دانلود پایان نامه

کارل راجز معتقد است معلمان در آزمایش های کلاسی باید خود را به خاطر دانش آموزان به خطر اندازند معلم باید مراقب استعداد و دانش افراد باشد. یعنی باید تسهیل کننده آموزش باشد تا به آزادسازی استعداد دانش آموزان کمک کند. معلم باید فراگیر را گرامی بدارد و در او احساس ارزشمندی پدید آورد. این امر از طریق بها دادن به احساسات و عقاید دانش آموز به نتیجه میرسد (اوزمن وکراور ، 1379).
معلم در تدریس خود باید روش و فن دموکراتیک و غیرمستقیم بکارببرد و هدفهای شخصی را به دانش آموزان تحمیل نکند و فقط او راهنمایی کند. برنامه ریزیهای درسی خود را بر پایه نیازها و هدفهای فردی دانش آموزان و به کمک آنان انجام می دهد. از اجبار وتحمیل خودداری کند و به طور مستقیم، فرصتها وامکاناتی فراهم آورد که دانشآموزان به یادگیری برانگیخته شوند وشخصاً فعالیت کنند (شعاری نژاد، 1365).
مارتین بوبر روش گفت وشنود یا گفتگو را مطرح میکند که در آن هر شخص برای شخص دیگر موجودی دارای درک وفهم است و به گفته او گفتگویی است میان یک «من» ویک «تو» (فراهانی، 1384). موضوع محور نیست بلکه دانشآموز محور است ومطالب مورد نیاز او در برنامه درسی گنجانده شوند (شعاری نژاد، 1365).
از آنجا که مسائل آموزشی وتربیتی رابطه نزدیک با مسائل فلسفی دارند وفعالیتهای تربیتی یک جامعه را فلسفه حاکم بر آن جامعه تعیین میکند. بدین معنا که در هر نظام اجتماعی فلسفه معینی حاکم است که به سایر نهادهای اجتماعی از جمله آموزش و پرورش جهت میدهد و بر روی اهداف، برنامه، روش تدریس، روشهای ارزشیابی و… تأثیر میگذارد و از طرفی دوره ابتدایی در نظام آموزش وپرورش کشور ما به دلیل شکلگیری شخصیت کلی دانش آموزان در این دوره حائز اهمیت فراوان می باشد.
2-1-11-6 فلسفه تحلیلی
به کلیه فلسفههای معاصر اطلاق می شود که نقش ووظیفه اساسی فلسفه را تجزیه وتحلیل منطقی وزبانشناختی میدانند، به بیداری وآگاهی کامل در کاربرد مفاهیم تربیتی توصیه میکنند. رشد تکامل ذهنی واجتماعی فرد را هدف تربیت میدانند. این فلسفه میگوید: فلسفه وظیفهای جز توضیح آنچه میدانیم ندارد واین توضیح بدون استفاده از زبان یا کلام غیرممکن است (فرمهینی فراهانی، 1378).
«تلقی که فیلسوفان تحلیلی از فلسفه دارند، بیشتر به یک روش ونوعی فعالیت شبیه هست تا مجموعه‌ای از گزاره‌ها. از این رو، نظام فلسفی سنتی که دارای بخش‌های نظری ودستوری از قضایا هست، نمی‌شود از این نوع فلسفه انتظار داشت» (نلر ، 1377: 106). همین امر موجب شده است که در این مکتب ما به جای نظام فلسفی، بینش فلسفی داشته باشیم.
افرادی نظیر ویتگنشتاین وکارناپ وظیفه اساسی فلسفه را تحلیل درست مسایل زبانشناختی میدانند وبه نظرشان همه ارزشها نسبی هستند (ضمیری، 1374). شناختشناسی این مکتب حاکی از آن است که حقیقت از طریق زبان قابل حصول است. برای جلوگیری از خطا بایستی حدود معرفت که حدود زبان است، مشخص شود. اندیشه‌ها قابل تحلیل به عناصر بسیط هستند که بایستی به تجربه ختم شوند (شعاری نژاد،1370). معتقدند که انسان، دارای امکانات زبان طبیعی است که می‌تواند با ساختن زبان منطقی آن را دقیق‌تر کند. هرگونه ادعاء فراتر از حوزه معرفت و زبان که محدود به تجربه است، بی‌معنی می‌باشد و قابل تحقیق نبوده و ارزش علمی ندارد (یوسفی،1390).
در باب ارزشها معتقدند، قابل تحقیق عینی نبوده ونسبی هستند (شعاری نژاد،1377). آنها هدف آموزش وپرورش را رشد وتکامل ذهنی واجتماعی فرد میدانند و به وحدت کامل بین مواد درسی معتقدند وروش حل مساله را براساس تجربه شخصی برای یادگیری توصیه می نمایند (ضمیری، 1374). روش تحلیلی، سعی می‌کند با تحلیل مفهوم تعلیم وتربیت، ماهیت آن را خاطرنشان کند. برای مثال، پیترز با تحلیل مفهوم تعلیم وتربیت نشان داد که تربیت به سوی اهدافی ارزشمند ترسیم شده است (یوسفی، 1390).
در تنظیم برنامه درسی روی وحدت کامل مواد وموضوع های درسی تاکید میکنند (فرمهینیفراهانی، 1378). توجه فیلسوفان تحلیلی به علوم تجربی وریاضی در غایت اهمیت است. علوم ریاضی که با تلاش‌های راسل، زبان منطقی علوم شده بود؛ به عنوان سازمان‌بخش تلقی می‌شد وعلومتجربی، محتوای این نظام را تشکیل می‌داد. از این رو در برنامه درسی بایستی هم به نظام منطقی وپیوستگی ووحدت توجه شود (شعاری نژاد،1377).
عمده روشی که برای تعلیم وتربیت توصیه میکنند، همان روش خود فلسفه تحلیلی است که راه تجزیه مفاهیم ورساندن آن به مفاهیم بسیط را نشان می‌دهد ونوع برخورد با یک ادعاء، بایستی با نقادی معرفتی صورت گیرد وتأکید بر آن است که نوع استفاده از زبان وحدود آن مورد توجه قرارگیرد و استفاده از مفاهیم بی‌معنی موجب به هم ریختگی ذهن نشود. با توجه به ارزشمندی روش منطقی- ریاضی نزد فیلسوفان تحلیلی، برخی از آنان ساختن تصور منطقی را پیشنهاد می‌کنند. یعنی ساختن اشکال منطقی که ما را در روشن کردن ونظم دادن به مفاهیم کمک می‌کند (یوسفی،1390).
2-1-11-7 بنیادگرایی
خاستگاه اين نظريه که گاهي از آن به ماهيتگرايي نيز تعبير مي شود ريشه در مکتب ايدهآليسم دارد. از بنيادگرايان معروف ميتوان به افلاطون، فروبل، کانت، برادلي، کروچه و… اشاره کرد (گوتگ، 1380).
اصول کلی آنها شامل موارد زیر است:
در بنيادگرايي معيارهاي فکري وعقلي از جايگاه خاصي برخوردار هستند.
بنيادگرايي بر حفظ وانتقال ميراث اجتماعي به نسل هاي بعدي تاکيد ميکند.
انتقال ميراث اجتماعي وفرهنگي به نسلهاي بعدي در راستاي حفظ همبستگي اجتماعي وخيرعمومي صورت ميگيرد.
4- بنيادگرايان بر پرورش ذهن بسيار تاکيد ميکنند (شعاري نژاد،1381).
2-1-11-8 پایدارگرایی
اين نظريه ريشه در رئاليسم دارد واصول اساسي آن را به طور خلاصه ميتوان چنين بيان کرد:
هدف تعليم وتربيت در هر زمان و مکان يکي است وآن عبارتست از رشد انسان به عنوان انسان (شوريني، 1378).
2- طبيعت آدمي ثابت است وچون طبيعت آدمي ثابت وتغييرناپذير است در نتيجه الگوهاي تربيتي نيز بايد ثابت باشند.
3- تعقل عاليترين صفت در وجود آدمي است که بايد براي پرورش وکنترل اميال وغرايز به کار رود.
4- تربيت آماده شدن براي زندگي است نه خود زندگي (گوتگ، 1380)