پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دیوان عالی کشور و موازین شرع

نظر به این که از ماده ی 291 قانون امور حسبی که پذیرفته شدن وصیتنامه عادی را مشروط به تصدیق اشخاص ذی نفع در ترکه دانسته است لزوم تایید ورثه استفاده نمی شود و عدم تصدیق بعضی از وراث مانع نفوذ و اعمال وصیت در سهم وراثی که آن را قبول کرده اند نمی باشد و ماده 832 قانون مدنی نیز موید این معنی است و بر طبق مواد 1275 و 1278 قانون مدنی اقرار هرکس نیست به خود آن شخص نافذ و موثر است و ملزم به اقرار خود خواهد بود. رای شعبه دهم دیوان عالی کشور که وصیتنامه ی عادی را در سهم وراقی که آن را تصدیق کرده اند نافذ دانسته صحیحاً‌ صادر شده است.
3-7- طریقه نوشتن وصیتنامه
Widget not in any sidebars

اینجانب ملا بنویس در کمال صحت و سلامت عقل و روان و با اقرار بوحدانیت خداوند متعال و نبوت حضرت ختمی مرتبت محمدبن عبداله صل اله علیه و اله وسلم و امامت علی بن ابیطالب و حقانیت یازده فرزندان معصومش و انتظار به ظهور آخرین آنها حضرت مهدی موعود علیه سلام عج اله تعالی فرجه الشریف و اعتقاد به معاد و روز رستاخیز بشرح زیر وصیت می نمایم:
اینجانب فرزند ناخلف خود را بعنوان وصی خود قرار می دهم تا پس از فوت اینجانب نسبت به جمع آوری ماترک و باقیمانده اموال اقدام نموده و پس از پرداخت دیون و واجبات شرعیه از جمله انتخاب نایب جهت اقامه پنجاه و پنج سال نماز و شصت سال روزه! و یک سفر حج تمتع! و پرداخت اجرت آنها و نیز پداخت خمس و زکات که میزان آن نزد وصی معلوم و مشخص است (چون دلم برای وراث عزیز سوخته تا بحال خمس و زکات نداده ام) و برگزاری مراسم (سوم، هفتم، چهلم و سالگرد و دو سالگرد و سه سالگرد و …) و کفن و دفن اینجانب مطابق شئونات خانوادگی اینجانب که وصی اینجانب صلاح و مقتضی بداند انجام دهد. پس از آن از اموالی که باقی می ماند تمام بشرح زیر تقسیم نماید: ششدانگ مغازه ام در پاساژ را بنام خود وصی (پسر ناخلفه) و عروس چشم تنگ نماید و تمام ده هکتار باغ واقع در شمال شهر را بتملک خانم گلنسا خانم (همسر صیغه ای و مخفی خودم) در آورد تا از فروش آن خرج دبستان فرزندانمان را بدهد. خانه ی فعلی ام را بنام همسرم نمودم تا بنحو متقتضی از آن استفاده یا فروش نماید و از بقیه باقیمانده یک سوم اموال نسبت به احداث یک دانشگاه اگر نشد یک دبیرستان اگر باز نخواستند یک مدرسه راهنمایی و اگر باز دلشان نیامد پول را خرج کارهای خیر نمایند یک مدرسه شش کلاسه یا یک درمانگاه در یک روستای محروم بسازند و اگر باز دلشان نیامد جهیزیه یک نوعروس را بدهند و بقیه باقیمانده اموال را مطابق موازین شرعی بین بقیه وراث- که برای ملاقات اینجانب با عزراییل لحظه شماری می نمودند و البته خیلی هم بی چشم و رو تشریف دارند- تقسیم نماید بنحوی که نسبت به مورد وصیت برای سایر وراث هیچ حقی و ادعایی باقی نبوده باشد.
در ضمن وصیت می نمایم دفتردار هزینه حق التحریر این وصیتنامه- حالا هرچقدر شد- را از داماد جز جیگر زده ام دریافت نماید. این وصیتنامه در دو نسخه تهیه و تنظیم شده است تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
در ضمن وصیت می نمایم سر ارث و میراث با همدیگر درگیر نشوید و کارتان به جدایی و جنگ و دعوا و دادگاه نکشد آخر می دانید شرم هم خوب چیزی است. فکر آبروی خودتان نیستید فکر آبروی این مرحوم باشید.
مادرتان را هم مجبور نکنید اموالش را بنام شما بزند که اگر این پیرزن را رنجاندید ایشالا خیر از زندگیتان نخورید.
همچنین وصیت می نمایم تا زنده اید کار خیر انجام دهید که دنیا وفا ندارد و وارث هم شرم و حیا. پس از اینجانب عبرت بگیرید که دارم دست خالی به ملاقات پروردگار خود میروم و هیچ توشه و کار خیری پیش نفرستاده ام و تمام عمر برای زن و بچه کار کرده ام و پول درآورده ام. همان زن و بچه ای که تا دم قبر کنارم ماندند ولی داخل آن به همراهم نیامدند. کاش مقداری هم برای خدا کار می کردم.
ای ایها الناس بفکر باشید و قبل از انکه به حسابتان برسند به حساب خود برسید.
دیگر وصیتی ندارم والاسلام
دیدار ما کمتر از بیست سی سال دیگر و به قیامت
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزهای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است،
 قرار میگیرد و آدمهایی که سخت مشغول زندهها و مردهها هستند از کنارم میگذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. 
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. 
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. 
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. 
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطرهی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. 
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوههایش را ببیند. 
کلیههایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند.
 استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. 
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلولهایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند. 
تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود
آنچه را که از من باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.