مقاله درباره ابزار ها و ویژگیها

عالم افروز در جزیره آتش رفته بود وآنجا بود هر شب بیرون میرفت واطراف سرای صیحانه میگشت تا شاید کاری انجام دهد.
«عالم افروز آن جایگاه میبود و جهد میکرد تا مگر کاری از دست وی برآید. هر شب از سرای بیرون آمدی تا به سرای صیحانه رود. در پیرامون سرای وی آتش فراوان دید چنانکه پیش نشایستی رفتن. با خود گفت عظیم جادوی است. چگونه سازیم؟» (همان : 284).
سمک عیار به سرا ی پروانه جادو گر رفت. روز افزون نظاره میکرد که سمک چه کار میکند. آمد وبه سمک گفت بر گرد. سمک گفت باداباد بروم.
« عالم افروز در خیمه رفت و او را دید در خواب و شمعی افروخته بر مثال آدمی و از هفت اعضای وی آتش میافروخت.» (همان: 319).
زمانی که جنگ بین ارمن شاه وخورشید شاه آغاز شد وصیحانه جادو گر به میدان آمد. ماه درماه به عالم افروز گفت به میدان برو وببین که صیحانه جادو با چه شکلی وارد میدان شده است. عالم افروز رفت وبرگشت وگفت ای ملکه صیحانه سوار بر پیلی است که هفت خرطوم دارد ودود و آتش از آن بیرون می‎آید. ماه درماه گفت جادوی بزرگی کرده سوار بر شتر ریسمان پارهای در دست به میدان آمد.
«ماه در ماه آن ریسمان که در دست داشت در میان آتش انداخت. آن آتش در روی هوا برفت تاآن ریسمان بیامد ودر گردن صیحانه افتاد. نعره وفریاد از صیحانه بر آمد… ماه درماه آن گاو بگرفت و پیش صیحانه آورد.» (همان :335).
4-5-3- استفاده از حیوانات و ابزار های عجیب
در سمک عیار استفاده از حیوانات عجیب الخلقه و ابزارهای غیر معمول نه توسط افراد معمولی بلکه به وسیله جادوان انجام میشده است و این یکی از ویژگیهای داستان سمک عیار است. زیرا اگر این اعمال به دست انسان انجام میگرفت داستان را به سمت داستان تخیلی صرف و غیر قابل باور می کشانداما پهلوانان دشمن چون از پیروزی ناامید میشوند به جادوگران متوسل میشوند. یکی از جادوگران که به یاری خوانده میشود صیحانه است که در جزیرهی اتش مقام دارد.
داستان از آنجا شروع میشود که شاهزاده خورشیدشاه به شکار رفته است. خرگوری دید سپید بر مثال نقره، خطی سیاه از میان گوش تا سر دنبال آمده، و خطی دیگر از این دوش تا به دوش.
شاهزاده در پی او اسب میتازد و خرگور میگریزد. در طی داستان معلوم میشود که این تدبیر کار دایه دختر فغفور چین بوده به نام شروانه.
جای دیگر این داستان قادسه جادو را به یاری خواستهاند. قادسه به دست سمک کشته میشود. فرزندش به نام سپه داد به کین خواهی پدر میآید.
«سپه داد با ده هزار مرد جادو، همه نیزه ها در دست، برابر سپاه خورشیدشاه آمدند که ایشان نیز به میدان آمده بودند و صف کشیده که ایشان چیزی بگفتند و نیزه ها راست کردند و بکشیدند. از سرنیزههای ایشان آتش روانه شد چون کوه، و در لشکر خورشیدشاه افتاد[فریاد] از همه برآمده اسب و مرد، میسوخت.» (همان، 1363، ج4 : 189).
غوغا در شهر افتاد که بر در سرای صیحانه دو سر آویختهاند. صیحانه آمد ونگاه کرد ودید که پروانه ورهرو بودند. بر آشفت گفت این کار سمک کرده است. پیش ارمن شاه و زلزال آمد واین جریان را گفت. ایشان نیز گفتنداز دست سمک ناراحت هستند. صیحانه گفت عزم میدان کنید تامن جواب کار ایشان را بدهم.
«صیحانه با سی و نه زن جادو بر گاوان سوار شدند. روی بدر نهاد[ند] و دست و پای گاوان بر مثال سر سگ، فریادکنان، و آتش از دهان ایشان میجست، و سر گاوان بر مثال سر پیل، خرطومها آویخته آتش از خرطوم ایشان میافروخت و از شاخ های گاوان بر مثال شمع آتش در هوا می رفت. بیامدند. با سهم و سیاست در قلب لشکر بیستادند.» (همان، 1348، ج2 :321).
صیحانه چون به وسط میدان آمد. گفت ای خورشید شاه می دانم که پدر تو پادشاه است. اما هر چه آشوب است تو بر پا کردی. اگر خواهی که از دست من در امان باشی پانصد هزار دینار وسمک که سه تن از یاران مرا کشته است به من بدهید هر چند که میدانم تا شما کار مرا نبینید این کار را نمی کنید.
«صیحانه از خرطوم پیل آتش براند بر میمنه لشکر، چنانکه پانصد مرد با اسب بسوختند. گفت از بهر حرمت به قلب نینداختم. نشانی نمودم تا بدانی.» (همان: 322).
خورشید شاه به میدان رفت چون دبور پهلوان در میدان بود. وهیچکس طاقت جنگیدن با اورا نداشت. صیحانه به دبور گفت با خورشید شاه نجنگ. که فردا چیزی به تو بیاموزم که بروی وعنان اسب خورشید شاه رابگیری وبیاوری. یکی از آن جادوگران به میدان آمد.
«از آن گاوسواران یکی در میدان آمد. نام وی ستاره، و هر چهار دست و پای گاو بر مثال سگ. وگ وگ می کرد و اتش از دهان میافروخت.» (همان: 325).
سمک دست ماه در ماه را گرفت وبه بارگاه خورشید شاه برد وبر بالا ی تخت نشاند. مرزبان شاه اورا نگاه کرد. ودر زیبایی او حیران مانده بود. وماه در ماه نیز به جمال خورشید نگاه میکرد ونمیتوانست ازاو چشم بردارد. امّا خورشید شاه در فراق ابان دخت وفرخ روز میگریست. مرزبان شاه احوال صیحانه جادو گر رابرای او تعریف کرد. ماه در ماه گفت جای هیچ نگرانی نیست. که صدای کوس حربی از شهر به گوش رسید.
«لشکر از شهر بیرون آمدند با نشاط، و صیحانه پیشرو ایشان بر پیلی نشسته، که او را هفت خرطوم بود؛ از همه دود و آتش روانه و دیگران و همه بر گاوان سوار، با ارمنشاه و زالزال در قلب.» (همان: 333).
وقتی سمک سوار کشتی شد. کشتی در دریا غرق شد وسمک سوار بر تخته پارهای به جزیزه ای رسید که همه از دوال پایان بودند. دوال پایان به وی حمله کردند وسمک با کارد آنها را از پای در می آورد. تا به میان بیشه رسید. دید دو سه هزار دوال پا وشخصی در میان آن بر فیلی سوار. سمک خواست که برگردد. که امیر دوال پایان او را صدا زد گفت ای عالم افروز نترس وپیش من بیا که این مردان من با تو کار ندارند و تو اینقدراز اینان را نکش. صبحدم به من ندا رسید که مردی به سوی شما می آید اورا نیازارید که او مردی صاحب شکوه است وپیشرو پادشا ه ونام آن فرخ روز است.
«عالم افروز چون دید که دوال پای قصد وی کرد تا او را بگیرد عالم افروز بخندید با خود گفت بنگر که مراحال به چه رسیده است که چگونه مردی دنباله من دارد تا مرا بگیرد.» (همان :555).
«یزدان این بیشه چنین آفریده است و جایگاه ما کرده. هزار فرسنگ زیادت است که بروی همه دوال پایان باشند وچون بروی ترا رنج نمایند.» (همان :557).
4-5-4- افسون کردن