دانلود پایان نامه ارشد درمورد ایدئولوژی، روانشناسی، نهاد خانواده، حقوق زنان

، مهمترین مرجع مارکسیستی مربوط به ستمگری اجتماعی، ریشه های تابعیت زنان، به صورت كالا در آمدن آنان و بالاخره کندوکاو در علل «شکست تاریخی و جهاني جنس زن» به شمار می آید.
در چارچوب این نظریه، زنان در واحد خانواده، به عنوان کارگر (خدمتکار)، تحت نظام نظارت جنسی و ناعادلانه قرار دارند و ایئولوژی حاکم بر جامعه (ایدئولوژی مرد سالاری جامعه سرمایه داری) آنان را مانند کارگران به استثمار، تبدیل به کالا شدن از خود بیگانگی، سوق می دهد.
نظام بهره کشی (استثمار نیروی کار) ساختارهای پیچیده تسلط، (روابط ناعادلانه طبقاتی، مرد سالاری، سوداگری، از خودبیگانگی، جنگ، خشونت، نا برابری، دیکتاتوری و…) را به وجود می آورد و نهاد خانواده، منعکس کننده بی عدالتیهای موجود چنین جامعه ای است. فمنیست های مارکسیست معتقدند: در مسیر عبور از استبداد و مرد سالاری ، زنان باید شعور و وجدان اجتماعی و اشتراکی خاص خود را به وجود آورند و خویش را از قید وجدان جعلی- که زاییده ایدئولوژی مردسالاری جامعه سرمایه داری است – رها سازند.
ازآنجا که در نظریه این گروه، خانواده اولین نهاد جامعه است که «تقسیم نابرابر کار اجتماعی» در آن صورت می گیرد و تبدیل زن به کالا در جامعه مرد سالار، مستقیماً ازبطن این نهاد (خانواده) آغاز می شود، روابط خانوادگی موجود در جامعه سرمایه داری، آماج حمله مستقیم قرار می گیرد. انگلس، مارگس و دیگر نظریه پردازان این گروه، حذف خانواده به صورت رایج آن (حذف خانواده به صورت کوچکترین واحد اقتصادی جامعه ) را مطرح کرده وایجاد موسسات اشتراکی را پیشنهاد می کنند که در آن، مجموعه کارهای خونه و نگهداری از کودکان، از وظلایف اجتماعی (زنان و هم مردان) به حساب می آید.
موج اول مبارزین مارکسیست، معتقد به اصالت حقوق زنان، نظیر: کلارازتکین، لنین، ورزالو کزامبورگ رهایی زنان و حل نهایی معضلات جامعه را فقط از طریق ایجاد جامعه ای کمونیستی که همگان در آن از مزایای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی به یکسان بهره مند شوند، امکانپذیر می دانستند. موج های بعدی، زیر تاثیر نحله‏هاي فكري ديگر خاصه فرانكفورت،از برخي مفاهيم ماركسيست هاي موج اول انتقاد كردند. گروه اخير مباحث مفصلی در مورد نقش خانواده و اقتصاد خانگی در جامعه سرمایه داری مطرح کرده است و به این نتیجه رسیده که نهاد خانواده تنها فضایی در جامعه سرمایه درای است که درآن، به خاطر روابط شخصی، پیوند های عاطفی و وفا داری واعتماد بین افراد خانواده، ازخود بیگانگی به حداقل می رسد. به علاوه، نقش خانواده به عنوان یک واحد اقتصادی صرفاً «دارای ارزشی مصرفی» نیز مورد تردید قرار می‏گیرد زیرا خانواده مسئولیت تکثیر نسل رابه عهده دارد و تکثیر نسل یعنی تولید کارگر و چون کارگر تولید سرمایه است، می توان خانواده را دارای «ارزش اضافی» دانست. از طرف دیگر به این نگرش که: آزادی و وجود مستقل زنانه با پذیرش هویت اشتراکی به دست می آید، انتقاد بسیار شده است. به نظر نو مارکسیست‏ها، این جایگزینی نه تنها مشکل از خود بیگانگی زنان را حل نمی کند بلکه به ابعاد آن نیز می‏افزاید. وانگهی زنان و کودکان علی رغم موقعیت مالی و اجتماعی، به هر طبقه ای که تعلق داشته باشند باز ممکن است آماج تهاجم وخشونت قرار بگیرند. تجربه تاریخی زنان عصر حاضر در کشورهای بلوک شرق و ثانوی بودن نقش آنان حتی در این کشورها نیز نشان داد که علی رغم وجود قوانین مترقی و دگرگونی انقلابی در«وجه تولید»، تغییرقابل ملاحظه ای در اندیشه و فرهنگ زن ستیزی این کشورها، ایجاد نکرده است. ازمیان گرایشات متعددی که در جبهه فمنیسم مارکسیستی قرار دارند، می توان به «فمنیسم سوسیالیستی» اشاره کرد. آمیزه ای از گسترده ترین سنت فمنیستی (یعنی تفکر فمنیستی مارکسیستی و نظریه های فمنیستی رادیکال)، بنیاد تفکر این گروه راتشکیل می دهد. درچارچوب این نظریه، ستمگری جنسی با تئوری ستم طبقانی در هم می آمیزد و از طریق این ادغام نظری، ابعاد وسیع تری از صورتهای ستمگری اجتماعی وسلطه، (نظام های ستمگری مبتنی بر جنسیت، طبقه، نژاد، سن، ملی و بین امللی…) آشکار می شود. ایزنشتاین (۱۹۷۹)، هارتمن(۱۹۷۹)، هاری ساک (۱۹۸۳)، دوروتی اسمیت(۱۹۷۹-۱۹۷۴)، مک کینان(۱۹۸۲) و سورد(۱۹۸۴) از نظریه پردازان گروه اخیر به شمار می آیند. نظریه پردازان «وجودگرا» گروه بعدی متفکران فمنیستی هستند. انتشار کتاب«جنس دوم» نوشته سیمون دوبوار در سال ۱۹۴۹ ،گسترة نوینی در تکوین این نظریات، به وجود آورد.
ریشه فلسفه وجود گرایی که در آثار هگل نظیر «پدیدار شناسی روح» واثر هایدگر یعنی «بودن و زمان» مطرح گردیده است در کتاب «بودن ونبودن» ژان پل سارتر ،به اوج خود می رسد . ازنظرژان پل سارتر، «نفس» در دو شکل جداگانه «برای خود» و«در خود» وجود دارد که بعد اول اخلاق متمایل به حرکت به سوی آینده وتعالی گراست. دربعد دیگر «نفس» محتمل الوقوع، ثابت و درغایت بی اعتبار است.
سارتر، بعد اول را بودن و بعد دیگر راپوچی میداند. این بعد دوم همان نفس تثبیت است که امکان تغیر وخلاقیت ندارد و فاقد استعداد رشد است. وجود آن بستگی به نفس «برای خود» دارد. در این مکتب، داشتن امکان خلاقیت نفس اساس آزادی انسان است. از مفاهیم مهم دیگر فلسفه وجودگرایی که در نظریه‏های معتقدان به اصالت حقوق زن استفاده بسیار مهم شده است مفهوم «دگر» است.
«دگر» از نظر سارتر، مجموعه ای از«عقاید عمومی» است که شخص را در برمی گیرد و نمی گذارد انسان به صورت یک
و
جدان مستقل و معتبر برای خود عمل کند و در واقع قالبی است که شکل«نفس در خود» را معین می کند. سیمون دوبوار از این بینش فلسفی برای توضیح موقعیت سیاسی و فرهنگ زنان در جوامع مرد سالاری استفاده ميكند. او معتقد است كه فعلي، هویت زن نقش «دگــر» بودن، از مهم ترین مقوله های بنیانی تفکر انسانی است. در جوامع مرد سالاری فعلی، هویت زن نقش «دگر»به خود می گیرد و برحسب دیدگاه های ذهنیت مذکر تعریف و تثبیت می شود.
در کشمکش میان «برای خود» و «در خود» زنان نقش «در خود» می گیرند وبه صورت شیء بازیچه مردان در می آیند و هویتشان توسط نفس «برای خود» یعنی مردان تثبیت وتعیین می شود.در حالی که انگیزه حرکت وخلاقیت «برای خود» را احساس می کنند، ولی در پایگاه «در خود»تثبیت شده اند. در نتیجه ،ذهنیت،بینش فرهنگی وجهان بینی زنانه، ترجمانی است ازنقشی که ذهنیت مردانه برای آن قالب ریزی کرده است. این امر عامل از خودبیگانگی زنان است.
از نظر سیمون دو بوار، طرد جهان بینی زنانه موجود عامل آزادی زنان است و راه را به سوی وجدان و خود آگاهی مستقل واصیل زنانه هموار می کند. او همچنین ازخصوصیات ویژه بدنی زنان و نقش های سنتی آنها انتقاد و آنها را عواملی می داند که اسارت زنان راتشدید می کند. سیمون دوبوار مانند هایدگر وسارتر، معتقد است که وظیفه هرکس به تعالی رساندن نفس خود است.
در این روند که ریشه آن رادر بینش فلسفی غرب به طور کلی و در تفکر فلسفی «فاوست» بالاخص می‏توان مشاهده کرد، دگـــرگونی فعالانه دنیا عامل رستگاری کمال است. تحلیل های سیمون بووار، از شرایط فرهنگی وسیاسی زنان با استفاده از بینش «وجودگرایی» دستاوردهای بسیار مهمی برای نهضت های فمنیستی عصر حاضربه همراه داشته است، که مهم ترینشان باز آفرینی واقعیت ها را از طریق تخریب، رد وبازنویسی تاریخ، تحلیل مجدد مسائل فلسفی و ادبی ونگرش جدید برعرضه این مطالب توسط محققین،تاریخ نویسان و فیلسوفان زن و مرد در اعصار مختلف تاریخی است بررسی مجدد آثار متفکرین تاریخ بشر نشان می دهد که اکثر قریب به اتفاق افرادی که قرن ها مشعل دار تمدن و بانیان حقوق انسانها شناخته شده اند شدیداً ضد زن و مخالف هر گونه اصلاحی در وضع آنها بوده اند. ارسطو، پل مقدس، اگوستین قدیس، دکارت، هگل، که لگارد، شهوپنهاور، نیچه، کانت ودیگران هر گونه تغییر اساسی در بطن جامعه در جهت تساوی حقوق زنان با مردان راخطری جدی برای ثبات جامعه می دانستند.
فروید، پدر روانشناسی مدرن، مانند ارسطو، زنان ومردان را نا کامل می داند.
تفاوت های روان زنان ومردان را بدون در نظر گرفتن شرایط تاریخی، اجتماعی، و فرهنگی، نتیجه تفاوتهای ارگا نیک زن و مرد و در نتیجه نقص زنان می داند. به بیان دیگر، ناکارایی و محدویت نظریات فروید به صورت نقص زنان در میآید و پایه و اساس روانشناسی مدرن شود. روانکاو معروف دیگر گوستاویونگ، با وجود پذیرش دو جنبه زنی و مردی در هرانسانی، نیمه مرد را قاطع و هوشمند ونیمه زن را غیر منطقی، وابسته و آسیب پذیر و شکننده می داند. با چنین نگرشی، مکتب خاص خود را در روانشناسی ایجاد می‏کند که براساس آن زنان و مردان روان درمانی می شوند.
در مقابله با چنین نظریاتی، فمنیست های عصر حاضر به گروههای مختلفی تقسیم می شوند.
عده ای رد کامل تمام ارزشهای اعتباری و ذهنیت مردانه را پیشنهاد می کنند و دنیایی ساخته شده بر اساس ارزشهای مردانه، نوعی دیگر از روابط غالب ومغلوب می دانند با این تفاوت که این بارزن ها نقش غالب را برعهده دارند.
موج جدید نظریه پردازان فمنیست با اتکاء برنظریات مکتب پسا – مدرنیسم در مفهوم «خرد» و«خرد گرایی» به نحوی که از قرن هفده میلادی در جوامع غربی تا با امروز رایج شده تردید می کنند واز تقسیم دنیا به حوزه، تعقلی و غیرتعقلی خودداری می ورزند. براساس این نظریات لازم است که ذهنیت جدیدی براساس مفاهیم و تعاریف جدیدتر از«خرد» شناخته شود که جنبه های مثبت ذهنیت زنانه و مردانه، هر دو را دربرداشته باشد. در چنین نظامی بهبود نهادهای حقوقی، ایدئولوژی، حکومتی و اقتصادی بخودی خود مسائل زنان زا حل نمی کند. بلکه کل مجموعه فرهنگی شامل ارزشهای اعتباری و نظام ارزشیابی به همراه اجزاء دیگر آن نظیر مذهب و غیره می بایست تحول یابد و دیدگاه های زنانه و مردانه هر دو را دربرداشته باشد تا ترقی و تکامل به سوی جامعه ای انسانی تر امکان پذیر باشد.1

۲- تعاریف مطرح از فمنیسم
کمتر کسی قبول دارد که معنی اصطلاحات «فمینیسم» و«فمینیست» بدیهی است. یکی از علایم این بلاتکلیفی، تمایل به استفاده از کلمه فمینیسمها برای نشان دادن تنوع دید هایی است که فمینیستها ابراز می‏کنند. علامت دیگر، ترجیح دادن تعریفی حداقل یا به گفته روزالیند دلمار،تعریفی پایه ای است:
دست کم می توان گفت فمینیست کسی است که معتقد باشد زنان به دلیل جنسیت گرفتار تبعیض هستند. که نیازهای مشخص دارند که نادیده و ارضا نشده می ماند،که لازمه ارضای این نیازها تغییری اساسی در نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است.
دلمار نتیجه می گیرد: «از این حد که بگذریم، همه چیز ناگهان غامض تر می شود».1
این بدان معنی نیست که فمینیستها نمی توانند روی موضوعهای عام مورد علاقه زنان باهم کار کنند، هر چند که خواهیم دید به موضوعهایی از قبیل دستمزد مساوی، تبعیض، یا تقسیم کار در خانه از مواضعی متفاوت برخورد می کنند. علاوه
براین پیچید گیهایی که دلمار به آنها اشاره می کند به خودی خود تازگی ندارد. فمینیستهای «موج اول» در قرن نوزدهم واوایل قرن بیستم، که عمدتاً به حق رای برای زنان می‏پرداختند، بر سر این هم که گرفتاریهای زنان را چگونه باید اصلاح کرد و مسئولیت این گرفتاریها با کیست اختلاف نظر داشتند. اما در همان حال که تمامی ایدئولوژیها پیروانی جذب می کنند که بر سر راههای رسیدن به هدفی ظاهراً مشترک اختلاف نظر دارند روش انقلابی در مقابل روش اصلاحات اجتماعی، محیط – زیست گرایان سبز تیره در مقابل سبز روشن، طرفداران ارگانیک حفظ محیط زیست در مقابل اختیارگرایان، دامنه اختلاف نظرهای کنونی در میان فمینیستهای «موج دوم» به گفته ویکی راندال، از «بحران هویت» چیزی کم ندارد.2
این بلاتکلیفی را تا حد زیادی می توان با این واقعیت توضیح داد که فمنیسم در متن سنت مکتبهای فکری موجود یا تازه پا، چه لیبرالیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم، شگل گرفت. این موضوع دونتیجه داشت. اول، فمنیسمتها، به عنوان نمایندگان تفکر جدید و رادیکال، ناچار از جا بازکردن در

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *