مقاله درباره داستان و جایگاه

«بارگاه او را درخانه دروی گشاده بود و چنان به استادی ساخته که بهردری که در شدندی درصد و شصت حجره بگذشتندی؛ چنانکه ندانستند که در حجرۀ دیگر رفتهاند یا نه و هم بر آن در بیرون آمدندی.» (همان: 541).
یا به زندانهای سری ختم میشده و یا راه فراری بوده و یا اینکه به جایگاهی برای مخفی شدن میرسیده است.
وقتی غلامان گورخان به جنگ عالم افروز رفتند تا اورا بگیرند. غلامان در شهر افتادند وآن مردمی که کمک عالم افروز رفته بودند چند نفری را گرفتند. که صد و هفتاد نفر بودند. عالم افروز فرار کرد.
«گورخان بفرمود تا همه را بر دار کردند و پرسید که ایشان کجا رفتند؟ گفتند ایشان در سرای الحان رفتند، که به چاه راه کردهاند در زیرزمین تا برکنار آب دریا.» (همان: 393).
در این قصه بدان جا رسیدیم که طوطی شا ه از آن زیر زمین رفت. دایه گفت ای ملکه تا یک هفته شاه به این جا نمی آید. باشد که راه چارهای بکنیم. پس شبی گلبوی در خواب بود وروز افزون پای او را مالش میداد. که یک مرتبه از خواب پرید. گفت خواب عجیبی دیدم که از زیر تخت نوری آشکار شد. روز افزون گفت ببینیم شاید راهی باشد. پس گلبوی از تخت پایین آمد. تخت را کنار زدند، دیدند.
«در کف زمین جفتی در آهنین دیدند با قفلی گران و کلیدی در کنار آن پس قفل را بگشود….. روز افزون پای در پلکان نهاد، دید که پنج پایه نردبان است ، بعد راهی باز شد بدان راه رفت قریب یک تیر پرتاپ. نردبان دیگری پیدا شد پنجاه پایه. از آن هم پایین رفت به دری رسید دید که قفل است اما کلیدش آویخته بود. در را بگشود و بیرون رفت کوه و صخره و صحرا دید و دریا.» (همان، 1348، ج3: 50).
خورشید شاه زمانی که با لباس زنانه در پیش مهپری مشغول به کنیز ی بود وبرای او مطربی میکرد. شب که مهپری در خواب بود از حجره بیرون آمد ومیگشت تا نشانی از زندان دایه بیابد که فرخ روز و شاهزاگان دیگر در آن گرفتار بودند. به خادم بر خورد که زندانبان دایۀ جادو بود. گفت تو کیستی واین جا چه کار می‎کنی. شاهزاده گفت من روح افزای مطربم که پیش دختر شاه خدمت میکنم. خادم گفت بیا به حجره من برویم وکمی نیز برای من آواز بخوان. شاهزاده به حجره رفت. خادم شراب آورد در آن وقت شاهزاده مقداری بیهشانه در شراب ریخت. چون خادم خورد بعد از چندی بیهوش شد. شاهزاده برخاست وکلید را از کمر خادم بر داشت وبه طرف در زندان به راه افتاد.
«پس آن در قفل بگشاد و دربرافکند. نردبانی پیدا شد. شاهزاده روشنائی داشت و بدان نردبان فرو رفت. مقدار پنجاه پایه تا بدان زیر سرای رسیده نگاه کرد. سرائی دید چهار در و چهار صفه روی در روی آورده و شمعها افروخته، از بهر آنکه زیرزمین بود.» (همان، 1347، ج1: 55).
4-8- حیلههای متفرقه
حیلههای متفرقه حیلههای هستند که جزء هیچ کدام از حیلههای عیاری ، جادوئی و جنگی قرار نمیگیرد و توسط اشخاص مختلف و برای اهداف گوناگون انجام گرفته است.
4-8-1- استفاده از زهر
از آنجا که زهر خوراندن به افراد دشمن به راحتی میسر نمیشد. فرد را به مهمانی دعوت میکرده و پس از جلب اعتماد، نقشه خود را عملی میساخته اند.
«شهران وزیر گفت ای شاه، دل فارغ دار که من کار قایم در همه حال بسازم. او را به مهمانی خوانیم و او را به زهر هلاکت کنیم. پس طلب کار سمک با شیم. “» (همان، 1348، ج2: 193).
4-8-2- با زبان رمز و اشاره سخن گفتن
در بعضی مواقع به دلیل وجود اشخاص مزاحم و جلوگیری از افشای نقشه با رمز و اشاره سخن می گفتند. «جارسب به خدمتکاران گفت هرگاه که من دست به ریشم بگیرم شما این دو نفر را ببندید.» (همان، 1348، ج3: 97).
«خوانچۀ طعام خواست و جلاب و میوه برسر عالم افروز نهاد ، تا پیش ابان دخت آورد. بنهاد؛ خود بایستاد. ابان دخت او را بشناخت. عالم افروز لب به دندان فروگرفت که هیچ مگو.» (همان، 1348، ج2: 378).
4-8-3- رام کردن اسب با حیله
در هیچ جای داستان سمک عیار گیاه یا ماده ای که برای رام کردن اسب استتفاده میکردند سخن به میان نیامده است.
«ادهم بیامد و چیزی از میان بیرون آورد و علف پاره ای در توبره نهاد و آن چیزی بر سر علف نهاد. پیش اسب سیاه داشت. اسب رام گشت.» (همان :220).
4-8-4- برای کار غیر ضروری فرستادن
گاهی به نظر میرسد حضور برخی افراد مثل خدم و حشم مخل انجام نقشه میشود از این رو لازم میشد که فرد را به بهانهای از خود دور کنند. سمک عیار با با لباس بازرگانی وارد شهر شدوبه سرای الحان رفت نام مادر الحان سوسنه بود. عالم افروز به او گفت که ای مادر، ابان دخت زن خورشید شاه است که او را پیش گورخان آوردهاند. من میخواهم که تو مرا به سرای گورخان ببری تا ابان دخت را ببینم وبا نقشهای اورا از آنجا بیرون آورم سوسنه قبول کرد وگفت من پیش او نمیتوانم بروم اما کنیزی وخادمی هستند که برای او طعام میبرند. عالم افروز گفت چارۀ کار را یافتم من لباس زنانه وچادر وموزه میپوشم وتو مرا پیش خادم ببر وبگو که بازرگان است وجامه آورده تا زن شاه بخرد. با این ترفند عالم افروز وارد سرا شد وبه خادم گفت من به جای کنیزک میروم. خوانچه طعام برسر خود نهاد وپیش ابان دخت رفت تا خوانچه را روبروی او نهاد.
«ابان دخت او را بشناخت ؛عالم افروز لب به دندان فروگرفت که هیچ مگوی. ابان دخت گفت ای لالا چرا حلوا نیاوردی؟ خادم گفت: بیاورم… خادم برفت به شیرینی آوردن.» (همان: 378).
4-8-5- خود را در میان گشتگان انداختن
ولوال با چهار هزار سوار از شهر بیرون آمدتا با لشکر خورشید شاه بجنگد. مقداری که راه رفتند به بیشهای رسیدند. ولوال گفت در شب از این بیشه نمیتوان گذشت. پس اطراق میکنیم وروز که شد حرکت میکنیم. از آن طرف روز افزون بر بالای درختی نظاره گر اوضاع بود. پایین آمد و پیش عالم افروز رفت و آنچه گذشته بود را گفت. عالم افروز پانصد سوار فرستاد وراه شهر را بست وبقیه لشکر را از سه جانب فرستاد و گفت نباید کسی از این لشکر فرار کند و همه را بکشید. لشکر خورشید شاه هر که را میدیدند میکشتند و تنها ولوال زنده مانده بود…