دانلود پایان نامه با موضوع عوامل اجتماعی و فرهنگی و مفهوم خودپنداره

راجرز عزت نفس را عبارت می‌داند از ارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی خویشتن خود (شاملو، 1368). [do_widget id=kl-erq-2]
بطور کلي مي توان گفت:« ارزيابي فرد از خود پنداره خود بر حسب ارزش کلي آن عزت نفس ناميده مي شود و به فرد اين امکان را مي دهد که در رفتار هايش از يک روش بيشتر از روشهاي ديگر پيروي نمايد و بنابراين تلويحات رفتاري مهمي براي فرد در بر دارد. »(اسلامي نسب، 1373، 49).
تفاوت عزت نفس، خودپنداره و اعتماد به نفس
بايد توجه داشت که عزت نفس با مفهوم خودپنداره متفاوت است، هر چند که غالباً اين دو مفهوم به يک معني به کار برده مي شود. خود پنداره مجموعه اي از عقايد فرد درباره خود است که بيشتر بر مبناي توصيف است تا قضاوت، ممکن است بعضي از بخش هاي خودپنداره خوب يا بد تلقي شود، ولي بعضي از بخش ها نه خوب تلقي شود و نه بد. اينکه کسي موي سياه دارد و صداي بمي دارد بخشي از خودپنداره است ولي اين خصوصيات نه خوب هستند و نه بد. در حالي که عزت نفس عبارتست از ارزشي که اطلاعات درون خود پنداره، براي فرد دارد. بايد توجه داشت که که بين عزت نفس و اعتماد به نفس نيز تفاوت وجود دارد. اعتماد به نفس حس عمومي از نظارت خود و محيط است در حالي که عزت نفس بيشتر حس عاطفي از پذيرش خويش و احساسي ارزشمندي است، عزت نفس براي فرد بسيار کلي تر و اساسي تر است و انعکاسي از خود انگاره فرد است و چيزي نيست که فرد با آن زاده شود، بنابراين اعتماد به نفس مي تواند در عزت نفس نقش داشته باشد اما اين دو مترادف نيستند (اسلامي نسب، 1373، 48).
نیاز حرمت و احترام به خود
فرد پس از برآورده ساختن نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی و عشق متوجه جلب احترام دیگران و احترام به خود می‌شود. همه ما به عنوان یک انسان احساس می‌کنیم حق داشته باشیم که دیگران در قالب وجودی صاحب ارزش، با ما رفتار کنند. شخصی که احساس ناکارآوری می‌کند احتمالاً توان و انرژی خود را به قصد تأیید کارآوری، متوجه خویش می‌سازد. او مایل است کارآوری و شایستگی خود را به دیگران نشان دهد ولی بیشتر به قانع ساختن خویش سرگرم می‌شود. نیاز احترام به خود با عزت نفس تعامل دارد یعنی احساس‌هایی که درباره خودتان دارید تا اندازه‌ای بسیار زیاد با باورهایتان نسبت به دیگران بستگی د ارد به ویژه دیگرانی که به شما احترام می‌گذارند. اشخاصی که به خود احترام می‌گذارند و یا از سوی دیگران احترام می‌بینند به ندرت اتفاق می‌افتد که بخواهند توانایی‌ها و ظرفیت‌های خویش را نشان دهند. آنها صرف نظر از آنچه انجام داده‌اند یا می‌دهند و یا دیگران چگونه احترام‌شان را دارند از این وضع لذت می‌برند و شاید دچار غرور و افتخار هم شوند این دسته افراد مداوماً‌ به تعریف و تمجید نیاز ندارند و خواهان توجه مستمر نیستند (هر چند ممکن است از توجه خوششان آید). این‌گونه افراد از داور‌های نسبت به خود یا قضاوت کردن درباره دیگران نه ترس و واهمه‌ای دارند و نه از انجام این کار عقب‌نشینی می‌کنند. آنها همچنین نیاز دارند که برای رفع نگرانی‌های خود وقت و انرژی فراوانی صرف نمایند (بخشی، 1383).
دیدگاه‌های دانشمندان درباره عزت نفس:
ازميان نظرياتي كه به بحث درباره ((خود)) ، (( تحقق خود )) ، ((خودپنداره))، عزت نفس و … مي‌پردازند، همگي مربوط به جنبه اي مهمي از رشد شخصيت محسوب مي شود نظريات بعضي از روان شناسان و نظريه پردازان انسان گرا در اين مورد مهم‌تر و قابل بحث است. به همين دليل ابتدا به جندين نظريه از روان شناسان مكاتب مختلف مي پردازيم و بعد به تفصيل به بحث در مورد اين امر از ديدگاه انسان گرايي مي پردازيم.
نظرفروم :
فروم از مكتب روان كاوي، عزت نفس را يك نوع «تحقق مثبت» يا «فعليت يافتن نفس» مي داند كه فرد را نفي مي سازد. به عقيده فروم، شخصي كه قادر باشد واقعاً خودش را دوست بدارد، در نتيجه به ديگران نيز بيشتر مي‌تواند علاقمند باشد. همچنان فردي كه قادر به دوست داشتن ديگران نيست، خودش را نيز نمي‌تواند دوست بدارد. به نظر فروم «خودشيفتگي نخستين» صفت علاقه به خود را دارد. در صورتي كه «خودشيفتگي ثانوي» نوعي دفاع است عليه آگاهي به از دست دادن عزت نفس. خودشيفتگي ثانوي آنچنان كه در خودستايي و در مورد توجه شديد به بدن خود و در خودمركزي ديده مي شود، ديگر عشق به خود نيست بلكه نفرت از خويشتن است كه از احساس شكست و تصور مورد محبوبيت نبودن توليد مي شود (بلوم، 1352).
دیدگاه بک:
بک (1985)، می‌گوید: افرادی که عزت نفس پایین دارند می‌کوشند موفقیت‌ها را به بیرون نسبت دهند و شکست‌ها را به درون، شواهد بیانگر این مطلب است که کودکان نیز از این شیوه‌ها استفاده می‌کنند. بک متذکر می‌شود که اغلب واکنش‌های منفی احساس ناشی از فقدان عزت نفس است (سلحشور، 1379).
دیدگاه هورنای:
هورنای معتقد است عزت نفس یکی از نیازهای انسان است و عبارتست از ارزش خود را در درجه اهمیت وارزشی که دیگران برای او قائل هستند، دانستن. به عقیده هورنای، آگاهی شخص از خود واقعی و از استعدادهای بالقوه و امکاناتی که دارد او را قادر می‌سازد به اینکه کاملاً تسلیم محیط اجتماعی نباشد و احیاناً از خود ابتکار به خرج دهد و شخصیت خود را به رنگ مخصوصی درآورده و آنرا از شخصیت افراد دیگری که تحت تأثیر همان عوامل اجتماعی و فرهنگی قرار گرفته‌اند ممتاز سازد، شخصی که عزت نفس پایین دارد از اینکه صاحب قدرت و سیادت شود مأیوس شده و حتی این امید را ندارد که بتواند روی پای خود بایستد یعنی قائم بذات باشد از اینرو می‌خواهد از آزار و ایذاء دیگران در پناه قرار گیرد و ضمناً برای خود حامی و پشتیبان فراهم سازد تا در زندگی او را یاری کنند از این رو سخت می‌کوشد مورد محبت دیگران واقع شود و همه او را دوست بدارند (سیاسی، 1371).
دیدگاه ماریون:
ماریون (1995)، معتقد است که عزت نفس دارای سه نشانه مهم و اساسی است که عبارتند از: حس ارزشمندی، کنترل و شایستگی. منظور از «حس ارزشمندی» این است که کودک خود را دوست بدارد و احساس کند که برای دیگران مهم و باارزش است. دوم، کودکی که مفهوم کنترل کردن را درک کند، به سادگی نمی‌پذیرد که سایرین او را تحت کنترل و سلطه‌ی خود درآورند، زیرا می‌خواهد خودش تصمیم بگیرد. اگر والدین و مربیان کودک نسبت به انتظارات و خواسته‌های او عکس‌العمل مناسبی نشان دهند و شیوه تصمیم‌گیری درست را به او بیاموزند، می‌توانند موجب رشد و پرورش حس کنترل درونی کودک شوند. سوم، ایجاد «حس صلاحیت و شایستگی» در کودکان می‌تواند موجب موفقیت‌های آموزشی تحکیم روابط اجتماعی و رشد مهارت‌های بدنی شود. به عبارت دیگر، می‌توان با تقویت این طرز تفکر که تو می‌توانی این کار را انجام دهی، حتماً موفق خواهی شد، حس لیاقت و شایستگی را در او پرورش داد (سلحشور، 1379).
دیدگاه الیس:
به نظر الیس، انسان تمایلی به عشق و محبت، توجه به مراقبت و تشفی آرزوها دارد و از مورد تنفر قرار گرفتن بی‌توجهی و ناکامی دوری می‌جوید، زمانی‌که حادثه فعال کننده‌ای برای فرد اتفاق می‌افتد او براساس تمایلات ذاتی خود ممکن است در برداشت متفاوت و متضاد از حادثه فعال کننده داشته باشد. یکی افکار و عقاید و باورهای منطقی و عقلانی و دیگری افکار ، عقاید و برداشت‌های غیرعقلانی و غیرمنطقی در حالتی که فرد تابع افکار و عقاید عقلانی و منطقی باشد به عواطف منطقی دست خواهد یافت و شخصیت سالمی خواهد داشت در حالتی که فرد تابع و دستخوش افکار و عقاید غیرمنطقی و غیرعقلانی قرار گیرد با عواقب غیرمنطقی مواجه خواهد شد. که در این حالت او فردی است مضطرب و غیرعادی كه شخصیت ناسالمی دارد. بطور خلاصه در نظریه الیس، انسانها تا حد زیادی خود موجد اختلافات و ناراحتی‌های روانی خود هستند انسان با استعداد و آمادگی مشخص برای مضطرب شدن متولد می‌شود و تحت تأثیر عوامل فرهنگی و شرط شدنهای اجتماعی این آمادگی را تقویت می‌کند (سیف‌پناهی، 1378).
نظريه بندورا :
بندورا معتقد است كه ايجاد خودباوري در شخص، يا تقويت پندارهاي هر فرد در مورد خودش و يا برداشت‌هاي او درباره توانايي‌هاي خاص خودش در يك زمينه، پس از عبور از يك سلسله فرايندهاي روان شناختي باعث تغيير رفتارها و فعاليت‌هاي او مي گردد. خودباوري بر نوع فعاليت‌هايي كه شخص انتخاب مي‌كند، تلاشي كه صرف آن مي كند، اشتياقي كه براي انجام آن دارد و در نتيجه اي كه ارايه مي دهد تاثير مي‌گذارد (بندورا، 1989).
ديدگاه اريكسون:
اريكسون معتقد است بحران‌هايي كه در هر مرحله از رشد بوجود مي‌آيد اساس سلامت و يا تا سلامت بعدي شخصيت فرد را پايه‌‌ريزي مي‌كنند اگر هر يك از اين مراحل با اين بحران‌ها كه جنبه‌هاي مثبت و منفي دارند و قسمتي از جنبه‌هاي طبيعي رشد محسوب مي‌شود برخورد رضايت‌بخش شود جنبه‌هاي مثبت شخصيت مانند اعتماد به ديگران، خودكفايي و عزت نفس به ميزان بالايي جذب خود مي‌شوند و به اين ترتيب شخصيت به رشد خود ادامه مي‌دهد برعكس اگر تعارض استمرار يابد و يا در اصل به نحو راضي كننده‌اي حل نشود «خود» در حال رشد صدمه مي‌بيند و عناصر منفي شخصيت مانند بي‌اعتمادي شكست و ترديد، احساس حقارت جذب «خود» مي‌شود و در نتيجه شخصيت به شكل ناسالمي رشد مي‌يابد. به عقيده اريكسون والديني كه به كودكان خود اجازه بروز ابتكار نمي‌دهند باعث مي‌شوند كه در آنها احساس گناه، كم ارزشي و گوشه‌گيري بوجود آيد اين كودكان از ابراز وجود مي‌ترسند و ضمن اتكاء شديد به بزرگسالان در گروه‌ها به صورت فعال شركت نمي‌كنند و بيشتر و در حاشيه آنها زندگي مي‌كنند آنها بي‌هدف مي‌شوند و يا جرأت اينكه به دنبال هدف بروند را نخواهند داشت (شاملو، 1370). اريكسون نيز با اصطلاح «من كه هستم» سعي دارد نوعي تقابل خلاق ميان تجسمي كه شخص از خود دارد و تجسمي كه ديگران از او دارند، را بيان كند «من كه هستم» يعني اينكه فرد احساس كند به گروه خود تعلق دارد و گذشته او به اعتبار آينده‌اش داراي معناي خاص است و در اين (كيستي) عوامل خودآگاه و ناخودآگاه نقش دارند. اما فرايند (كيستي) را از فرايند «عزت نفس» ناخودآگاه‌تر مي‌داند (بلوم، 1352).
ديدگاه های((انسان گرايي))
انسان گرايي درروان شناسي معاصر جايگاه مهمي احراز كرده است، به گونه اي كه گاهی در برابر رفتارگرايي، و روان‌كاوي از آن به عنوان ديدگاه سوم ياد مي شود. اين ديدگاه در كل روان شناسي و بويژه در حوضه روان‌شناسي رشد و به طور خاصي در روان – شناسي رشد شخصيت، تاثيربسزايي داشته است (پترسون، 1988). نقش عمده انسان گرايان در بحث رشد شخصيت، موضع گيري در برابرديدگاه‌هاي رفتارگرايي است. رفتارگراها انسان را منفعل و ساخته محيط مي دانند. در حالي كه انسان گراها تاكيد مي كنند كه انسان تحت تأثير انتخاب فعال خويش قراردارد. در بين انسان گراها دو چهره برجسته وجوددارد. «كارل راجرز» و «آبراهام مزلو». ابتدا رشد شخصيت وعزت نفس را از ديدگاه مزلو مطرح مي كنيم و بعد نظر راجرز را بيان مي كنيم.
نظريه مزلو:
مزلو معتقد است همه افراد جامعه مابه يك ارزشيابي ثابت و استوار و معمولاً عالي از خودشان و به احترام به خود يا عزت نفس و يا به احترام به ديگران، تمايل يا نياز دارند(مزلو، 1954). او نياز به احترام را دو نوع مي‌داند كه عبارتند از: احترامي كه ديگران به ما مي‌گذارند و احترامي كه خود به خود مي‌گذاريم. وقتي احساس احترام دروني مي كنيم كه به خود احترام بگذاريم. يعني احساس ايمني دروني و اعتماد به خود پيدا كنيم و خود را ارزشمند و شايسته احساس كنيم زماني كه فاقد احترام به خود باشيم در مقابله بازندگي احساس حقارت – دلسردي و ناتواني مي‌كنيم، اين احساسات خود به وجودآورنده دلسردي و ياس اساسي و يا گرايش‌ هاي روان نژندانه يا جبراني خواهد شد(شولتز، 1977). به نظر مزلو در همه انسان‌ها تلاش يا گرايش فطري براي تحقق خود هست. تحقق خود را مي توان كمال عالي و كاربرد همه توانايي‌ها و متحقق ساختن تمامي خصايص و قابليت‌ها دانست(شولتر، 1977). مزلو در مطالعات خود، دريافت كه نوعي اطمينان دروني و يا حس غلبه در انسان‌ها وجود دارد و آن را، جزء ارزش دادن به خود و اطمينان از شخصيت خويشتن، چيز ديگري تصور نمي كرد. او خودشكوفايي را در به كارگيري و پرورش كامل استعدادهاي بالقوه يعني به فعليت درآوردن «خود» واطمينان از خود مي‌دانست – يعني آن‌گونه شود كه مي تواند بشود. اين بيان مزلواندرز «نيچه» را به ياد مي آورد كه مي گفت «آن چيزي شو كه هستي»(شكركن، 1372).
نظريه ي راجرز: