به 4 قسمت تقسيم نمود:
الف: از نوع به جنس
ب: از جنس به نوع
ج: از نوع به نوع
د: براساس تمثيل
براساس اين تقسيمبندي، ارسطو، ميان استعاره و مجاز رابطهی تام، برقرار ميكند. او طبقهبندي يكساني، براي مفاهيم استعاره و مجاز مبتني بر رابطهي بيروني ميان دو طرف مجاز از قرار مشبّه و مشبّهبه يا مستعارله و مستعارمنه، ارائه ميدهد رابطهي بيروني ميان دو طرف مجاز از نوع تشابه است.ارسطو، تشبيه را عجين شده با شعر، ولي استعاره را مناسب نثر ميداند.(ساساني، 1390 : 13- 14)
ارسطو، استعاره را آرايهاي ميداند كه به زبان افزوده شده و زمان و مكان استفاده از آن مشخص و خاص است و باعث شكوه و جانبخشي است و ميتواند سياق كلام را از حدّ متعارف و عادي بالاتر ببرد؛ ولي استفاده از استعاره در بيرون از شعر را عيب ميداند او يادگیري نحوه استفاده از استعاره را جزء قريحه و نبوغ انسان ميداندو معتقد است آن را نميتوان از ديگران ياد گرفت. (هاوكس، 1386 : 23)
سيسرون، نيز استعاره را صورت خلاصهشدهي تشبيه ميداند در قالب يك واژه؛ او نيز مانند ارسطو، استعاره را انتقال مفهوم يك كلمه به كلمه ديگر ميداند. (همان، 23)
به اعتقاد كويين تيليان، تمام آنچه ما ميگوييم، استعاره است. (ساساني، 1390 : 14)
منطقيون، استعاره را كلامي غير حقيقي و فاقد اعتبار گزارهاي دانستهاند. انديشمنداني چون آگوستين و متأخرينی چون ديدرو و ولتر، نيز استعاره را به دليل غير مستدل بودنش بي ارزش ميدانند.
لونگينوس نيز صناعات ادبي از جمله استعاره را از زبان متعارف، جدا ميكند و آنها را «ابزار زندهتر كردن و تشديد عاطفي ميداند.» و همچنين ارسطو، ميزان استفاده از استعاره را محدود ميكند تا بتواند به فاخر شدن سبك كمك كند. (هاوكس، 86 : 23)
كوئینتليانوس، در كتاب «پرورش خطيب» خود، مباحث استعارهها و زبان را جمعبندي ميكند؛ او هنر را « وجهي از طبيعت و آشكاركنندهی آن» ميداند. او ارزش غايی استعاره را در«تزیین كلام متعارف» ميداند و باور دارد با رعايت اصل تناسب در كلام، استعاره، عاليترين پيرايهی سبك است. (فتوحي، 1385 : 23)
ديدگاه رمانتيك ها درباره ی استعاره
ارسطو استعاره را از زبان جدا كرد و آن را به عنوان عامل تزيين به زبان مي افزود اما ديدگاه افلاطون استعاره را با كل زبان داراي يك رابطه‌ي سازمند مي داند و آن را به ابزار بيان قوه ي تخيل جلوه مي دهد.
رمانتيكها، استعاره را جزء جداييناپذير زبان، تلقي ميكنند و زبان را پديدهاي بالضروره استعاري ميدانند.«آنان اعتقاد دارند استعاره، فعاليت ويژهي زبان را تشديدميكند و به خلق واقعيت جديد ميپردازد. بنابراين، اين زبان است كه به واقعيتها شكلميدهد. در نظريهی رمانتيكها، استعاره، نوعي انديشيدن است؛ زيرا در پرتو استعاره است كه توجه به مشابهتهاي پديدهها در جهان خارج جلب ميشود. استعاره ميتواند واقعيت را گسترش دهد. رمانتيسم، دوگانگي بين انسان و طبيعت، زبان و جهان واقعي و اين انديشه كه « استعاره افزودهاي تزيينكننده به زبان است» را كنار گذاشت؛ آنان اعتقاد دارند هر واژهاي در ذات خود استعداد استعاره شدن دارد.» (هاوکس، 86: 56)
افلاطون، در واقع، هيچجا به طور صريح و خاص، در مورد استعاره، سخن نگفت. او حتي دشمن شاعران بود؛ اما شاعران رمانتيك قرن بيستم،« اساس ديدگاههاي خود، دربارهی استعاره و فهم متن را، از تفكرات افلاطون، راجع به زبان برگرفتند؛ افلاطون، در« فايدروس » ميگويد: هر سخنی بايد مثل يك موجود زنده، خلق شود؛ او زبان را يك كلّ ميداند كه نميتوان به اجزاء متشكلهاش، تقسيم نمود و از پيوستن اجزاء، نيز نتوان طرفي بست و كلّ را ساخت. چون شاعران قصد دارند هر بخش زبان را از كل آن جدا كنند و بخش شاعرانه و استعاري آن را از آن خود بدانند، افلاطون با آن ها سر ناسازگاري دارد.»(همان، 58)
از انديشمنداني كه نظريه افلاطون را مورد بحث و بسط، قرار ميدهند« شلي»، «هردر»و«ويكو» ميباشند. آنان تخيل و خرد را در مقابل هم قرار ميدهند؛ تخيل را عامل دنياي شعر و شاعري و خرد را قوهي تحليل استدلالي ميدانند.