دانلود پایان نامه

دلبستگی به ” پایگاه امن ” منتهی می شود. احساس ایمنی ” رفتار اکتشافی ” ره آورد دلبستگی در ایام طفولیت و اوایل کودکی است. بین رفتار دلبستگی، جستجوی چهره دلبستگی با تمسک به آن و اکتشاف، رابطه ای متقابل وجود دارد (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379).
جدایی فرد از چهره دلبستگی به ” اعتراض جدایی ” می انجامد که غالباً با خشم و اضطراب و تلاش برای اتحاد مجدد توأم است (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379). در صورت تداوم جدایی، ابتدا مرحله نومیدی و نهایتاً مرحله بریدگی یا قطع دلبستگی پدیدار می شود (منصور و دادستان، 1379). اگر این جدایی به صورت موقتی باشد ” یک رفتار دلبستگی دلهره آمیز ” را القاء می کند. این رفتار دلبستگی دلهره آمیز اگر شدید باشد، ایجاد استقلال و ظرفیت های سازش اجتماعی کودک را با اشکال مواجه می سازد. بنابراین هر شکافی که در این مبادله زودرس نخستین روابط (که جریان کودکی و تا دوره نوجوانی استقرار می یابند) ایجاد گردد، می تواند تاثیر قاطعی بر تحول شخصیت داشته باشد و در آینده به اختلالات کم و بیش وخیم مرضی منجر گردد (منصور و دادستان، 1379). به دنبال نظریه ی بالبی بازدید والدین از بیمارستان فراهم شده و یتیم خانه ها به شکل مهد کودک مسکونی با مراقب و سرپرست به سبک خانه توسعه یافت (راتر، 2008). به علاوه تحقیقات طولی سایکوفیزیولوژیک در زمینه زیست شناسی دلبستگی نشان می دهد که پاسخهای فیزیولوژیک خودمختار مانند ضربان قلب و تنفس، و فعالیت محور هیپوتالاموس، هیپوفیز و ترشح آدرنال و در نتیجه مدیریت استرس در آزمایش وضعیت غریب با در نظر گرفتن تفاوتهای فردی، در مراقبت های با کیفیت بالا موفق تر عمل می کند (فوکس، هین ، 2008).
2-4-7-2- نظریه روان تحلیل گری
اکثر کارهایی که در زمینه تحول دلبستگی انجام گرفته به طور مستقیم یا غیر مستقیم متأثر از نظریه روان تحلیل گری است: زیر بنای نظریه دلبستگی در واقع همان مبحث روابط موضوعی است که در روان تحلیل گری مطرح شده است (هریس، 2004).
به اعتقاد فروید، بنیان گذار روان تحلیل گری، کودکان خردسال موجوداتی دهانی هستند که از طریق مکیدن یا بردن اشیاء به دهان ارضاء می شوند و کودکان به کسی وابسته می شوند که لذت دهانی آنان را فراهم سازد. زمانی که مادران لذت دهانی کودک را از طریق غذا دادن ارضاء می کنند، کودکان به آن وابسته می شوند. بر اساس این دیدگاه فعالیتهای مراقبتی والدین، فعالیت های چون شیر دادن که برای حیات کودک ضروری است در شکل دهی دلبستگی نقش بنیادین دارند (هال و لیندزی، 1957؛ به نقل از شیور و میکولینسر ، 2005).
ارضای نیاز کودک از طریق ارضای دهانی، یعنی مکیدن و شیوه های دیگر تحریک دهانی، منجر به ایجاد دلبستگی به پستان ارضاکننده مادر و در نهایت خود مادر می شود (شیور و میکولینسر، 2005). بنابراین از نظر فروید نیاز دلبستگی کشاننده ثانوی است که از ارضای کشاننده نخستین گرسنگی مشتق می گردد (هریس، 2004). فروید دلبستگی کودک به مادر را احساس بی همتایی می داند که بدون تغییر در سراسر زندگی به منزله نخستین و نیرومندترین موضوع عشق می باشد. به اعتقاد فروید کودک پیوسته انرژی لیبیدویی خود را بر کسانی سرمایه گذاری می کند که از وی مراقبت به عمل می آورند. بدین ترتیب دلبستگی کودک به مادر که نوعی سرمایه گذاری روانی از سوی کودک است، بر پایه ارضای نیازهای اولیه او مانند تغذیه، گرمی، مهربانی و کاهش درد از سوی مادر شکل می گیرد. لذا برای فروید منطقی است اگر مادر موضوع نخستین امنیت و عاطفه قرار گیرد (شیور و میکولینسر، 2005).
2-4-7-3- نظریه اریکسون
اریکسون توصیف فروید از مرحله دهانی را گسترش داده است او نخست نشان می دهد که این تنها منطقه دهانی نیست که اهمیت دارد بلکه شیوه ی دهانی تعامل با جهان مهم است. نخستین شیوه مسلط “جزء خود کردن” است که نه فقط تمایل به خوردن از طریق دهان بلکه از طریق همه حواس می باشد “جزء خود کردن” و پس از آن گاز گرفتن و چنگ انداختن به نظر می رسد که از طرق عمومی تعامل “ایگو” را با جهان شامل می شود (کرین، 1943؛ ترجمه فدایی، 1382).
در مرحله اول که اریکسون آن را اعتماد در برابر عدم اعتماد نامیده است کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار کند تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. بنابراین وقتی کودکان احساس کنند که یک والد با ثبات و قابل اتکاء است یک حس اعتماد اساسی به آن والد پیدا می کنند. آنان به این درک می رسند که هر گاه احساس سرما، خیس بودن و یا گرسنگی نمایند می توانند برای رفع رنج روی دیگران حساب کنند. در عوض، چنان چه مواظبت ها پایدار نباشند، ممکن است کودک احساس عدم اعتماد به اطرافیان کند یعنی این احساس که والد غیر قابل پیش بینی و غیر قابل اطمینان است (کرین، 1943؛ ترجمه فدایی، 1382).
بنابراین اریکسون اعتقاد داشت که اعمال غذادهی مادر بر نیرومندی و ایمنی دلبستگی های کودکش تأثیر خواهد داشت. با این وجود او ادعا کرد که پاسخ دهی کلی مادر به نیازهای کودکش از غذادهی مهم تر است. طبق نظریه اریکسون مراقبتی که بدون تناقض به تمام نیازهای کودک پاسخ دهد یک حس از اعتماد نسبت به افراد دیگر را در او پرورش خواهد داد. در حالی که مراقبت “بی ثبات” و “غیر پاسخگو” بی اعتمادی را منجر می شود. به نظر وی کودکانی که اعتماد مراقبین را در طول کودکی کسب نکنند، ممکن است از روابط نزدیک و متقابل در سراسر زندگی اجتناب کنند (شافر ، 2000).
2-4-7-4- نظریه ارتباط موضوعی
ملانی کلاین
” موضوع ” در نظریه ارتباط موضوعی، می تواند یک فرد، یک حیوان یا موجودی بی روح مثل یک پتو یا اسباب بازی باشد به نظر کلاین اولین موضوع برای یک نوزاد تازه متولد شده ، مادر است. البته نه تمام وجود مادر ، بلکه فقط بعضی از قسمت های مادر، مثل پستان او، در رابطه با مادر، کودک دو نوع احساس متضاد را در خود شکل می دهد: از یک سو ، نوزاد تمایل به تصرف موضوع یا هدف را دارد و از سوی دیگر، موضوع به صورت دشمن و خطرناک جلوه می کند و این امر منجر به یک مرحله رشدی ضروری می شود که در آن نوزاد را به دو موضوع خوب یا بد تفسیر می کند. ابتدایی ترین شکل ارتباط موضوعی زمانی اتفاق می افتد که کودک می تواند اشیاء را طبقه بندی کند. در این زمان به نظر کودک، مادر به صورت یک فرد کامل در می آید. اما همین فرد کامل هم دارای جنبه های مثبت و هم دارای جنبه های منفی است. در نتیجه کودک نسبت به مادر دارای دو احساس مثبت و منفی می شود. و این گونه احساس های دو سوگرا باید از طرف کودک تجزیه و تحلیل شود. این تجزیه و تحلیل کودک را قادر می سازد که مادرش را یک فرد جدا و مستقل از خود بداند، گر چه او شدیداً به مادر وابسته است.
پایه های اصلی یک ارتباط اجتماعی بارآور و سودمند زمانی گذاشته می شود که ارتباط مادر و کودک به صورت دوست داشتن، گرم و حفاظتی باشد. ولی اگر رابطه مادر و کودک، مبتنی بر عدم قبول یکدیگر باشد پایه های حسادت، دشمنی و پرخاشگری بنا خواهد شد.
مارگارت ماهلر
به عقیده ماهلر به هنگام تولد، نوزاد بین خود و غیر خود تمایزی قایل نیست و مادر را به عنوان جزیی از وجود خود می داند. ماهلر این مرحله نخستین را همزیستی نامید.
به تدریج کودک تصورات ذهنی یا بازنمایی از اشیاء و چیز های قابل توجه و معنی دار مثل پستان مادر، شیشه شیر، پدر و مادر را شکل می دهد. این نوع درونی سازی، منجر به تشخیص اشیاء و یا تجسم ذهنی آن ها توسط کودک می شود.
ماهلر مرحله ای که کودک می تواند از مادر جدا شود و به استقلال برسد را جدایی– تفرد نامید که آن را به چهار مرحله کوچک تر یا زیر مرحله تقسیم کرد. مرحله تفکیک در حدود 4 تا 5 ماهگی روی می دهد. در این دوره فرعی، طفل از مادرش دور می شود و واجد مهارتهای حرکتی می شود و می تواند بازی کند. از لحاظ تصویری، طفل می تواند دیگران را نگاه و مادرش را با آن ها مقایسه کند. در این مقطع، طفل آن چه را به بدن مادرش تعلق دارد و آن چه را به بدن وی تعلق ندارد بررسی می کند. ماهلر و همکاران (1975؛ به نقل از آلن، 1987؛ ترجمه جمالفر، 1373) برای اشاره به هوشیاری و توجه به دیگران از اصطلاح تخم شکنی استفاده می کنند. اگر مادر در مراحل اولیه خیلی مزاحم و مداخله گر باشد، طفل خیلی از مادر فاصله می گیرد و متمایز می شود.
زیر مرحله تمرین از 9 ماهگی تا حدود 15 تا 18 ماهگی طول می کشد. در این مرحله کشف و دستکاری، به محیط باز و سریع گسترش می یابد و جدایی موقت از مادر نیز افزایش می یابد (آلن، 1987؛ ترجمه جمالفر، 1373).
در نیمه دوم اولین سال زندگی، کودک وارد زیر مرحله ای به نام تمایل به دوستی می شود. در این مرحله کودک بین دو احساس متضاد جدا شدن از مادر و پناه بردن به آن قرار می گیرد. این تضاد بین استقلال و وابستگی باید به شکلی حل شود. یکی از راه های حل این تضاد، این است که کودک بتواند در زمینه ایجاد ارتباط حسنه یا تمایل به دوستی، موفق شود؛ و این امر وابسته به نحوه رها کردن و آزاد ساختن کودک از طرف مادر بوده که حایز اهمیت است. زیرا ممکن است کودک در تمایل به فعالیت های مستقل و در تماس با دیگران با شکست مواجه شود.
زیر مرحله فردیت و ثبات شیء هیجانی در سومین سال زندگی کودک شروع می شود. کودک در این دوره فرعی دارای هویت می شود و تحت تاثیر عشق و تاییدی که در مراحل و دوره های قبلی دریافت کرده، می تواند از مادرش جدا شود. در شروع این دوره، کودک احساس یا تصور می کند مادرش کارهای ” خوب ” وی را تایید می کند. ثبات شیء وقتی پدید می آید که کودک دارای یک خودپنداره با ثبات و در مورد دیگران خصوصاً مادرش شود ( گرینبرگ و میچل ، به نقل از شارف،1983؛ ترجمه فیروز بخت، 1384).