دانلود پایان نامه

تنظيم هيجان نقش مهمي در سازگاري ما با وقايع استرسزاي زندگي دارد (گروس، 1998). بررسی متون و مطالعات روانشناختی، نشان می دهد که تنظیم هیجان، عامل مهمی در تعیین سلامتی و داشتن عملکرد موفق در تعاملات اجتماعی است (تامپسون، 1994). به عنوان مثال، نشانههاي نارسايي تنظيم هيجان در بيش از نيمي از اختلالات محور I و در تمامي اختلالات شخصيتي محور IIاتفاق ميافتد (گروس، 1999). نتايج پژوهشها نشان ميدهند كه ظرفيت افراد در تنظيم مؤثر هيجانها بر شادماني روان شناختي، سلامت جسماني و روابط بينفردي و تعاملات اجتماعي تأثير ميگذارد (گروس، 1999).
اختلال در نظم هیجان پیش بینی کننده ی آسیب روانی فرد در آینده (آبوت، 2005) و عامل کلیدی و مهمی در پیدایش افسردگی، اضطراب، حساسیت های بین فردی و انزوای اجتماعی، بزهکاری، خشونت و رفتار پرخاشگرانه ( بیوریگارد و همکاران، 2001) است.
پژوهش نشان می دهد تفاوت های افراد در استفاده از سبک های مختلف تنظیم هیجان شناختی موجب پیامد های عاطفی، شناختی و اجتماعی مختلفی می شود چنان که استفاده از سبک های ارزیابی مجدد مثبت با عملکردهای میان فردی بهتر و بهزیستی بالا ارتباط دارد (گروس و جان ،2003).
در پژوهش آندرسون، میلر، ریگر، دیل و سدیکیدز، 1994 ( مقصر دانستن خود) و کارور، اسچیر و وین تراب، 1989 (فقدان ارزیابی مجدد مثبت). در پژوهش ریان، مارتین و داهلن (2005) نیز مقصر دانستن خود، نشخوار فکری، فاجعه بار تلقی کردن و ارزیابی مجدد مثبت به عنوان معتبر ترین پیش بینی کننده های هیجانات منفی (افسردگی، اضطراب، استرس و خشم) معرفی شده اند. یو، ماتساموتو و لی راکس (2006) تنظیم هیجان ها را مهم ترین عامل پیش بینی کننده سازگاری مثبت دانسته اند.
در همین راستا گرانفسکی، ریف، جلسمن، ترواگت و کرایچ ، (2007) نیز در مطالعات خود نشان دادند که عموم افرادی که از افسردگی رنج می برند از استراژی های منفی تنظیم شناختی هیجان مانند نشخوار فکری و تلقی فاجعه آمیز در رویارویی با شرایط ناگوار استفاده می کنند.
آلدو و هوکسیما (2010) نشان دادند که راهبردهای منفی تنظیم شناختی هیجان (نشخوار و سرکوبی) در مقایسه با راهبرد های مثبت (ارزیابی مجدد و حل مساله) با اضطراب و افسردگی ارتباط قوی تری دارند.
شواهد بسیاری ثابت می کند که افراد دارای مهارت هیجانی؛ یعنی کسانی که احساسات خود را به خوبی می شناسند، و آن ها را تنظیم می کنند و احساسات دیگران را نیز درک و به طرز اثر بخشی با آن برخورد می کنند، در حوزه های مختلف زندگی موفق و کارآمد می باشد (یار یاری، مرادی، یحیی زاده، 1386). در بررسی یوسفی (1385) نشان داده شده است که مقصر دانستن دیگران، یک متغیر مهم شناختی است که پیش بینی کننده ی افسردگی، اضطراب و عدم بهداشت روانی است.
اگر چه اين يافتهها در مورد علي بودن رابطه بين تنظيم هيجان و اختلالات رواني، چيزي بيان نمي كند، اما برخي از مطالعات درازمدت، اشاره ميكنند كه اشكال در تنظيم هيجان ميتواند كودكان و نوجوانان را براي اختلالات رواني بعدي مانند افسردگي مستعد و آماده كند (حسنی و همکاران،1387).
سامانی و صادقی (1389) نشان دادند که استراژی های منفی (سرزنش خود، سرزنش دیگران، نشخوار فکری، تلقی فاجعه آمیز و پذیرش) دارای همبستگی مثبت معنادار با افسردگی، اضطراب و استرس و استراژی های مثبت (تمرکز مجدد مثبت، برنامه ریزی، ارزیابی مجدد مثبت و توسعه دیدگاه) دارای همبستگی منفی معنادار با شاخص های سلامت روان می باشند.
عبدی و همکاران (1389) نشان دادند که بین سبک های تنظیم هیجان شناختی سازگار (تمرکز مجدد مثبت، ارزیابی مجدد مثبت و تمرکز دوباره بر برنامه ریزی) و سلامت عمومی همبستگی مستقیم وجود دارد. و بین سبکهای تنظیم هیجان شناختی ناسازگار (فاجعه انگاری، سرزنش دیگری و نشخوار فکری) و سلامت عمومی همبستگی معکوس وجود دارد.
به طور كلي، نتايج نشان مي دهند كه افرادي كه ازسبك هاي شناختي ضعيف مانند نشخوارگري، فاجعه انگاري وملامت خويش استفاده مي كنند، نسبت به ساير افراد، بيشتر در برابر مشكلات هيجاني آسيب پذير مي باشند. در حالي كه در افرادي كه از سبك هاي مطلوب ديگر مانند ارزيابي مجدد مثبت استفاده مي كنند، آسيب پذيري كمتر است (گارنفسكي، کرايچ و اسپینهاون، 2000).
پیشینه سبک های دلبستگی
لاریت سن (1993) در مطالعه اي به بررسی روابط بین پیوندهاي عاطفی خانواده و بزهکاري نوجوانان پرداختند. نتایج نشان داد نوجوانانی که به والدین خود دلبسته بوده و آن هایی که زمان بیشتري را با خانواده سپري می کردند، سطوح پایین تري از رفتارهاي بزهکارانه را نشان دادند و از طرف دیگر، نوجوانانی که دلبستگی ضعیفی با والدین داشته و زمان کمتري را با والدین و خانواده سپري کردند بیشتردر معرض بزهکاري قرار داشتند. این متغیر ها با ایجاد فضایی نامناسب در درون خانواده سطح ارتباطی والدین با نوجوان را تحت تأثیر قرار داده و می تواند منجر به بروز رفتارهاي مشکل آفرین و زمینه ساز رفتارهاي بزهکارانه گردد .
تحقیقات نشان می دهد که روابط سرد بین کودک و مراقب اولیه، در تحقق احساس تنهایی در بزرگسالی، بسیار مهم است. پژوهشگران، متوجه شده اند که دلبستگی اضطرابی، بیش از دلبستگی اجتنابی به احساس تنهایی می انجامد (برلین، کاسیدی و بلسکی ، 1995).
رابرتز، گوتلیب و کاسل (1996) در توجیه این رابطه بر این عقیده اند که پیامد روانشناختی سبک های دلبستگی ناایمن در شرایط تنش زا، اضطراب و افسردگی است و پیامد روان شناختی سبک دلبستگی ایمن در چنین شرایطی، آرامش روانی است.
مطالعه ی بشارت، قلی نژاد و احمدی (2000) مشخص کرد که واحد های مورد پژوهش با سبک دلبستگی ایمن نسبت به ناایمن و هم چنین آن هایی که دارای سبک دلبستگی اجتنابی بودند نسبت به سبک دوسوگرا، مشکلات بین شخصی کمتری داشتند. سافورد (2002) نشان داد که احتمال بیشتری دارد افراد با دلبستگی ناایمن، اضطراب و افسردگی را تجربه کنند.
سبكهاي دلبستگي از منابع درونفردي هستند كه ميتوانند سطوح تنش و ناتواني را در شرايط ناگوار تعديل كنند و اثرات منفي تنش را كم رنگ تر جلوه دهند. بنابر نتايج پژوهشها، سبكهاي دلبستگي اهميت پيش بيني كننده ي زيادي در بهداشت رواني دارد (لینلی و جوزف ، 2004).
آلن (2002) در پژوهشی دیگر با بررسی سبک دلبستگی به عنوان پیش بینی کننده ی مهارت هاي اجتماعی و رفتار بزهکارانه در 117 نوجوان 16 تا 18 سال دریافتند که سبک دلبستگی ایمن مهارت هاي اجتماعی را در نوجوانی افزایش می دهد، در حالی که سبک دلبستگی ناایمن پیش بینی کننده ی بزهکاري طی این دوران است. آلن (2005) نشان داد که بین سبک دلبستگی نوجوان و بروز مشکلات رفتاري در دوره ی نوجوانی ارتباط وجود دارد .به عبارت دیگر، سبک دلبستگی ناایمن کودکان و نوجوانان با الگوهاي رفتارهاي سازش نایافته و کنش وري روانی- هیجانی در سال هاي بعدي زندگی مرتبط می باشد. همچنین، دلبستگی ناایمن در کودکان و نوجوانان ممکن است منجر به پرخاشگري بیشتر نسبت به والدین، توجه کمتر نسبت به خواسته هاي آنان و کاهش نفوذ آن ها در کنترل رفتارهاي نوجوانان گردد.
دلبستگی نقش به سزایی در کمک کردن به نوجوان دربرخورد با چالش هاي نوجوانی دارد؛ به طوري که الگوهاي دلبستگی ناسالم در طی دوره ی کودکی مشکل رفتاري و اعمال بزه را در نوجوانی ایجاد می کند (کاسیدی و شیور، 2008). کاسکو، دیورال، اونن، یاسا، یایلا، باساران، تورهال و بکیروگال (2009) نیز نشان دادند که افسردگی را می توان از روی دلبستگی دوسوگرا و حمایت اجتماعی ادراک شده خانواده پیش بینی کرد.
پژوهش جهانبخش (2010) نشان داد که بین مشکلات دلبستگی و میزان افسردگی در دختران همبستگی مثبت و معنی داری وجود دارد.
سامانی (1384) نشان داد که دختران فراری در مقایسه با دختران عادی در زمینه همبستگی با مادر تفاوت معنی داری ندارند، ولی به طور معنی داری از همبستگی عاطفی کمتری با پدر خود برخوردار هستند.