دانلود پایان نامه

هرگاه کارکنان مسئولیت حل مشکلات خود را بر عهده گیرند، مستعد تلاش در جهت بهبود زندگی فردی و سازمانی خود هستند. رویکرد داستانگویی به عنوان عامل ضروری توانمند سازی موجب تقویت تلاشهای مبتنی بر همکاری می شود.
راپاپورت (‌1995‌) بحث می‌کند که «وقتی افراد قصه همکاری خود را کشف و یا خلق می کنند و یا انعـکاس می دهند در حقیقت داستان زنـــدگی خودشان را در سازمان به شیوه های مثبت بیان می‌کنند‌«. پذیرش شرح کارکنان از مشکلات و شناسایی تواناییهایشان از عناصر مهم رویکرد توانمند‌سازی در عمــل است. کارکنان از طـــریق مشارکت در گروههای کوچک به شرح داستان فردی خود در رابطه با وظایفشان و یا تجربیاتشان که درهرماه برای آنها اتفاق افتاده است می‌پـــردازند و از این طریق درباره مسائل و مشـــکلات خودشان به تفکر و گفتگو می پردازند.
استراتژی 2: آموزش مهارتهای حل مسئله
کارکنان لازم است که ظرفیت مهارتهای حل مسئله را در خود افزایش دهند. مهارتهای حل مسئله می تواند به توانمند سازی کارکنان در سطح فردی ، بین فردی و گروهی به عنوان یک گام ضروری در ایجاد تغییر موقعیت نامطلوب منجر شود.
در این استراتژی باید به کارکنان اجازه داد که مشکلات خود را بر اساس محتوای داستانهایی که در یک محیط همکارانه شکل می گیرد،شناسایی وحل کنند.دراین صورت گروه ابتدا اهداف حل مسئله راخلاصه بندی می کند. این اهداف شامل : شناسایی مشکل ، انتخاب یکی از مشکلات مهم ، انتخاب هدف برای حل مسئله و یا مشکل بزرگتر، تفکر خلاق در جهت حل مسئله و تحقق اهداف و شناسایی منابع به منظور کمک به تحقق هدف است.
استراتژی 3- آموزشهای مهارتهای پشتیبانی و تجهیز منابع
از طریق حمایتهای صورت گرفته و تجهیز منابع ، کارکنان، از ایجاد ساختار اجتماعی بزرگ در قالب گروههای توانمند شده مطمئن هستند. آمیدی (‌1992‌) انواع حمایتها را در سه مورد خلاصه کرده است:
حمایت فرد از خود
حمایت مدیر از فرد
حمایت قانون از فرد
سازمان می تواندازطریق نوشتن‌، صحبت کردن و یا سخنرانی یک قانونگذار و یا فرد سیاسی حمایت جمعی را درسازمان اشاعه دهد. در صورتی که کارکنان بدانند که منابع برای پیشرفت فردی آنها در سازمان مهیاست وحمایتهای لازم دراین مسیر نیزوجود دارد ،توانمندسازی با سرعت و شتاب بالایی انجام می پذیرد.
سه رویکرد مرتبط با توانمندسازی
در بررسی و مطالعه تاریخچه توانمندسازی در مدیریت، صاحب نظران علوم سازمانی از سه رویکرد مختلف به بحث پیرامون توانمندسازی پرداخته اند که در ذیل به این سه رویکرد پرداخته شده است.
رویکرد عقلایی – ارتباطی
رویکرد ارتباطی،توانمندسازی فرآیندی است که رهبر یا مدیر قدرت خویش را با زیردستان تسهیم می کند و تأکید او بر مشارکت دراقتدارواختیارسازمانی است.به تعبیر«بورک»(1985)منظورازتوانمندسازی اعطاء قدرت وتفویض اختیار است. «باردوبیک، بلاک و پیترز» توانمندسازی را تقسیم قدرت در بین افراد سازمان تعریف می کنند.به زعم «شول وهمکارانش»توانمندسازی عبارتست ازاعطای اختیارات بیشتر به کارکنان برای اتخاذ تصمیمات لازم بدون آنکه درابتدا به تأییدات مقامات بالاترسازمان برسد (هورنکول و همکاران،375:1995)
بسیاری ازنظریه پردازان مدیریت نیزتوانمندسازی را معادل تفویض اختیار و عدم تمرکز در تصمیم گیری می دادندکه حاصل آن تأکیدبرفنون مدیریت مشارکتی،چرخه های کیفیت،تیم های خودمدیریتی وهدف گذاری دو طرفه است.
تحقق مشارکت زمانی رخ می دهدکه فرد پیرو نیزتمایل به قبول مسئولیت ومشارکت درفرآیند تصمیم گیری را داشته باشد. در غیر اینصورت مشارکت در تصمیم گیری با چنین زیردستی به طور قطعی منجر به توانمندسازی وی نمی شود ( اسکندری، 1382 :52 ).
کانگر و کاننگو عنوان می دارند هر چند این شیوه برخورد با توانمندسازی آنقدر عمومیت یافته که اغلب، مشارکت کارکنان برابر با توانمندسازی فرض می گردد، ولی بنا به پاره ای از سؤالات زیر نمی توان مشارکت کارکنان را دقیقاً همان توانمندسازی دانست. به عنوان مثال، آیا تفویض اختیار یا تقسیم منابع قدرت می تواند به طور خودکار منجربه توانمندسازی کارکنان گردد؟آیا مشارکت یا تسهیم منابع قدرت سازمانی تنها راه های توانمندسازی کارکنان هستند؟آیا توانمندسازی دارای همان آثاری بوده که تفویض اختیار، مشارکت و تسهیم منابع داشته اند؟ ازاین رو باید به توانمندسازی از زاویه مفهوم انگیزشی قدرت که مورد تأیید مک کلند بود، توجه کرد.
رویکرد انگیزشی
رویکردانگیزشی برمبنای تئوری انگیزشی مک کلندشکل گرفته است.وی نیازهای اساسی مدیران راسه دسته می داند :
الف)نیاز به قدرت ب)نیاز به موفقیت ج)نیاز به تعلق
اساسی ترین نیاز در تحقق اهداف سازمانی از نظر وی نیاز به کسب قدرت است که در افراد ایجاد انگیزه می کند. مک کلند مدعی بود افراد به طور طبیعی میل به قدرت و تحت کنترل در آوردن سایرین را دارند. انگیزه و نیاز به قدرت در افراد زمانی ارضا می گردد که آنها فکر می کنند که دارای قدرت بوده و می توانند هنگام رویارویی با حوادث و موقعیت ها از خود واکنش نشان دهند.
قدرت در مفهوم انگیزشی آن عبارتست از یک نیاز درونی برای برخورداری از حق تعیین سرنوشت و احساس کفایت نفس.
بنابراین هر گونه استراتژی که منجر به افزایش حق تعیین سرنوشت (خود تصمیم گیری/ خود اثر بخشی) و کفایت نفس کارکنان گردد، توانمندسازی آنها را در پی خواهد داشت و بر عکس هر اقدامی که منجر به تضعیف دو انگیزه فوق گردد باعث تقویت احساس بی قدرتی در آنها شده و عدم توانمندسازی را در پی خواهد داشت.
از نظر کانگر و کاننگو، هر چند تفویض اختیار پایه اصلی فرآیند توانمندسازی کارکنان به شمار می آید ولی برای تحقق کامل آن شرایط دیگری نیز لازم است. بنابراین توانمندسازی عبارتست از:
« فرآیند تقویت شایستگی افراد سازمان از طریق شناسایی و تقویت شرایطی که باعث احساس بی قدرتی در آنها شده وتلاش درجهت رفع آنها،هم با کمک اقدامات رسمی سازمان وهم با بهره گیری از فنون غیررسمی تهیه وتدارک اطلاعاتی که به کفایت آنها در سازمان کمک می کند.» ( کانگر و کاننگو،474:1998).