پایان نامه درباره احترام به خود و انعطاف پذیری


Widget not in any sidebars

بندورا معتقد است كه ايجاد خودباوري در شخص، يا تقويت پندارهاي هر فرد در مورد خودش و يا برداشت‌هاي او درباره توانايي‌هاي خاص خودش در يك زمينه، پس از عبور از يك سلسله فرايندهاي روان شناختي باعث تغيير رفتارها و فعاليت‌هاي او مي گردد. خودباوري بر نوع فعاليت‌هايي كه شخص انتخاب مي‌كند، تلاشي كه صرف آن مي كند، اشتياقي كه براي انجام آن دارد و در نتيجه اي كه ارايه مي دهد تاثير مي‌گذارد (بندورا، 1989).
ديدگاه اريكسون:
اريكسون معتقد است بحران‌هايي كه در هر مرحله از رشد بوجود مي‌آيد اساس سلامت و يا تا سلامت بعدي شخصيت فرد را پايه‌‌ريزي مي‌كنند اگر هر يك از اين مراحل با اين بحران‌ها كه جنبه‌هاي مثبت و منفي دارند و قسمتي از جنبه‌هاي طبيعي رشد محسوب مي‌شود برخورد رضايت‌بخش شود جنبه‌هاي مثبت شخصيت مانند اعتماد به ديگران، خودكفايي و عزت نفس به ميزان بالايي جذب خود مي‌شوند و به اين ترتيب شخصيت به رشد خود ادامه مي‌دهد برعكس اگر تعارض استمرار يابد و يا در اصل به نحو راضي كننده‌اي حل نشود «خود» در حال رشد صدمه مي‌بيند و عناصر منفي شخصيت مانند بي‌اعتمادي شكست و ترديد، احساس حقارت جذب «خود» مي‌شود و در نتيجه شخصيت به شكل ناسالمي رشد مي‌يابد. به عقيده اريكسون والديني كه به كودكان خود اجازه بروز ابتكار نمي‌دهند باعث مي‌شوند كه در آنها احساس گناه، كم ارزشي و گوشه‌گيري بوجود آيد اين كودكان از ابراز وجود مي‌ترسند و ضمن اتكاء شديد به بزرگسالان در گروه‌ها به صورت فعال شركت نمي‌كنند و بيشتر و در حاشيه آنها زندگي مي‌كنند آنها بي‌هدف مي‌شوند و يا جرأت اينكه به دنبال هدف بروند را نخواهند داشت (شاملو، 1370). اريكسون نيز با اصطلاح «من كه هستم» سعي دارد نوعي تقابل خلاق ميان تجسمي كه شخص از خود دارد و تجسمي كه ديگران از او دارند، را بيان كند «من كه هستم» يعني اينكه فرد احساس كند به گروه خود تعلق دارد و گذشته او به اعتبار آينده‌اش داراي معناي خاص است و در اين (كيستي) عوامل خودآگاه و ناخودآگاه نقش دارند. اما فرايند (كيستي) را از فرايند «عزت نفس» ناخودآگاه‌تر مي‌داند (بلوم، 1352).
ديدگاه های((انسان گرايي))
انسان گرايي درروان شناسي معاصر جايگاه مهمي احراز كرده است، به گونه اي كه گاهی در برابر رفتارگرايي، و روان‌كاوي از آن به عنوان ديدگاه سوم ياد مي شود. اين ديدگاه در كل روان شناسي و بويژه در حوضه روان‌شناسي رشد و به طور خاصي در روان – شناسي رشد شخصيت، تاثيربسزايي داشته است (پترسون، 1988). نقش عمده انسان گرايان در بحث رشد شخصيت، موضع گيري در برابرديدگاه‌هاي رفتارگرايي است. رفتارگراها انسان را منفعل و ساخته محيط مي دانند. در حالي كه انسان گراها تاكيد مي كنند كه انسان تحت تأثير انتخاب فعال خويش قراردارد. در بين انسان گراها دو چهره برجسته وجوددارد. «كارل راجرز» و «آبراهام مزلو». ابتدا رشد شخصيت وعزت نفس را از ديدگاه مزلو مطرح مي كنيم و بعد نظر راجرز را بيان مي كنيم.
نظريه مزلو:
مزلو معتقد است همه افراد جامعه مابه يك ارزشيابي ثابت و استوار و معمولاً عالي از خودشان و به احترام به خود يا عزت نفس و يا به احترام به ديگران، تمايل يا نياز دارند(مزلو، 1954). او نياز به احترام را دو نوع مي‌داند كه عبارتند از: احترامي كه ديگران به ما مي‌گذارند و احترامي كه خود به خود مي‌گذاريم. وقتي احساس احترام دروني مي كنيم كه به خود احترام بگذاريم. يعني احساس ايمني دروني و اعتماد به خود پيدا كنيم و خود را ارزشمند و شايسته احساس كنيم زماني كه فاقد احترام به خود باشيم در مقابله بازندگي احساس حقارت – دلسردي و ناتواني مي‌كنيم، اين احساسات خود به وجودآورنده دلسردي و ياس اساسي و يا گرايش‌ هاي روان نژندانه يا جبراني خواهد شد(شولتز، 1977). به نظر مزلو در همه انسان‌ها تلاش يا گرايش فطري براي تحقق خود هست. تحقق خود را مي توان كمال عالي و كاربرد همه توانايي‌ها و متحقق ساختن تمامي خصايص و قابليت‌ها دانست(شولتر، 1977). مزلو در مطالعات خود، دريافت كه نوعي اطمينان دروني و يا حس غلبه در انسان‌ها وجود دارد و آن را، جزء ارزش دادن به خود و اطمينان از شخصيت خويشتن، چيز ديگري تصور نمي كرد. او خودشكوفايي را در به كارگيري و پرورش كامل استعدادهاي بالقوه يعني به فعليت درآوردن «خود» واطمينان از خود مي‌دانست – يعني آن‌گونه شود كه مي تواند بشود. اين بيان مزلواندرز «نيچه» را به ياد مي آورد كه مي گفت «آن چيزي شو كه هستي»(شكركن، 1372).
نظريه ي راجرز:
تصور نسبتاً دائمی هر فرد راجع به ارزشی که او برای خود قائل می‌شود و رابطه این ارزش یا خود واقعی است که شامل تمام افکار، ادراک‌ها و ارزش‌ها که من را تشکیل می‌دهد و من شامل آنچه هستم وآنچه می‌توانم و بر ادراک فرد از جهان تأثیر دارد. پشتکار انسان را موفق می‌کند و بهترین نردبان ترقی است. افرادی که بر عزت نفس و پشتکار خود تکیه دادند، بیش از اشخاصی که به قریحه و مواهب طبیعی خود متکی هستند بر رستگاری و پیشرفت نزدیکند و از خسران دور هستند. نسبت پشتکار و عزت نفس با مواهب طبیعی مثل نسبت اراده است به قابلیت، همانطوری که شخص هر قدر قابلیت انجام کاری را داشته باشد تا اراده انجام آن را نکند به انجامش موفق نخواهد شد، همینطور هم هر قدر انسان، صاحب ذوق و قریحه و هوش باشد تا آن ذوق مقرون به پشتکار و عزت نفس و تلاش نباشد مثمرثمر نیست، پس عزت نفس اساس امید است(سیف‌پناهی، 1378).
مفهوم خويشتن مهمترين پديده و عنصراساسي در نظريه راجرز است. به نظر راجرز، انسان عوامل محيط خود را درك مي كند ودر ذهن خود به آن معني مي دهد- مجموعه اين سيستم ادراكي و معنايي، ميدان پديداري رواني فرد را مي سازد. به مرور كه آگاهي از خود ظاهرمي شود او فرد نيازي شكل مي گيرد كه نياز به توجه مثبت و احترام ناميده مي شود. نياز به دريافت توجه مثبت، آن‌قدر قوي است كه فرد ممكن است آن‌را به تجارت مثبتي كه در جريان تحقيق نفس احساس مي كند، ترجيح دهد. از طريق نگرش هاي مثبت و احترام‌ آميزي كه توسط ديگران نسبت به فرد بروز داده مي شود احترام و توجه مثبت نسبت به خود، به وجود مي آيد. پس از تشكيل نگرش مثبت نسبت به خود، در فرد به جاي آن كه او توجه مثبت و احترام را از ديگران بگيرد، از خودش مي گيرد. به وجود آمدن نگرش مثبت و احترام آميز نسبت به خود در فرد، گام ديگري درجهت ايجاد يك شخصيت خودمختار و سالم است (شفيع آبادي، 1371). هنگامي كه خود رشد مي كند، انسان نسبت به دوستي و قبول ديگران احساس علاقه و نيازمي كند و توجه مثبت نامشروط ديگران را طلب مي‌كند. – راجرز اين نياز را ذاتي انسان مي داند (فريك، 1971).
توجه مثبت كه انسان يك نياز عمومي و بسيار جدي و شايع است. در صورتي‌ كه ناكام بماند- در كودك حالتي مي كند كه راجرز «توجه مثبت مشروط» مي خواند يعني عشق و محبتي كه كودك دريافت مي كند، مشروط به رفتار درست او نسبت با پرورش توجه مثبت مشروط كودك شيرخوار انتظارات مادر را دروني مي سازد و با اين عمل گرايش هاي مادر مي گيرد و در مورد خود بكار مي برد. حاصل اين وضع كه كودك نخست توجه مثبت مشروط را از مادر و سپس از خود دريافت مي كند پيرايش شرايط ارزشمندي است يعني كودك براي ارزشمند بودن خود شرط هايي قايل مي شود و تنها در شرايط خاصي خود را ارزشمند مي‌يابد(شواتز،1977).
خلاصه اين كه راجرز معتقد است كه اگر اوليا از همان اول زندگي به طفل محبت بدون قيد و شرط دهند بعدها از چنان عزت نفسي برخوردار مي شوند كه لزومي در طرد كردن تجارب واقعي نمي بينند و در هر شرايطي خود را انديشمند مي‌دانند چنين شخصي آزاد و رهاست و مي تواند به تحقيق خود بپردازد و سهم استعدادهاي بالقوه‌اش را بپروراند. ليكن اگر اولياء به طفل به طور مشروط مهر و محبت كنند و يا نظر مثبت دهند كودك تجربه هايي را كه با خودپنداريش هماهنگ نباشد طرد و انكارمي كند (شاملو،1370).
2-2-3 خلاقيت
مثل هر مفهوم نظری و انساني ديگر، تعريف خلاقيت نيز تابع گرايشات و برداشت هاي شخصي و مكتبي صاحبنظران است كه در مجموع مشابه به نظر مي رسند. بمنظور جلوگيري از طولاني شدن بحث، ذيلا به ذكر تعاريف خلاصه چند تن از مشاهير زمينه تحقيقات و منابع علمی خلاقيت اشاره مي گردد.
– فرهنگ توصیفی اصطلاحات روانشناسی: “تفکرخلاق تفکری است که مشخصه اصلی آن توانائی کنارگذاشتن فرض های غیرلازم و زایش افکاراصیل است “(برونو، 1370).
– استيفن رابینز(1991): “خلاقیت به معنای ترکیب ایده ها در یک روش منحصر به فرد یا ایجاد پیوستگی بین ایده هاست “(طالب زاده و انوری، 1375).
– استین، پارنس و هاردینگ(1962): “خلاقیت همان چیزی است که به ایجاد یک کار جدید منجر می شود، که در زمانی به عنوان یک چیز قابل دفاع یا مفید یا خشنود کننده مورد قبول گروه قابل توجهی قرار گیرد”.
– مدنیک (1962): “خلاقیت عبارت از سازمان دادن به عناصر همخوانده به صورت ترکیبهای جدیدی است که به خواسته های خاص پاسخ می دهند یا اینکه به گونه ای مفید هستند “.
– فاکس (1966):” فرآیند خلاق به هر نوع فرآیند تفکری گفته می شود که مساله را به طریق مفید و بدیع حل کند”.
– هورلاک (1982): “خلاقیت در واقع همان شکل کنترل شده تخیل است که منجر به نوعی ابداع و نوآوری می گردد”.
– استرنبرگ (1989): ” خلاقیت ترکیبی از قدرت ابتکار، انعطاف پذیری و حساسیت در برابر نظریاتی که یادگیرنده را قادر می سازد خارج از نتایج تفکر نامعقول به نتایج متفاوت و مولد بیندیشد که حاصل آن رضایت شخصی و احتمالا خشنودی دیگران خواهد بود”( کفایت، 1373).
– لوتانز(1992): “خلاقيت به وجود آوردن تلفيقي از انديشه ها و رهيافت هاي افراد و يا گروهها در يك روش جديد، است”(انوري، 2007).