منبع مقاله با موضوع در فرانسه و بی‌تفاوتی

ابتدای این داستان خواننده را به یاد داش آکُلِ هدایت می‌اندازد؛ شخصیت اصلی هم نگاهی به زن دارد که شبیه نگاه داش اکل به مرجان است. یعنی همانطور که داش آکل با دیدن مرجان زندگی جاهلانه‌ی خود را فراموش می‌کند، در این داستان هم دایی شُکری هنگامی که به دنبال کبوتر از بامی به بامِ دیگر می‌رسد به زنی برخورد می‌کند و با دیدن او زندگی پیشین خود را فراموش می‌کند.
چوبک در این داستان زبانی شاعرانه را انتخاب کرده که بی‌شباهت به زبان شاعرانه‌ی بوف کور نیست:
«آتش غروب بر آن چشم و چهره، زبانه می‌کشید و شعله‌ی آن رُخ، در دل او شرار افکنده بود. لحظه‌ای پنداشت آن صورت بر جام نقش شده بود، اما شورش آن نگاه زنده، دلش را می‌شکافت. چهره‌ی زن تنگ تر و رقیق‌تر شد و سنگینی آن از پشت شیشه کاهش یافت. او از پشت دریچه گذشته بود، اما نقش اثیری و تابناکش برجای بود و نگاه مرد در آن جفت شده بود، دایی دگرگون شده بود، مست و گُم بود.
شب آمد. زبانه‌ی نگاه زن هنوز دلش را می‌سوزاند و نگاه او از چشمان زن کنده نمی‌شد. آن دو چشم سیاهِ سُرمه‌ناک بر دلش داغ انداخته بود، خیل کبوترها بر دلش آواره بود. مادر و کبوترها و شیراز را از یاد برده بود.» (چراغ آخر، 97)
داستان عُمَرکُشون
داستان اشاره به سنتی دارد که درمیانِ شیعیان بوشهری آن زمان رواج داشته است. آن ها در روز مخصوصی، عروسکی پارچه‌ای از شمایل عمربن خطاب تهیه می‌کردند و طی مراسمِ جشنی آن را آتش می‌زدند.
برداشتِ چوبک در این داستان به نحوی است که انگار دارد داستانی اساطیری برای بچه‌ها تعریف می‌کند. لحن داستان بسیار لطیف، نرم و قابل انعطاف است.
داستان بچه‌گربه‌ای که چشمانش باز نشده بود
صدای بچه گربه‌ای از سوراخ تیر چراغ برق شنیده می‌شود و همین عامل باعث جمع شدن عابران می‌شود. در داستان با «حیوان» و احساسات مردمی روبروییم که هیچ درکی از زندگی ندارند. ضمن این که دو شخصیت اصلی داستان دارای احساسات متضادی هستند. پسربچه‌ای که برای بچه گربه دل‌سوزی می‌کند و سعی دارد او را از توی سوراخ بیرون بیاورد و به خانه‌اش ببرد و مردی که فاقد چنین حسی است، برای همين مخالفت و حتي مانع او می‌شود.
در این میان گربه لاغری جست می‌زند و جوجه‌ای را از توی پیاده‌رو می‌قاپد و خودش را توی سوراخ تیر چراغ برق می‌اندازد تا به بچه‌اش برساند. بچه گربه که می‌فهمد غذا رسیده است، ساکت می‌شود. این موضوع علاوه بر فائق آمدن غریزه حیوانی بر حس ترحم و انسانی، به بی‌تفاوتی حیوان به احساسات دیگران است.
در داستان می‌بینیم که مردم برای بچه گربه ترحم می‌کنند و حتي به خاطر او با هم جدل و بحث می‌کنند اما در نهایت نویسنده احساس ناتورالیستی را بر حس ترحمِ انسانی فایق می‌سازد و از این رهیافت طنز موقعیت را به خوبی نشان می‌دهد.
داستان اسب چوبی
در داستان «اسب چوبی» گرچه حیوانی در آن نقش دارد، اما این حیوان واقعی نیست و چوبی است.
موضوع داستان، حکایت زنی است که در فرانسه با شخصیت اصلی داستان ـ جلال ـ آشنا شده است. با او ازدواج کرده است و با داشتن بچه‌ای از او، برای زندگی به ایران می‌آید، اما جلال او را رها می‌کند، تا با دختر عموي‌ش ازدواج کند.
زن بچه اش را برمی‌دارد تا ایران را برای همیشه ترک کند. تنها مایملک زن، اسب چوبی است که اکنون متعلق به بچه‌ است. اما زن با دیدن اسب، گذشته‌اش و بی‌وفایی شوهرش را به یاد می‌آورد، احساسات‌ش جریحه‌دار می‌شود. آن‌قدر که آرزو می‌کند، کاش هیچ‌وقت به این کشور نیامده بود. پس تصمیم به انتقام می‌گیرد. زمانی که بچه خوابیده است، اسب چوبی را در بخاری آجری می‌اندازد. شاید با این کار انتقام احساسات جریحه‌دار شده و زندگی تباه شده‌اش را بگیرد.
شعله‌های آتش اسب را در برگرفت و چاله بخاری آجری از شعله پر شد و اسب بزرگ بود و کوچک شد و اخم کرد و چلاق شد و پر زد و یله شد و خوابید.
اسب نماد احساسات و نجابت است، اما اسب چوبی نشانه خشکی، سردی و ميرايی است. برای همين زن با سوختن اسب چوبی مرگ احساساتش را تماشا می‌کند:
و زن، شادابی و ُچستی و چابکی و عشق و زندگی و نابودی خود را میان شعله‌های رنگین آن تماشا می‌کرد.
در این داستان زن با تفکر در مورد خود به تنهایی و پوچی زندگی پی می‌برد و این در واقع پیام این داستان است.
داستان آتما سگ من
در این داستان همه عناصر تمثیلی و نمادی هستند، «آتما» در تفسیر برهمنی به معنای روح جهان است و سگ شاهدی ساکت و صامت است که تمثیلی از وجدان و ضمير خفته «من» داستان است.
شخصیت داستان مردی است که تنها زندگی می کند و بطور اتفاقی ناچار می شود سگی را نگهداری کند. نخست از اين موضوع کمی خرسند می شود، شاید که سگ تنهایی او را پر کند، اما وقتی طی یک حادثه دزدی می فهمد سگ نه می تواند دزد بگیرد و نه می تواند در مقابل سگ های ولگرد از خودش دفاع کند و بدتر از آن مزاحم تنهایی او شده است، تصميم می گيرد به زندگی سگ خاتمه دهد. برای همين زهر می خورد و غذای او را آغشته به زهر می کند و آن را جلويش می گذارد و خود از خانه بيرون می رود. مرد تمام روز را بيرون می ماند و وقتی برمی گردد می فهمد سگ غذایش را دست نخورده گذاشته و ساکت و آرام نشسته است. سپس با ديدن مرد به استقبالش می رود. مرد از کار خود پشیمان می شود و غذای زهرآلود را در گوری که از پیش حفر کرده بود می ريزد و همراه سگ به اتاقی می روند تا موسیقی گوش کنند. در آنجا سگ غذای تازه را می خورد و مرد او را نوازش می کند. که ناگاه صدایی می شنود. سخنانی که گناهان مرد را یکی یکی برمی شمرد و او را متحول و دگرگون می کند.
این بخش که بصورت اشعار فلسفی بیان می شود، کمی پيچیده و نمادین است. اما با اين وجود می توان آن را به بگومگوی انسان با خويشتن؛ پيرامون مسائل مربوط به وجدان و ضميرش منتسب کرد.
نکته مهم پايان داستان است که مرد پس از بخود آمدن تصميم مي گیرد به زندگی خود خاتمه دهد. اسلحه اش را از توی کشو بيرون می آورد و روی قلب خود شلیک می کند، اما گلوله به شانه اش اصابت می کند و نمی میرد، بلکه فقط بیهوش می شود. زمانی که بخود می آيد می بيند سگ زخم شانه اش را می لیسد.
قابل ذکر است که در این کتاب یک شعرِ آزاد و بی‌وزن اما آهنگین و یک افسانه هم گنجانده شده که بحث در مورد آن ها را به مقالِ بهتری وامی‌گذاریم.
نقد و بررسی رمان «تنگسیر»
رمان تنگسیر هم مثل چند کارِ دیگر چوبک اشاراتی به زادگاهش، بندربوشهر، دارد. در این رمان پیامِ اخلاقی واضحی منتقل می‌شود: مقابل ظلم ایستادگی کن!