دانلود پایان نامه

منافع خود به روابط اجتماعي شكل مي‌دهند.به اين ترتيب هر دوي اين نظريات نقش انگاره ها و هنجارها را ناديده گرفته و به تأثير آنها بر هويتها توجه ندارند. آنان که روابط ايران و سوريه را در قالب اقتصادي مورد تحليل قرار ميدهند عموماً از منظري ليبراليستي به اين روابط مينگرند و معتقدند پيوندهاي بيشتر اقتصادي به تقويت اتحاد آنها کمک خواهد کرد. از نگاه اين تحليلگران شرايط اقتصادي دو کشور و نيازهاي آنها به يکديگر اين روابط را به سمت اتحاد برده است.
3- سازهانگاري
يکي از چارچوب‌هاي مفهومي مهم در دههي اخير در رشته روابط بينالملل، سازه‌انگاري است، که تلاشي عميق در حوزه فرانظري (هستيشناسي و معرفتشناسي) محسوب ميگردد. سازه‌انگاران به لحاظ مباحث فرانظري در ميانه طيف طبيعت‌گرايان / اثبات‌گرايان از يک سو و پسا ساختار‌گرايان از سوي ديگر و در مباحث محتوايي در ميانه دو جريان واقعگرايي و ليبراليسم قرار دارند.
بر خلاف دو نظريه واقعگرايي و ليبراليسم،‌ سازه‌انگاران بر ابعاد مادي و غير‌مادي حيات اجتماعي تاكيد دارند. توجه سازه‌انگاران علاوه بر پذيرش اهميت واقعيت مادي،‌ به انگاره‌ها،‌ معاني، ‌قواعد،‌ هنجارها،‌ و رويه‌هاست. تأكيد سازه‌انگاران بر نقش تكويني عوامل فكري است كه آنها را در برابر مادي‌گرايي حاكم بر جريان اصلي در روابط بين‌الملل قرار مي‌دهد. سازه‌انگاران معتقدند اين محيط اجتماعي مي‌تواند بر فهم دولت‌ها از منافع‌شان تأثيرگذار بوده و در شكل‌دهي و ساخت‌بندي دولت‌ها موثر باشد. در واقع اين ديدگاه در نفي ذاتگرايي شکل ميگيرد. چرا که سوژه را امري شکل گرفته در تاريخ و زمينه مي‌داند. اغلب نظريهپردازان اونف را به عنوان آغازگر در گسترش سازه‌انگاري به روابط بينالملل مطرح ميکنند. کار او توسط افرادي همچون اشلي، دردريان، والکر، کراتوچويل، دسلر، راگي ودر نهايت ونت پي گرفته شده و ادبيات سازه‌انگاري را در روابط بينالملل گسترش داده‌اند.
جان راگي مهم‌ترين خصوصيت متمايز سازه‌انگاري را در قلمرو هستي‌شناسي مي‌داند. او بر آن است كه سازه‌انگاري سياست بين‌الملل را بر اساس يك هستي‌شناسي رابطه‌اي مي‌بيند و به عوامل فكري مانند فرهنگ،‌ هنجارها و انگاره‌ها بها مي‌دهد. اين رهيافت استدلال مي‌کند که واقعيت بين المللي يک امر اجتماعي برساخته به وسيله ساختارهاي شناختي مي‌باشد که همين ساختارها به جهان مادي معنا ميدهند. به دنبال آن سياست بين‌الملل نيز از اين ديدگاه قلمروي اجتماعي است که ويژگي‌هاي آن نهايتاً از طريق ارتباطات و تعامل ميان واحدهاي آن تعيين ميگردد.
به طور كلي سازه‌انگاري مبتني بر سه فرضيهی اصلي هستي‌شناختي است. برساخته‌ بودن هويت و اهميّت ساختارهاي معنايي و فكري در آن،‌ رابطه متقابل ساختار و كارگزار،‌ و نقش هويت در شكل دادن به منافع و سياست‌ها.
1 – 3. برساختگي هويت
در مقابل دو نظريه واقعگرايي و ليبراليسم كه هويت كنشگران را در نظام بين‌الملل مفروض و ثابت قرار مي‌دهند، ‌سازه‌انگاران بر برساخته‌بودن هويت كنشگران تأكيد دارند و اهميت هويت را در خلق و شكل‌گيري منافع و كنشها مطرح مي‌كنند. هويت از نظر آنها عبارت است از فهم‌ها و انتظارات در مورد خود كه خاص نقش است. كوبالكووا هرچند استفاده از مفهوم هويت را بدون مشكل نمي‌داند، اما بيان مي‌كند كه وقتي هويت سازي ديگران در مقابل آنهايي است كه هويت به آنها متعلق است معادله آسان تر خواهد بود.
سازه‌انگاران معتقدند هويت‌ها را نمي‌توان به شكلي ماهوي يعني جدا از بستر اجتماعي آنها تعريف كرد. بلكه بايد به عنوان مجموعه‌اي از معاني تلقي شوند كه يك كنشگر با در نظر گرفتن چشم انداز ديگران يعني به عنواني يك اُبژه اجتماعي به خود نسبت مي‌دهد. هويت‌هاي اجتماعي برداشت‌هاي خاصي از خود را در رابطه به سايركنشگران نشان مي‌دهند و از اين طريق منافع خاصي را توليد مي‌كنند و به تصميمات سياست‌گذاري شكل مي‌دهند. اين كه «خود» خود را دوست،‌ رقيب يا دشمن «ديگري» بداند، ‌تفاوت زيادي در تعامل ميان آنها ايجاد خواهد كرد.
پس كنشگران به شكل اجتماعي قوام مي‌يابند و هويت‌ها و منافع آنها محصول ساختارهاي اجتماعي بين‌الاذهاني مي‌باشد. بنابراين هويت نيز امري رابطه‌اي است. اين به معناي آن است كه اولاً،‌ هويت‌ها و سرشت تعاملات و روابط ميان آنها ثابت و لايتغير نيست، ثانياً بلوك‌هاي ساختماني واقعيت بين‌الملل هم ذهني و فكري هستند و هم مادي؛ ثالثاً،‌ معنا و اهميت عوامل فكري مستقل از زمان و مكاننيست. بدين‌ترتيب توجه به نقش ساختارهاي فكري و غيرمادي كه جنبه بيناذهني دارند سازه‌‌انگاري را در برابر واقع‌گرايي قرار مي‌دهد. از اين منظر هر هويتي بر مبناي تعريف اجتماعي كنشگر است و ريشه در نظريه‌هايي دارد كه كنشگران به شكل جمعي درباره خود و ديگران دارند و به ساختارهاي جهان اجتماعي قوام مي‌بخشند. سازه‌انگاران معتقدند اين نظام‌هاي معنايي هستند كه تعريف مي‌كنند كنشگران محيط مادي خود را چگونه بايد تفسير كنند. معاني جمعي به ساختارها شكل مي‌دهند. ساختارها به كنش‌ها سازمان مي‌بخشند، با مشاركت در اين معاني جمعي هويت شكل مي‌گيرد و چون هويت امري نسبي و رابطه‌اي است،‌ اهميت يك هويت خاص و تعهد به آن امري ثابت نخواهد بود.
از نظر سازه‌انگاران هويت به ملتها اجازه ميدهد جهان خود را معنادار کنند، به دستهبندي موجوديت‌هاي ديگر اقدام کنند و آنها را دوست و يا دشمن تعريف کنند. دولت‌ها با اين تصورات در صدد تغيير و يا حفظ وضع موجود بر ميآيند، با کشوري متحد ميشوند و يا بر عليه ديگران اقدام مي کنند. در نظر سازه‌انگاران هويت دولت دو معناي متمايز دارد که يکي از آن هويت جمعي است که شامل خصوصيات دروني، انساني، مادي و ايدئولوژيک آن و ديگري هويت اجتماعي است که عبارت است از معنايي که کنشگر در نگاه به ديگران به خود ميدهد.
سازه‌انگاري معتقد است هويت يک دولت با ارجاعاتي ارزشي به گذشته و آينده کشور شکل مي گيرد. چرا که دولت‌ها با روايت تاريخ به شکلي خاص آان را پشتوانه عملکرد امروز خود قرار مي دهند.
2 – 3. رابطه ساختار و كارگزار
براي سازه‌انگاران ساختار و كارگزار به شكلي متقابل به يكديگر قوام مي‌بخشند. سازه‌انگاران از يك سو در برابر برداشت‌هاي فردگرايانه و اراده‌گرايانه‌اي قرار مي‌گيرند كه صرفاً به نيات و كنش كارگزار تأكيد مي‌كنند و ساختارها را چيزي جز مجموعه واحد‌ها يا كنشگران نمي‌دانند و به نقش ساختارها در شكلدادن و قوام بخشيدن به كارگزاران توجه ندارند. از سوي ديگر آنها در مقابل نگرش‌هاي ساختارگرايانه‌اي هستند كه با تمركز بر نقش ساختارها در تعين بخشيدن به هويت و رفتار كنشگران جايي براي نقش آگاهي، فاعليت و عامليت اجتماعي نمي‌گذارند.
از نظر سازه‌انگاران ساختارهاي اجتماعي نتيجه پيامدهاي خواسته و ناخواسته كنش انساني‌اند و در عين حال، همان كنش‌ها يك بستر ساختاري تقليل‌ناپذير را مفروض مي‌گيرند يا اين بستر به عنوان يك ميانجي براي آنها عمل مي‌كند. خود ساختارها به عنوان پديده‌هايي نسبتاً پايدار با تعامل متقابل است كه خلق مي‌شوند و بر اساس آنها كنشگران هويت‌ها و منافع خود را تعريف مي‌كنند.
از ديد سازه‌انگاران اين خودِ كنشگران هستند كه با عمل خود باعث تحول در ساختارهاي هنجاري و فكري مي‌شوند و پس از آن اين ساختارهاي معناي جديد هستند كه هويت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهند. اسميت معتقد است که ساختارهاي فکري از طريق سه سازوکار به هويتهاي کنش‌گران شکل مي دهند: تخيّل، ارتباطات، محدوديت.
3- 3. نقش هويت در شكل دادن به منافع
در دو دههی گذشته سازه‌انگاران اين پيش فرض قراردادي در روابط بين‌الملل را كه اهداف عيني منافع ملي سياست خارجي را هدايت مي‌كند، مورد چالش قرار داده اند. به جاي آنها بر روابط بين هويت و منافع تأكيد مي‌كنند.
از يك نگاه سازه‌انگارانه،‌ منافع ناشي از روابط اجتماعي است و نمي‌توان به شكلي ماقبل تعاملي/ ماقبل اجتماعي از منافع سخن گفت. هويت به مفهوم وضعيت شبيه بودن به برخي بازيگران و تفاوت داشتن از ديگران و شامل ايجاد مرزهايي است كه خود را از ديگران جدا مي‌كند. هويت يك ساخته ذهني و رواني است كه چگونگي فكر كردن،‌ احساس كردن،‌ سنجش و سرانجام رفتار در وضعيت‌هاي مرتبط با ديگران را توضيح داده و تعيين مي‌نمايد.
هويت‌ها هم در سياست بين‌المللي و هم در جامعه داخلي براي تضمين سطوحي از قابليت پيش‌بيني و نظم، امري ضروري به شمار مي‌آيند. توقع‌هاي پايدار ميان دولت‌ها مستلزم هويت‌هاي بين‌الاذهاني است كه به ميزان كافي براي تضمين الگوهاي رفتاري قابل پيش بيني ثبات داشته باشند. جهان بدون هويت ها،‌جهاني آشفته، ‌پراكنده و غير مطمئن است. هويتها سه كاركرد ضروري در يك جامعه انجام مي‌دهند:‌ به ما و ديگران مي‌گويندكه چه كساني هستيم و به ما مي‌گويندكه ديگران كي هستند. وقتي كه هويت ها به ما مي‌گويندكه كي هستيم، در بردارنده مجموعه خاصي از منافع يا اولويت ها و فرصت‌هاي اقدام در قلمرويي خاص و در ارتباط با بازيگراني خاص هستند.
هويت يك دولت، ‌اولويت‌ها و اقدام‌هاي متعاقب آن را بيان مي‌كند و يك دولت، ديگران را مطابق با هويتي كه براي آنها قائل است درك مي‌كند و در عين حال،‌ به‌ طور همزمان هويت خود را از طريق عملكرد اجتماعي روزانه بازتوليد مي‌كند.
4- 3. تحليل سياست خارجي از چشم انداز سازه‌انگاري
در مورد ارتباط سازه‌انگاري و سياست خارجي در ابتدا مي‌بايست به دو نکته اشاره کرد، اول آن‌که به رغم اين که سازه‌انگاري در روابط بينالملل چارچوب هاي منسجم و روشني دارد در حيطه‌ي سياست خارجي اين ادبيات خيلي پيشرفت نکرده است. و دومين نکته آن‌که از آغاز بنيانگذاري رشته روابط بينالملل تا به امروز شکافي اساسي ميان دو حيطه مطالعه سياست خارجي و مطالعه سياست بين الملل وجود داشته که البته سازه‌انگاري با ارائه مباني هستي‌شناسانه خود هميشه در صدد پرکردن اين شکاف بوده است.
سازه‌انگاري معتقد است که گر‌چه دو رشته سياست‌خارجي و سياست‌بين‌الملل مستقل از هم هستند ولي هر دو در فضايي خردگرايانه و پوزيتويستي شکل گرفتهاند که نتيجه آن تلقي ايستاي آنها از ساختار و يا کارگزار بوده است. چرا که هر يک از اين دو رشته تنها به يکي از اين دو بعد مي پردازند. در مقابل سازه‌انگاري با باور به تکوين متقابل “ساختار-کارگزار” هر دو سطح را به فراتر رفتن از تحليل ايستاي خود از ساختار، کارگزار، منافع، هويت، تهديد و همکاري مي‌برد و اين نکته را بيان مي‌دارد که اگر ساختار امري برآمده از کنش متقابل بازيگران است و در اين کنش، بازيگران بر اساس هويت‌هاي متمايز خود که برآمده از محيط داخلي آنهاست دست به کنش ميزنند، به نحو متقابل نيز ساختار به شيوه‌هاي گوناگون هويت، منافع و… آنها را تحت تأثير قرار داده و آن را شکل ميدهد. نتيجه طبيعي اين تحليل قرار گرفتن سطح تحليل سياست خارجي در کنار تحليل سياست بين الملل خواهد بود.بنابر‌اين دولت‌ها بر اساس هويت زمينه‌مند خود جهان را ميسازند و بر اساس آن دست به کنش مي زنند. ولي به طور متقابل نيز در رابطه با آن ساخته ميشوند و هويتشان دچار دگرگوني مي شود. بنابراين سياست خارجي عمل بر ساختن مي‌باشد و بنا به گفته اسميت سياست خارجي آن چيزي است که دولت آن را مي‌سازند.
بنابراين براساس چارچوب مفهومي سازه‌انگاري براي فهم اين که چرا دولت‌ها به منازعه با يکديگر مي پردازند يا اقدام به همکاري ميکنند بايد به بررسي اين پرداخت که دولت‌ها چه تصوري از منافع و محيطي که در آن زندگي مي کنند، دارند وچگونه اين تصور تبديل به خط و مشي سياسي و جهت گيري سياست خارجي آنها مي شود.