دانلود پایان نامه

الگوی خویشتن، انعکاس گستره وابستگی به پذیرش دیگران است (الگوی منفی خویشتن با وابستگی در ارتباط است) و الگو های دیگران بازتاب گستره اجتناب از ارتباطات نزدیک است (الگوهای منفی دیگران درارتباط با اجتناب است). بر طبق نظر بارثولومیو (1990) افراد با الگوهای مثبت دیگران (مثل غیر اجتناب گر) بسته به درجه وابستگی شان ممکن است به عنوان ایمن یا مجذوب و پریشان طبقه بندی شوند. این الگو به طور قابل توجهی شبیه الگوهای ایمن و دوسوگرای هازن و شیور (1987) هستند. افراد با الگوهای منفی دیگران (مثل اجتناب گر) ، بسته به میزان وابستگی آن ها، ممکن است هم طردکننده و هم توأم با ترس باشند. بنابراین، هم گروه های دارای ترس و هم طرد کننده تمایل به اجتناب از ارتباطات نزدیک دارند اما نسبت به پذیرش دیگران متفاوتند. اجتناب های ناشی از ترس، خواهان صمیمیت هستند اما اعتماد و اطمینان کمی را تجربه می کنند و ترس از طرد شدن دارند، دلیلش این است که آن ها از ارتباط نزدیکی که ممکن است ناشی از فقدان یا طرد شدن باشد و به آن ها آسیب برساند، اجتناب می کنند (بارثولومیو،1990). نمونه های اولیه ای از توصیف های الگوهای دلبستگی چهارگانه را شبیه عبارت سه گانه دلبستگی هازن و شیور (1987) ارائه نمودند.
الف – ایمن: در مقایسه با سایرین راحت تر می توانم با دیگران ارتباط عاطفی نزدیکی داشته باشم. من به راحتی به دیگران وابسته می شوم و آن ها به من وابسته می شوند. من از تنهایی یا این که دیگران مرا نپذیرند، نگرانی ندارم.
ب – انفصال: من بدون ارتباطات عاطفی نزدیک، راحت هستم. برایم مهم است که احساس استقلال و خودکفایی کنم و ترجیح می دهم که نه وابسته به دیگران باشم و نه دیگران به من وابسته باشند.
ج – مجذوب و پریشان: من می خواهم به طور کاملاً عاطفی با دیگران صمیمی باشم، اما من گاهی حس می کنم به اندازه ای که من دوست دارم، دیگران در داشتن ارتباط نزدیک با من، بی میل هستند. من بدون ارتباط نزدیک ناراحتم، اما گاهی اوقات از این که دیگران به اندازه ای که من به آن ها ارزش قایل می شوم برایم ارزش نمی گذارند، نگرانم.
د – ترس: من تا اندازه ای در نزدیک شدن با دیگران احساس ناراحتی می کنم. من خواهان ارتباطات نزدیک عاطفی هستم، اما اعتماد کامل داشتن به دیگران یا وابسته شدن به دیگران را مشکل می دانم. من برخی اوقات از این که به خودم اجازه بدهم که با دیگران خیلی صمیمی شوم، نگرانم چون فکر می کنم که صدمه خواهم دید.
2-4-7- نظریه های دلبستگی
در این بخش به طرح نظریه هایی که به طور مستقیم دلبستگی را بررسی کرده اند می پردازیم. روانشناسان در بیشتر سالهای قرن حاضر به روابط کودکان با کسانی که مراقبت از آن ها را بر عهده دارند تاکید کرده اند و این کنش های متقابل را بر اساس عمده رشد عاطفی و شناختی می دانند. این نظریه پردازان تمام توجه خود را به مادر کودک به عنوان کسی که این محبت، توجه و مراقبتش به کودک احساس امنیت می دهد و اهمیتی اساسی دارد متمرکز کرده اند (مانسن و همکاران، 1985؛ ترجمه یاسایی، 1380).
2-4-7-1- نظریه کردارشناختی بالبی
جان بالبی روانپزشک و روان تحلیلگر انگلیسی (1990-1970) نخستین روان تحلیلگری است که الگوهایی را برای تحول کنش وری شخصیت (یا نظریه غرایز) پیشنهاد کرده است که از نظریه کشاننده های فروید ی فاصله می گیرد. او راه خود را با تکیه بر یافته های عملی جدید تر و اساساً یافته های رفتارشناسی و سیبرنتیک (فرمانگری) از فروید جدا می سازد. بی همتایی و بدیع بودن مفهوم دلبستگی در نظام بالبی در عین تکیه بر آزمایشگری، بیان این فرضیه است که نیاز به دلبستگی نخستین است (منصور و دادستان، 1379). بالبی در قلمرو دلبستگی چند نکته مهم را مورد تاکید قرار می دهد:
اول آنکه کودک از نظر ژنتیکی برای واکنش هایی آمادگی دارد:
کودک به علامات محرکی (به راه افتادن فعالیت، پایان یافتن) پاسخ می دهد که هم از اطلاعاتی مشتق می شوند که ناشی از ارگانیزم اند (سرما، گرما، درد)، و هم از اطلاعاتی که منبعث از محیط (صدای شدید، تاریکی و جز آن) هستند. واکنش های کودک به اهداف ثابتی منتهی می شوند، و در این مورد خاص، واکنش وی عبارت است از تامین مجاورت با یک فرد خاص یعنی مادر که بر همه افراد دیگر مرجح است (منصور و دادستان، 1379). این خواست در کودکی تحت تأثیر جدایی از چهره دلبستگی و بعد ها بر اثر خستگی، تنیدگی، تهدید یا بیماری فعال می شود (هلمز، 1993؛ ترجمه بشارت، 1379).
دوم آنکه رفتار دلبستگی متحول می گردد :
بالبی در آغاز به پنج نظام رفتاری مکیدن، به دیگری آویختن، دنبال کردن، گریه کردن و لبخند زدن اشاره کرده است. این پنج قالب رفتاری معرف رفتار دلبستگی در کودک الزاماً پیش از آن که به دو دسته رفتارهای دنبال کردن یا پیوستن (مکیدن و به دیگری آویختن) و طلبیدن (گریه و لبخند) تقسیم شوند، استقرار می یابند و کودک آن ها را تدریجاً بر پایه ظرفیتهای قبلی سازمان دهی می کند.
کودک در واقع با طیف وسیعی از ظرفیت های بالقوه آمادگی برای عمل به دنیا می آید. ظرفیت هایی که در عمل بتدریج چهره بیش از تمایز یافته را هدف قرار می دهند. در جوامع امروزی این چهره عمدتاً مادر است که غالباً وظیفه مواظبت از کودک را بر عهده دارد. بعد ها دلبستگی با فوریت کمتری متجلی می گردد، چه کودک بر اثر تحول شناختی خویش به وسایل جدیدی مجهز می گردد که از میان آن ها باید به کاربرد رمزها (زبان)، بنا کردن راهبردها، کشش نسبت به دیگر کانون های رغبت اشاره کرده بدین ترتیب، کودک می تواند در مدت های بیش از پیش طولانی تر، با این فکر که مادر وی به هنگام نیاز به سادگی در دسترس وی خواهد بود، خشنود باشد. در این هنگام، تعامل مادر و کودک به شکل ظریف تری در می آید و بر اثر نوعی صلاحیت که به کندی تحول می یابد، کودک این فکر را می پذیرد که مادر وی دارای اهداف خاص خویش است و ایجاد نوعی همسازی برای آن که هر یک به رضایت خاطر لازم دست یابند (پشت سر گذاشتن خود میان بینی ” پیاژه ای ” ) ضروری است (تامپسون، 2008).
تمام این فرایند از سه سال اول زندگی سرچشمه می گیرند و از نخستین روز های زندگی در سازماندهی رفتار دلبستگی مشهوداند. این مرحله ای است که در آن فرد تمام ظرفیت های انسانی را کسب می کند.
رفتار دلبستگی که از نقطه شروع در کودک وجود دارد به تدریج متنوع می گردد، به چهره های معین گسترش می یابد، در تمام زندگی پا بر جا می ماند و تحت اشکال مختلف متجلی می گردد و گاهی حتی تحت اشکال رمزی (نامه نگاری ها، ارتباطات تلفنی) به منظور تأمین تماس بروز می کند. این روابط چند گانه تحت تأثیر متقابل افراد به یکدیگر حداقل در درون خانواده پابرجا می ماند (زانگ و چن ، 2010).
رفتار دلبستگی که هم از یک نیاز فطری و هم اکتساب ها منتج می کردد، دارای کنش مضاعف است:
یک کنش حمایتی، که به اندازه رفتار تغذیه ای و رفتار جنسی مهم است و به کودک فرصت می دهد تا از مادر خویش فعالیت های لازم برای تداوم حیات را بیاموزد. چه تجهیزات رفتاری وی که از انعطاف لازم برخوردارند، و به وی اجازه می دهند که به تقلید بپردازد و سپس به ابتکار دست زند (منصور و دادستان، 1379).
بالبی در توضیح کنش محافظتی رفتار دلبستگی معتقد است که در طول دوره تکامل، انسان همواره در معرض خطرهای گوناگون مانند سرما، گرسنگی، غرق شدن و سایر حوادث بوده است. جهان کنونی نیز علاوه بر خطرات قدیمی مانند آب، آتش و گاهی حیوانات خطرناک، شامل خطرات جدیدی مانند برق، خودرو و امثال آن است، در مقابل این خطرات، گرایش غریزی به حفظ تماس و نزدیکی به چهره های دلبستگی، شانس فرد برای زنده ماندن و تولید مثل را افزایش می دهد. به علاوه الگوی غریزی شامل آمادگی های ژنتیک برای دلبستن به یک فرد و یادگیری درباره این که کدام چهره را انتخاب کند و چگونه رفتار را در ارتباطات با آن چهره سازمان دهد، می باشد (بالبی،1982).
کنش دیگر دلبستگی اجتماعی شدن است:
دلبستگی در جریان چرخه های زندگی از مادر به نزدیکان و سپس به بیگانگان و بالاخره به گروههای بیش از پیش وسیع تری تسری می یابد و به صورت عاملی به همان اندازه مهم برای ساخت دهی شخصیت کودک که تغذیه زندگی جسمانی وی است، در می آید (منصور و دادستان، 1379).