مقاله درباره کاروانسرا و داستان

سمک وقتی از سرای ماه در ماه از راهی مخفی بیرون میرفت. سمک جلوترحرکت میکرد. وروز افزون از پشت سر. که سوراخی بود که روز افزون با فرخ روز داخل آن چاه افتادند. سمک مقداری راه رفت به پشت سر نگاه کرد روزافزون و فرخ روز را ندید برگشت و آن چاه را دید که آنها در میان چاه بودند سمک به داخل چاه رفت. مقداری راه رفتند. سبزه زاری دیدند که یک طرف بیابان ویک طرف سرسبز با خوردنی‎های فراوان. پیرمرد چوپانی رادیدند که با پیرزنی تنها در آنجا زندگی می کردند. در آنجا آنان به گنجی پی بردند که لوحی بر آن نوشته که نام فرخ روز را به عنوان پادشاه برده بودوکه این همه گنج از آن او بود. سمک بر گشت وماه در ماه را با خودش برد. آن چوپان گفت که این صحرا پر از مار هست. سمک به دنبال راهی میگشت تا از آن جا بیرون بروند سمک به راه افتاد مقداری راه رفت دریایی دید که کشتی در کنار آن هست زیاد جلوتر نرفت. ترسید. امّا ماری ندید گفت ماه در ماه افسون ماران بلد هست کاش از او یاد می‎گرفتم برگشت. گفت ای ملکه تو افسون ماران می دانی به من بیاموز.
« ماه در ماه افسون ماران نوشت و به عالم افروز آموخت و گفت اگر در میان صد هزار مار افتی و این افسون بخوانی همه محو شوند. و افسونی دیگر نوشت و گفت اگر خواهی که [ماران] را گردآوری این افسون [را] بخوان ماران چندان که در آن نزدیکی باشند پیش تو آیند و سر بر خط تو نهند.» (همان: 498).
4-5-5- پریان در صورتهای گوناگون
پریان در داستان سمک خاص خود عالمی دیگر دارند. به قالبهای گوناگون در میآیند گاهی به قالب خرگورها یا اسب، گاه به شکل شغالان و گاه به صورت کلاغ سیاه یا مرغان آدمی روی.
«گاهی نیز دیدار و کردارشان با جادوان یکسان است. در همه حال آنجا که بخواهند از چشم آدمی نهان می‎مانند.» (همان، 1363 : 57).
عالم افروز به دختر شاه شمشاخ گفت حیله ای به تو میآموزم که بتوانم ترا پیش خورشید شاه ببرم. دارویی به اوداد که خورد وشکمش بزرگ شد. گفت زیاد ناله کن وهر طبیبی ترا درمان کند تو بیشتر ناله کن که تصور کنند که درمان تو وجود ندارد. بعد من بیایم ودرمان آن را باز گو کنم. سمک به شاه گفت درمان آن در شهر عقاب هست که پیرمرد یزدان پرست به من آموخت که آن برگ درختی است که در آن جا وجود دارد. دختر خواهر پریی داشت. شاه گفت به دختر پری بگوییم که به آنجا برود وبیاورد سمک گفت درمانش همان جا تأثیر دارد.
«شاه گفت ای برادر، فردا که پری بیاید احوال با وی بگوئیم تا شما را بدانجا برد. عالم افروز گفت فرمانبردارم. پس شاه کارسازی دختر کرد تا دختر پری بیامد و همه احوال با وی بگفتند. دختر گفت دایه با ما بیاید. پس دختر پری برخود بلرزید و خود را بر صورت اسبی برآورد.» (همان، 1348، ج2 : 575).
در جای دیگر داستان عالم افروز (سمک) و روز افزون و ابرک به طلب مردان دخت وارد مرغزاری شدند. کاموی چوپان با عالم افروز، ابرک و روزافزون بر سر آن چاه رفتند که فرخ روز، آبان دخت و طومار را از آنجا آورده بود. کاموی گفت من در این چاه چیزی ندیدم اما پدرم گفت در این صحرا دیدم که…
«پدر مرا گفت ای پسر، یک روز جوان بودم. در این صحرا میگشتم که ناگاه خرگوری دیدم که در این مرغزار میگشت. من کمند برگرفتم و دنبالهی خرگور افتادم. پنداشتی که آن خرگور با آدمی خو داشت و آدمی او را پرورده بود. بر جای قرار میگرفت؛ تا من پیش وی رفتم. من از هوس آنکه خرگور بگیرم یک شبانروز دنباله وی میرفتم تا به مرغزاری رسیدم خوش و خرم. چشمه آب و درخت فراوان، چون خرگور بدان تمام رسید بر خود لرزید. صورتی گشت چون ماه. مردی بود گفت ای سامو، رنجه گشتی، بازگرد که ترا راه در پیش است که از آن مقام تا بدین جایگاه چهل فرسنگ است و آدمی بدین جایگاه نتواند آمدن و بودن که این جایگاه پریان است.» (همان: 1363، ج436:4).
سمک وقتی این حرفها را از کاموی چوپان شنید. کفت آنچه هدفم بود از صحبتهای تو به دست آوردم. راه افتادنداز میان گله سه اسب انتخاب کردند وابرک وعالم افروز و روز افزون سوار شدند وراه افتادند. به مرغزاری خوش وخرم رسیدند که تا آن موقع ندیده بودند. اسبها را به کناری گذاشتند وسه آنجا ماندند. اما هیج کس را از پرنده وجهنده ندیدند. روز چهارم سمک به ابرک گفت تو از دست راست برو وبه روز افزون گفت تو نیز ازجانب دیگر برو. عالم افروز ساعتی بعد به خواب رفت.
«دو مرغ از هوا بیامدند و بر شاخ آن درخت نشستند. دو مرغ بودند بر مثال طاووس، پر و بال برکشیده، به صد هزار گونه رنگ، با چنگال و منقار؛ اما روی بر مثال آدمی. زمانی بود. مرغی با مرغ دیگر می گوید مرغزاری بدین خوشی به دست آدمی افتاد. ایشان در گفتار؛عالم افروز از خواب در آمد. نگاه کرد. ایشان را دید که سخنها میگفتند. گفت مگر پری است که خودرا بر این گونه بر آورده اند.» (همان : 438).
ابرک وروز افزون باز گشتند. عالم افروز گفت چه دیده اید بگویید.
«ابرک گفت ای پهلوان، عجایبی دیدم که هرگز چنان ندیده بودم. چون از این جایگاه برفتم مقدار شش فرسنگ؛بالایی بود. بدان بالا شدم. بیابانی دیدم سخت خوش وخرم وخرگور فراوان برمثال گلۀ گوسفند در آن بیابان، چون مرا بدیدند روی به من نهادند. پنداشتم که بامن برآمده اند. گستاخ پیش من آمدندوسر در من واسب میمالیدند؛ چنان که دست کردم تا یکی را بگیرم از دست من میجستند وپس کمند بگشادم. باشد که یکی بتوانم گرفتن. نتوانستم. خواستم که باز گردم. ازآن گورخران یکی گفت «ای ابرک، چون پیش عالم افروز روی او را سلام برسان وبگوی که بدان کار که تو آمدهای دشخوارست. باز گرد و رنج مبر ودیگر تو دانی. جهد میکن وخود را نگاه میدار.»من از گفتار وی بترسیدم. بازگشتم وبیامدم.» (همان:439).
«روزافزون گفت من نیز هم چنین عجایبی دیدهام. اگر نه بر گونهای دیگر بودی گفتمی که هر دو آنجا بودیم. چون برفتم بر مقدار شش فرسنگ؛ بالائی دیدم. بدان بالا برشدم. نگه کردم. بیابانی دیدم عجیب سهمناک؛ چنانکه ابرک دید. شغال فراوان. چون مرا بدیدند گستاخ پیش من آمدند و خود را در من و اسب میمالیدند. جهد کردم تا یکی بگیرم نتوانستم. خواستم که بازگردم؛ که آواز دادند. گفتند عالم افروز را بگوی که باز گرد و برو مردان دخت به دست آن کس افتاده است که مردان عالم و جادوان در دست وی اسیرند.» (همان: 440).
4-5-6- داروهای شفا بخش
عالم افروز وابرک وروز افزون به طلب مردان دخت از پیش خورشید شاه راه افتادند وپس از سه روز راه رفتن به بیابانی رسیدند که هیج موجود زنده ای دیده نمیشد وسمک ابرک وروزافزون را به طرفی فرستاد تا جستجو کنند تا شاید راهی پیدا کنند. عالم افروز به خواب رفت پس دو تا مرغ آمدند وبر بالای سر او نشستند وبه صحبت کردن پرداختند که سمک از خواب برخاست. پس از چندی صحبت با عالم افروز رفتند.
«ناگاه عالم افروز فریاد آورد و او را درد شکم گرفت و زاری می کرد و دست بر شکم گرفته تا یک نیمه از روز بگذشت. ناگاه آن دو مرغ بیامدند و بر درخت نشستند. عالم افروز گفت بیائید. بیامدند. هر دو مرغ پیش عالم افروز گفتند ترا چه بود؟ گفت مرا عادتی است همه وقت درد شکم می کند. آن مرغان گفتند از آن گیاه که در آن مرغزار است پاره ای بیاورید تا بخورد. مرغی بیامد و به روزافزون نمود. پارهای بیاورد. عالم افروز بخورد. آن درد شکم ساکن شد. عالم افروز گفت ای روزافزون؛ دو سه خروار از این گیاه ببریم که ما را به کار آید. مرغان گفتند این گیاه در مرغزار بکار آید که چون خشک شود از وی این فعل نیاید؛ اما اگر یکی با ما بفرستی هم این دارو بدهیم چندانکه خواهی و هر دردی را بکار آید و هرکجا که خواهی ببر.» (همان: 440).
وقتی عالم افروز از آن جزیره به کشتی نشست. کشتی شکست وغرق شد وعالم افروز (سمک) با تخته شکستهای به آن جزیره رسید وچند روز آنجا بود وهر میوهای که میشناخت میخورد تا از دور صومعهای دید جلو رفت و داخل شد پیر مردی دید که نشسته و دو انار در پیش او هست. اناری به سمک داد. سمک خورد وآرامشی در خود احساس کرد. پیرگفت روزی در جزیره میگشتم که لوحی یافتم و خواندم تعجب کردم تا که تو آمدی. سمک پیش آن مرد مدتی ماند وآن قدر فربه شده بود که میتوانست فیلی را برزمین بزند. بعداز بیست روز سمک به پیر گفت میخواهم بروم وپیش شاه از حال تو باز گو میکنم امّا نشانه ای به من بده که اگر نشانی از تو خواست به او بدهم.
«آن پیر گفت برو و از آن درخت ورقی بیاور. عالم افروزبرفت واز آن درخت برگی پیش آورد. پیر گفت این ورق درخت سایه خشک باید کردن. با دو درم سنگ گرده پیه از آن گوسفند معجون کردن بر مثال شافه ساختن در چشم کور مادرزاد نهی بقدرت یزدان چشم او روشن شود. عالم افروزگفت ای پیر شاید که بیش از این بر گیرم گفت چندان که خواهی بر گیر.» (همان، 1348، ج553:2).
4-5-7- طلسم
طلسم جادوئی بود که جادو گران میدانستند وجزآنان کسی قادر نبود آن را بشکند. جادو گران با طلسم ماهیت عناصر و چیزهای دیگر را تغییر میدادند. وقتی گلبوی با لبا س مردانه در شهر بود گیتی نمای اورا دید وعاشقش شد. او و روزافزون وسمک در کاروانسرایی بودند تا اینکه دایۀگیتی نمای به سراغ او آمد واز او خواست که پیش گیتی نمای به سرای او برود. این موضوع را با سمک در میان گذاشت. سمک گفت با او به باغ برو وبه شراب خوردن بنشین تا من بیهوشانه در شراب او بریزم واورا بیهوش پیش خورشید شاه ببرم. از آن سوی دایه نیز فهمیده بود که گلبوی زن هست.
«چون قدح شراب در دست گلبوی دادند ، مگر که در نگین انگشتری او سنگی بود و حکیمی دانشمند برآن چنان نقش کرده بود که هرگاه که او چیزی بخوردی که در آن دارویی بیامیخته بودند در حال آن نگین لرزان چون آب و عرق شدی ، حکیمان پیشن و عالمان یونان و روم چنان خاصیتی در آن طلسم بیافته بودند و در این نگین به کار برده بودند ، و گلبوی هربار که به شراب خوردن نشستی آن انگشتری در انگشت داشتی و هرقدحی که به دست گرفتی در آن نظاره کردی.» (همان، 1348، ج3: 210).
چون گلبوی در دست طوطی شاه گرفتار شد وشاه میخواست که گلبوی زن او شود واو همسر فرخ روزبود. گلبوی با او به مجادله بر خاست وگفت شوهرم به نجات من آمده است وتو مرا در این زیر زمین زندانی کرده ای اگر میتوانی با فرخ روز بجنگ. شاه عصبانی شد و به او ناسزا گفت. روز افزون از دور نظاره گر این ماجرا بود پیش او آمد.
«زر استون گفت : هیچ دانی این جایگاه که ما اندر آنیم چگونه جائی است روزی از پدرم شنیدم هشتاد زرع در زیرزمین است و از شهر و سرای شاه دو فرسنگ دور است و آن را با طلسم چنین کرده اند و هرگز کسی را بر این مقام راه نباشد.» (همان: 36).