دانلود پایان نامه

استفاده مي كند، ارزان ترين شيوه باز توليد نيروي كار است. همچنين، اين نظريه توضيح نمي‏دهد كه چرا اين زنان اند كه در حوزه خانگي كار مي كنند نه مردان.
فهميدن موقعيت اجتماعي زنان به عنوان موقعيتي تحت استثمار سرمايه و نيز رابطه فاقد قدرت وابسته زنان به شوهران و پدرانشان ضروري است. روابط مردسالاري بايد در تحليل طبقاتي ملحوظ شوند؛ به عبارت ديگر بايد پذيرفت كه مردان، حتي در طبقه كارگر، به عنوان مرد امتيازاتي دارند و بر زنان اعمال قدرت مي كنند. بارت اين نظر را رد مي كند كه سلسله مراتب طبقاتي و جنسيتي دو نظام جداگانه اند و معتقد است كه بايستي طوري در نظريه ماركسيستي تجديد نظر كرد و آن را متحول ساخت كه مناسبات جنسيتي در مركز تحليل آن جاي گيرند. به نظر او رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است؛ مجتمعي كه شامل يك ساختار اجتماعي و يك ايدئولوژي معين – خانواده گرايي است.
خانوار از تعدادي افراد، معمولاً از لحاظ زيستي و قانوني خويشاوند. تشكيل مي شود كه با هم زندگي مي‏كنند و در نظام خانوادگي شريك اند. خانواده هسته اي، بنا به تعريف ايدئولوژي خانوادگي، «به طور طبيعي» بنيان مي گيرد، جهانشمول است و تقسيم كاري «طبيعي» را مشخص مي سازد؛ تقسيم كاري كه مرد را تامين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيمار دار و تامين كننده كار بي مزد خانگي مي داند.
اين نوع نظام خانواده جنبه ناگزيري از جامعه سرمايه داري نيست. بلكه پديده آمده تا يكي از اركان روابط طبقاتي اي را كه به طور تاريخي پديدار گشت كه طي آن ايدئولوژي خانوادگي به روابط توليدي سرمايه داري راه يافت. اين ايدئولوژي عقيده داشت كه نقش طبيعي زن كارگر خانگي، يعني همسر و مادر، بودن است؛ ايدئولوژي ياد شده تا اندازه اي از نظارت پيش سرمايه داري درباره جايگاه زن ناشي شد، اما علت گسترش آن بيش تر متناسب بودنش با وضعيت جديد بود؛ در اين وضعيت، با پيدايش سرمايه داري صنعتي، روابط خانوادگي بورژوايي تثبيت شده بود. بارت معتقد است كه در اوايل قرن نوزدهم، طبقه كارگر سازمان يافته اين ايدئولوژي را پذيرفت نظام خانواده يا خانوار، در ميان قرن نوزدهم، در نتيجه پيوند اتحاديه هاي صنفي و سرمايه داران تثبيت شد؛ هر دو در گروه معتقد بودند كه زنان را بايد از نيروي كار كنار گذاشت و مردان بايد دستمزد خانوادگي كسب كنند. به اين ترتيب، مردان براي دستمزد خانوادگي مبارزه كرده اند. و قوانين حمايتي اي كه دولت گذراند رقابت زنان را در بازار كار براي گرفتن دستمزد پايين از ميان برد و زنان را به كار در حوزه خانگي وادار كرد.
نظام خانواده يا خانوار با منافع كوتاه مدت مردان سازگار بود، اما با منافع بلند مدت شان سازگاري نداشت؛ زيرا در طبقه كارگر شكاف ايجاد كرد بطوري كه مردان و زنان طبقه كارگر داراي منافع متفاوتي شدند. نظام خانواده با منافع بلند مدت سرمايه داري سازگار بود، زيرا طبقه كارگر را تقسيم كرد، و سبب شد زنان ذخيره كارگران با دستمزد پاييني را فراهم كنند كه مي شد از آن به عنوان نيروي كار اضافي انعطاف پذير و يكبار مصرف استفاده كرد.
ستمدیدگی زنان، در دورانی که طی آن شکل گرفت، بنیانی مادی نداشت، اما اکنون دارای چنین بنیانی شده است. ستمدیدگی زنان در روابط تولیدی، در تقسیم جنسی کار در حوزه کارمزدی و نیز بین حوزه های کارمزدی و کار خانگی به صورت عاملی اساسی درآمده است. ستمدیدگی زنان برای باز تولید شیوه تولید سرمایه داری در شکل کنونی آن ضروری است.
مشکل بزرگ نظریه فمینیستی مارکسیستی این است كه نمی توان شیوه‏های ستم مردان بر زنان و شيوه‏های بهره‏مند شدن آنان از کار خانگی‏ بدون دستمزد زنان به اندازه كافی اهمیت قائل شود. فمینیستهای مارکسیست به لزوم اهمیت دادن به روابط مرد ‏سالاری و نیز چگونگی در هم تنیدن این روابط با سرمایه‏داری پی برده‏اند، ولی این روابط را بدون تغییر می‏بينند و نمی توانند دریابند که میان منافع مردسالای و منافع سرمایه داری هیچ وجه مشترك ضروري و اجتناب ناپذيري وجود ندارد. براي مثال «بارت» نمي تواند توضیح دهد که با توجه به علاقه سرمایه‏داری به هدف به حداکثر رساندن سود. چرا صرف نظر کردن از کار ارزان زنان به نفع آن است. فمیفیسم مارکسیستی تببین مسائل را تا حد مقولات نظریه مارکسیستی تقلیل می دهد . این رویکرد نمی تواند به روابط مرد ‏سالارانه در جوامع غیرسرمایه‏داری توجه كند و نيز نمي تواند درباره موقعيت ويژه زنان سياهپوست يا زنان جهان سوم درست بينديشد. رويكرد فمينيسم ماركسيستي همچنين از تجارب روزمره زنان در روابط شان با مردان فاصله مي گيرد و دوري مي گزيند.

‏ج – نظریه فمینیستی رادیکال یا انقلابی
اعتقاد اصلی فمینیست های رادیکال یا انقلابی این است که نابرابری های جنسیتی حاصل نظام مستقل مردسالاری اند، و نابرابری های جنسیتی شکل اصلی نابرابری اجتماعی اند. آنان می گویند تقسیم جنسی کار که تحکیم کننده و تقویت کننده نظام سلطه مردانه بوده، همواره وجود داشته است. مرد سالاری نظامی جهانی است که در آن مردان بر زنان مسلط‏اند. فمينيسم رادیکال اساساً جنبشی انقلابی برای رهایی زنان است. طرفداران آن می گویند که هیح حوزه ای از جامعه از تبيين مردانه بر کنار نيست؛ و در نتيجه، بايد در هر جنبه‏ای از زندگی زنان که هم اکنون «طبیعی» تلقی می شود‏، تردید کرد و برای انجام امور شیوه های جدیدی یافت. آنان معتقدند که نظریه موضوع فعالیت جداگانه ای نیست که نخبه ای
آن را ‏به انجام رساند، بلکه جنبه جدایی ناپذیر عمل فمینیستی است.
نظریه از عمل پدید می آید، پیوسته در تجربه سنجیده می شود و پیوسته از نو تدوین می شود. انقلاب، برای فمینیستهای رادیکال، در همین جا و از هم اکنون بازتابی آغاز می شود ‏که برای تغییر زندگی خود ‏و رفع ستم فعالیت مثبت انجام می دهند.
فمیفیسم رادیکال و انقلابی حیطه یگانه ای نیست. در این نظر سه مسئله اصلی ملاحظه می شوند:
1- رابطه ميان سياستهاي فمينيستي و رفتار جنسي فردي – اين پرسش اساسي مطرح است كه آيا زنان مي توانند به زندگي با مردان ادامه دهند، يا جدايي ضروري است؛
2- ‏آیا تفاوتهای جنسی به طور زیستی یا به طور اجتماعی پدید می آیند؛
3- ‏کدام راهبرد سیاسی را باید اتخاذ کرد: کناره گیری یا دگرگونی.
یکی از نخستین تفسیرهای اساسی و منظم از فمیفیسم راد‏یکال را شالامیت فایرستون در كتاب خود د‏یالکتیك جنس (1974) ارائه کرد. نخستین کلمات کتاب از این قرارند: «‏طبقه جنسی آنقدر پیچیده است که قابل رویت نیست.» هدف اثر او (و آثار فمینیست های رادیکال بعدی) مرئی کردن آن است. او معتقد است که فرود‏ستی زنان نه تنها در زمینه های آشکاری مثل قانون و اشتغال، بلکه در روابط شخصی نیز وجود دارد. تفاوت میان دو جنس کل زندکی را سازمان ميدهد زنان نه تنها از مردان متمایزند، بلکه زیر دست آنان اند. مرد دشمن اصلی است. وظيفه نظری باید فهمیدن نظام جنس – جنسیت، و وظیفه سیاسی باید پایان دادن به آن باشد.
شالامیت فایرستون معتقد است که تفاوت میان مردان و زنان مبنایی زیستی دارد: زنان به دلیل فیزیولوژی تناسلیشان و به این دلیل که ناگزیرند از نوزاد ‏ناتوان انسان مراقبت کنند، از لحاظ جسمی ضعیف تر از مردان‏اند. به نظر او این امر روابط اجتماعی ای را ایجاب کرد که باعث شد زنان برای تامین امنیت جسمانی به وابستگي به مردان تن دهند. نهادهای اجتمامی، به ویژه آداب جنسي و پرورش كودك كه سلطه مردانه را تقويت مي كنند. بر اين ضرورت زيستي افزوده شده‏اند. با این همه به نظر او چون پیشرفت‏های تکنولوژی بارداری از بین بردن مبنای زیستی فرودستی زنان را میسر ساخته اند، سلطه مردانه دیگر ضرورتی ندارد. این پیشرفت ها زنان را از اجبار به بچه دار شدن (از راه پیش گیری) رها کرده یا خواهند کرد، و مردان و زنان می توانند در کار بچه آوردن و بچه داری سهیم شوند.
بیش تر فمینیست های رادیکال جدید این نظر را که فرودستی زنان به فروتری زیستی زنان مربوط است، قبول ندارد. آنان این عقیده را که قربانی (زن) مقصر است، رد می کنند. آنان می گویند تقصیر از زیست شناسی مردانه است: مردان به طور طبیعی خشن اند و از خشونت شان برای تسلط یافتن بر زنان استفاده می‏کنند (برای مثال در مورد تجاوز). مری دیلی در پزشکی زنان (1978) با سند و مدرك ثابت می کند که شیوه های مردان در به کارگیری خشونت برای تسلط یافتن بر زنان وحشتناک‏اند. او چند نمونه از شیوه‏هایی را که مردان با آنها به زنان آسیب رسانده‏اند و برای سلطه داشتن بر آنان خشونت به کار برده‏اند (و هم چنان به کار می برند) ذکر می کند: خودسوزی زن هند و، بستن پای زنان چینی، ختنه زنان افریقایی، شکار ساحره‏های اروپایی، و پزشکی زنان امریکایی، این فمینیست‏ها زنان را ترغیب می کنند تا بر اساس زنانگی «واقعی»، بر مبنای ماهیت زیستی زنان که مردسالاری آن را تحریف کرده است، هویت جدیدی برای خودشان به وجود آورند. آنان زنان را ترغیب می کنند تا خلاقیت زنانه جدیدی را که بر خواهری و تعیین هویت خود مبتنی است، ارج بگذارند. آنان مفهوم مرد – زنی را رد می کنند، زیرا معتقدند که با ارزش ترین خصوصیات آنهایی هستند که خاص زنان اند. همچنین، به این دلیل كه مردان حتی در نزدیكترین روابط زنان را زیر سلطه خود در می آورند، زنان باید جدا از مردان زندگی کنند. به اعتقاد آنان، برای زنان زندگی آزاد از قید مردسالاری که زنان را تقسیم و مثله می کند، ایده ال است.
فمینیست های رادیکال فرانسوی دیدگاه فمینیستی رادیکال به نسبت متفاوتی ابداع کرده‏اند که تببین‏های زیست شناختی را رد می کند؛ کریستین دلفی و مونیك ویتینگ دو تن از معروف ترین آنانند. این دو معتقدند که زاییدن فرایندی زیستی که طبیعت مقرر کرده باشد، نیست، بلکه ساختار اجتماعی تاریخی «‏تولید اجباری» است. آنان می گویند که این زایمان است که برنامه ریزی می شود، این زنان اند که برای زاییدن به تبعییت از برنامه ریزی اجتماعی (اجتماعی شدن) وادار می شوند. زنان وادار می شوند به نحوی رفتار کنند که طبیعی تلقی می شود، و این به آفرینش دو جنس زیست شناختی مجزا انجامیده است. ولی این تقسیم واقعیت گوناگونی انسان – تنوع گسترده خصوصیات جنسی – را مخدوش می کند، زیرا جامعه ای بیش از حد جنسیت گرا به وجود آورده است . جامعه حول این عقیده ساخته می شود که دو جنس مخالف ضدهم، مرد و زن، وجود دارند.
آنان معتقدند که نظریه‏های زیست شناختی در مورد تفاوتهای جنسی، مفاهیم اجتماعی‏اند که در خدمت منافع گروه از لحاظ اجتماعی مسلط‏اند. زنان به خودی خود طبقه‏ای هستند. زیرا مقوله «زن» (چنان که مقوله «مرد»‏) نه يك مقوله زیست شناختی ثابت، بلکه مقوله سیاسی و اقتصادی است آنچه ضرورت دارد از بین بردن خود تمایز جنسی است. ویتیگ می گوید: «‏هدف مبارزه ما سرکوب مردان، به عنوان طبقه، نه از طریق نسل‏کشی، بلکه از مبارزه سیاسی است. هرگاه طبقه «مردان» از بین برود، طبقه زنان نیز از بین خواهد رفت؛ زیرا بدون ارباب هیچ برده
ای وجود ندارد».
مسئله اصلی مورد توجه فمینیست های رادیکال فرودستی زنان است؛ از این رو در نظریه‏های شان به دنبال این هدف‏اند که از سلطه مردان بر زنان پرده بردارند و آن را از بین ببرند. به اعتقاد آنان، مردان در همه حوزه‏های زندگی به طور نظام‏دار زنان را زیر سلطه خود درمی آورند؛ همچنین، تمام روابط میان مردان و زنان روابط قدرت نهادی شده، و از این رو موضوع مناسبی برای تحلیل سیاسی اند. به این ترتیب، مسئله مورد توجه فمینیست های رادیکال آشکار کردن این موضوع است که چگونه قدرت مردانه در تمام حوزه‏های زندگی – از جمله روابط شخصی مانند پرورش کودك، خانه داری، و ازدواج – و در تمام انواع اعمال جنسی – از جمله تجاوز، فحشا، مزاحمت جنسی، و نزدیکی جنسی – اعمال و تقویت می شود.
فمینیست های رادیکال فرودستی زنان را مسئله ای جهانی و اساسی می دانند، چون صرف نظر از زمان و مکان تغییر چشم گیری نکرده است، و هرگونه تغییر پایدار و گسترده‏ای مستلزم دگرگونی روابط جنسی – نابودی سلطه مردان بر زنان – خواهد بود.
فمینیست های

دسته بندی : پایان نامه ها

پاسخی بگذارید