منابع و ماخذ پایان نامه قرن نوزدهم، جنبش فمینیسم، سلسله مراتبی، سلسله مراتب

فمینیستها نه تها با ایدئولوژیهای موجود به داد وستد فکری پرداختند، بلکه آن ایدئولوژیها را استنطاق کردند. در این کار، شماری از مفروضات اصلی تکامل تفکر سیاسی از زمان افلاطون و ارسطو را زیر سوال کشیدند که مهم ترین شان«دوگانگی رایج» بود.1
به نظرفمنیستها تاریخ تفکر سیاسی غرب اکنده از یک رشته «تقابلهای قطبی» است که به هریک ازآنها ارزشی مثبت یا منفی اعطا می شود2 از جمله دوگانگی های عمده اینها هستند:فرهنگ – طبیعت؛ عقل –عاطفه ؛عمومی – خصوصی؛ مذکر- مونث. ردیف اول این جفتها در کنار هم گذاشته می شوند، طوری که مذکر بودن همذات با فعالیت فرهنگی و عقل گرایی قلمداد می شود که هردوی اینها در حوزه امور عمومی عمل می کنند.در مقابل،مونث بودن همراه با طبیعت ،یعنی تولید مثل و عاطفه است که به حیطه خصوصی خانه وخانواده تعلق دارد .علاوه براین چنین همذات پنداریهایی نه به عنوان معادل یا همسنخ بلکه در سلسله مراتبی ساده انگارانه ارائه می شود: خصوصیات مذکر برتر و خصوصیات مونث فروتر است. بیشتر برنامه فمینیستی معطوف به بر انداختن این دوگانگی هاست و از این روست که خصلتی مشخصاً برهم زننده می یابد.
اما این خصلت بر هم زنندگی دو شکل متفاوت به خود می گیرد بعضی فمینیستها استراتژی مذکر محورانه ای اتخاذ کرده اند که زنان را تشویق می کند صفاتی را برگزینند که به طورسنتی به مردان نسبت داده شده است. کسانی دیگر نه پی تقلید از مردان ، که دنبال تجویز کردن راه حلی مذکر – مونث رفته اند، یعنی صفاتی که به زنان ومردان نسبت داده می شود در هویت انسانی عام و فارغ از سلسله مراتبی در آمیخته باشد. با وجود این ،برخی دیگر کوشیده اند با اتخاذ استراتژی مونث محورانه ای که به خصوصیات سنتی منتسب به زنان ارزش مثبت بدهد این قطب بندی ها را عوض کنند ،در حالی که عده ای دیگر از فمینیستها اصرار ورزیده اید زنان ومردان گرچه متفاوتند باهم مساوی اند وچنین تفاوتهایی را باید حسن تلقی کرد؛ نه در پی انکارآنها بر آمد و نه کوشید در هم ادغامشان کرد. نیز این استراتژ یهای متفاوت تا حد بسیارزیادی زیر تاثیر اهمیتی هستند که فمنیستها برای جنسیت وجنس در معانی جسمی یا فرهنگی، قائلند .بعضی فمینیسها براولویت جنسیت از نظر زیست شناسی، یعنی تمایز بین نر وماده ، به عنوان توضیح دهنده ستمی که بر زنان می رود تاکید دارند، به این معنی که تجربیات مشخصاً متفاوت زنان ومردان در تولید مثل تبدیل به انگیزه های گشته برای تداوم نا برابریها بین دو جنس. از این دیدگاه جز اینکه این تجربیات دگرگون
شود، زنان همچنان زیر دست مردان خواهند ماند. این نقطه نظر، همچنان که خواهیم دید، مشخصه آنهایی است که به طور کلی «فمینیستهای رادیگال» توصیف می شوند و عمدتاً به خط مشی های مربوط به جنسیت و تولید مثل توجه دارند.
تمرکز فمینیستهای دیگر نه برجنسیت زیست شناسانه بلکه بر شیوه های جوامع در ایجاد نقشهای مذکر و مونث است تا از این راه فرصتهایی را که در زندگی برای زنان و مردان پیش می آید توضیح دهند.
در این جا تمرکز بر مفاهیم فرهنگی نقشهاست که کودکان هر دو بخش آنها را می آموزند وجامعه معتقد است برای زنان یا مردان مناسبت دارد.این تمایز بین اهمیت سیاسی جنسیت و جنس مبنای بسیاری از مباحث بین فمینیستهاست تعيين مي شود. آنهایی که به اولی متمایلند اصرار دارند هویت اجتماعی یک زن با جنسیت او تعیین می شود، در حالی که دسته دوم، با تاکید بر تفاوتهای القا شده فرهنگی، برهویت منتج از جنس زن تکیه می کنند. درجه اهمیتی که به متغیرهای جنسیت و جنس داده می شود، نوع درک جامعه از آنها و تاثیر متقابل شان بر یکدیگر عمیقاً براین مسئله که آیا زنان را باید ذاتاً مساوی با مردان یا به طور بنیادی متفاوت از آنها دانست تاً ثیر می گذارد.
چیزی که می توان «مسئله مرد» توصیفش کرد هر چه بیشتر در مباحث فمینیسم بر جسته شده است. برای نمونه، فمینیستهایی هستند که مردان را دشمن سازش ناپدیز زنان می دانندودر پیش گرفتن راهی جداگانه وخود مختارانه را برای برآوردن نیازهای زنان تجویز می کنند. از این نقطه نظر، مردان در زندگی زنان بکلی زائدند. برعکس، فمینیستهایی هستند که مردان را متحدانی با لقوه، اگرنه بالفعل، در مبارزه برای برابری اصیل بین دو جنس به حساب می آورند.اینان حمایت عملی مردان را نه تنها از نظر سیاسی به مصلحت می‏دانند، زیرا در حال حاضر انحصار قدرت سیاسی عملاً با مردان است. بلکه برای دستیابی به جامعه ای عادل ضروری می بینند. موضوع اخیر ،بر خلاف اولی، به مردان هم اجازه می دهد که مدعی داشتن هویت فمینیستی شوند.
تصویر کردن مردان به عنوان نه دوست و نه دشمن زنان ، گرچه موضوع تازه ای نیست، مایه مباحثات دامنه داری بین فمینیستهاست. پیدا شدن فمینیستهایی رادیکال که برای توضیح دادن انقیاد زنان مفهوم پدر سالاری را دوباره زنده کردند بدین معنی بود که «مسئله مرد» همچنان اهمیت خواهد داشت.

پدر سالاری
در رادیکال ترین شکل پدر سالاری چیزی دانسته میشود بی زمان :مردان همواره در پی این بوده ،هستند و همواره خواهند بود که بر زنان تسلط داشته باشند و از هر وسیله ای چه منصفانه و چه ناشایست، برای رسیدن به این مقصود استفاده خواهند کرد. به علاوه، این تعریف گسترده اعمال قدرت مردانه به دنیاهای «عمومی» سیاست و کار محدود نمی کند: پدر سالاری چیزی قلمداد میشود که تا قلمرو «خصوصی» خانواده و حیطه شخصی روایط جنسی هم ادامه می یابد.
ا
ین عقیده به غالب بودن پدر سالاری سبب پیدایش عبارت«شخصی هم سیاسی است» گشت که بی حد و مرز بودن دامنه پدر سالاری را نشان می دهد.
در بیان ملایم تر، پدر سالاری به عنوان علامت اختصاری شرایطی که زنان نابرابری را،چه در عرصه عمومی و چه در حیطه خصوصی، تجربه می کنند به کار میرود .در این بیان «ضعیف تر»، منظور از پدر سالاری ساختاری است اجتماعی و زاییده معاني مربوط به مذكر و مونث بودن. خلاصه كنيم جنس است. در مقابل، تغییر رادیکال تر از پدر سالاری متکی بر ذاتی بودن تفاوتهای زیست شناختی است و قائل به این است که مردان به طور طبیعی مایل به اعمال قدرت خویش بر زنانند. در حالی که تعبیراول، یعنی نقش متکی بر جنس، برای امکان تغییر در روابط زنان ومردان جا باز می گذارد، تعبیر دوم تلویحاً به معنی خصلتی دگرگونی ناپذیر در روابط دو جنس است: مردان علاقه ای، وشاید انتخابی، برای کم کردن کنترل خویش بر زنان ندارند.
خوب که تا ته قضیه پیش برویم ، این تعبیر از پدر سالاری ، زنان را قربانیان صبور ستم مردان می داند، و از این رو سبب رنجش فمینیستهای دیگری می شود که هم زنان را درجنبه ها وجهات فعالانه تری می بینند و هم تلاش های مشترک زنان ومردان را برای فائق آمدن بر نابرابریهای فرهنگی بین دو جنس لازم میدانند.
یکی از نتایج دشمن قلمداد کردن مردان ،عملاً به عنوان مسئله منحصر و واحدی که زنان در برابر دارند، این عقیده است که راه حل در خود زنان است. نمایندگان نظریه سفت و سخت پنداشتن پدر سالاری عقیده دارند که زنان باید خود را از شرایط ستم کشی آزاد کنند. از این نظر، وظیفه فمینیسم تشویق زنان به شناخت این نکته است که آنان وحدتی عمقی و خواهرانگی با لقوه ای دارند که برای فائق آمدن بر زیر دست بودنشان باید تبدیل به فعل شود. مرکزیت پدر سالاری در بحث کنونی بر چندگانکی فمینیسم افزوده، اما موضوع یکسان بودن/ متفاوت بودن که بدان می پردازد در سراسر تاریخچه آن منعکس است.

تنوع تاریخی
موضوع چند گانگی به موج دوم فمینیسم محدود نمیشود. حتی خود حرف زدن از موج دوم تلويجاً یعنی موج اولی از فمینیسم وجود داشته که متمایز از موجی است که در دهه ۱۹۶۰ شتاب گرفت. از نظر تاریخی، تکامل جنبش فمینیسم خیلی راحت به دو مرحله اصلی تقسیم می شود: اولی از اوایل قرن نوزدهم تا اندک زمانی بعد از جنگ اول جهانی، و دومی از اوایل و نیمه دهه ۱۹۶۰ تا عصر حاضر.
این استعاره موجها نمایا نگر جذر و مدهایی در جنبش فمینیسم است و تلويجاً میرساند که عمدتاً بافعالیتهایی سازمان یافته در جهت دستیابی به برابری زنان همراه بوده است.
با وجود این، ارای فمینیستی پیش از پیدایش جنبشهای اجتماعی و سیاسی هم که به تیلیغ و تهییج برای ایجاد تغییر می پرداختند وجود داشت. دشوار بتوان به لحظه مشخصی اشاره کرد که هر یک از دو موج پیدا شد. گرچه اصطلاحات «فمینیستی-فمینیسم» تا اواخر قرن نوزدهم وارد واژگان زبان نشده بود، مورخان عقاید فمینیستی، برای مثال، نوشته هایی از زنان درباره حقوق زنان پیدا کرده اند که به قرن چهاردهم بر می‏گردد، در حالی که مری آستل «۱۷۳۱-۱۶۶۶» در این اواخر «یکی از نخستین» و، در جایی دیگر، «نخستین فمینیست انگلیسی» قلمداد شده است. 1
آستل که محافظه کار و سلطنت طلب بود، نه از شمول حقوق سیاسی به زنان هواداری می کرد و نه حتی به اکثریت مردان، بلکه بر ظرفیت زنان برای تفکر منطقی تأ کید داشت، تفکری که توجه به زیبا و زنانه بودن به منظورپیدا کردن شوهر آن را از رشد باز داشته است. آستل زنان را ازاندرز میداد که از ازدواج بپرهیزند، ذهنشان را پرورش دهند و اززندگی عاری از وابستگی به مردان لذت ببرند، رشته تجویز هایی که به نظر والری برایسون ، پیش در آمد شماری از عقاید اصلی فمینیسم رادیکال عصر ماست.2
افزون بر صدای تا حدی منزوی فرد مانند آستل، دیرپایی آرای فمینیسی را می توان درهمراه بودنش با فعالیتهای سازمان یافته در جهت تامین حقوق برابر برای زنان دانست. برای مثال: ريشه‏هاي فمنيسم به عنوان يك جنبش را علي الظاهر مي‏توان به ایجاد باشگاههای زنان طی انقلاب فرانسه، یا به فعالیتهای زنان درگیر در جنبش الغای بردگی ومبارزه با مشروبات الکلی در قرن نوزدهم رساند.در مورد الغای بردگی، این فعالیت به متینگ سنکا فالز در ژوئیه ۱۸۴۸ و انتشار «اعلامیه تصمیات و احساسات» انجامید که بند اول آن ادامه اعلامیه حقوق بشر بود:
«ما معتقدیم این حقایق بدیهی‏اند: که تمام مردان و زنان مساوی خلق شده اند. این بیانیه را عامل شتاب دهنده در پیدایش جنبش حق رای برای زنان می دانند که در صدر دستور کار فمینیستهای موج اول بود.»
در این جا اصرار بر این نیست که برای هر فرد، حادثه یا متنی می توان ادعای حق تقدم بر دیگری قائل بود، بلکه طرح کردن این نکته است که مشخصه تاریخچه آرا و فعالیتهای فمنیستی نه پیشرفت ملایم و مداوم، که جهش های ناگهانی است. درباره پیدایش فمینیسم موج دوم اگر بتوان حرفی زد این است که مشخص کردن زمان و نحوه آن حتی مشکل تر است ، بیش از هر چیز به این دلیل که بخش عمده فعالیتهای اولیه در محیط‏های غیررسمی صورت می‏گرفت که زنان به همان اندازه، و شاید بیشتر، درگیر جلسات «ارتقای آگاهی» بودند تا جلسات علنی و مشهورعمومی.1 ماهیت تاحدی درهم و برهم خود این جلسات به رشد اختلافها و تفاوتهایی کمک کرد که همواره مشخصه برنامه فمینیسم بوده است. در حال که نادرست است بگوییم فمینیستهای پیشین تنها به حق رای توجه داشتند.
در دستور کار فمینیسمتهای عصر جدید موضوعهای گسترده تری دیده می شود. به طور خاص، الویتی که به خط مشی مبتنی بر جنسیت طبیعی داده می شود به تقسیم بندیهای درون جنبش زنان افزوده است.

۳- نظریه های فمینیستی با دیدگاه سیاسی
الف: فمینیسم لیبرال اولیه
کتاب دفاع ولستون کرافت یکی از نخستین در خواستها برای تساوی حقوق زنان بود. او برتوانایی عام زنان برای تفکر معقول تاکید میکرد وخواهان فرصتهای تحصیلی مساوی به عنوان وسیله ای برای دستیابی زنان به استقلال شد. زمانی که زنان از آموزشنهای یکسانی برخودار شوند، افرادی که قادر به انجام وظایف خویش در چهارچوب روابطی هم قطارانه اند می توانند از روی عقل به به ازدواج مباردت ورزند.چنین وصلتی بخصوص در بین طبقه متوسط که روی سخنش با آن بود جای الگوی عا م ازدواج را که در آن زنانی «عاطفی» فکرشان به سبب تربیت شدن برای دست نشاندگی در خانه پرورش می یابند و دنبال امنیت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *