دانلود پایان نامه

است.” (دولو،17:1384)
همچنين فرهنگ از ديدگاه مايکل پين اصطلاحي است با کاربردي به واقع نامحدود، که اساسا مي توان آن را به هرچيزي اطلاق کرد.اين اصطلاح را موجودات انساني آفريده اند و از هرچه جزيي از طبيعت بوده، مجزا است.با اين حتال اغلب اين ايده مطرح شده که طبيعت، خود نوعي انتزاع انساني است و داراي تاريخ است؛ بنابراين به نوبه خويش جزيي از فرهنگ به شمار مي رود(پين،424:1382). ازنظر وي واژه ي فرهنگ در اصطلاح روزمره با معناي گوناگون -ولي بودن يک معناي هسته اي مشخص يا مورد توافق عموم- به کار مي رود؛ اما اين واژه در سطح دانشگاهي، به نوعي به مفاهيم و ايده هايي مربوط مي شود که در کل علوم انساني و علوم اجتماعي به وجود مي آيند.(تراسبي،21:1389).
در عصر جديد فرهنگ نه تنها به عنوان عالي ترين دست آوردهاي بشري مورد ستايش قرار گرفته است تا جايي که جامعه ي بين المللي و سازمان علمي، فرهنگي و آموزشي ملل متحد به انتشار اسناد، مدارک، کتب و گزارش هاي متعددي زد تا خاطرنشان سازد کشورهاي توسعه نيافته -به دليل استفاده نادرست از الگوهاي فرهنگي غرب- بدون توجه به منابع، مباني و اصول فرهنگي کشور خود، راه را براي رسيدن به توسعه ناهموار مي سازند.(صالحي اميري، 13:1388).
2-2-1- اهميت فرهنگ
اگر فرهنگ را به تعبير ادگارد شاين به عنوان الگويي از مفروضات اساسي مشترک ميان گروهي از اعضاي سازمان در نظر بگيريم به طوري که مشکلات سازگاري خارجي و انسجام داخلي را حل نموده و به عنوان شيوه صحيح پاسخ به چنين مشکلاتي به اعضاي جديد ياد کنيم بنابراين مي توانيم فرهنگ را يک آموزه ي مشترک انباشته شده ميان يک گروه بدانيم که با محيط خارجي و رشد داخلي سروکار دارد.اين فرآيند موجب بروز مجموعه اي از مفروضات ضمني است که بيان مي دارد مسائل مختلف چگونه کار مي کنند و چگونه بايد کار کنند و ادراکات، افکار، احساسات و اعمال را به عنوان ميان برهايي براي تصميم گيري مي داند(کونگ،267:1389).براين اساس بود که در دهه ي 1980 توجه مديريت به فرهنگ جلب شد، زماني که محققان اعلام کردند که اگر يک فرهنگ مناسب (ترکيبي از ارزش ها، هنجارها و رفتارها) با راهبرد يک سازمان سازگار باشد، نتيجه آن بهبود عملکرد خواهد بود.رابطه ي مفروض ميان فرهنگ و موفقيت سازمان ساده است: عملکرد خوب هنگامي به دست مي آيد که فرهنگ و راهبرد هماهنگ باشند و وظيفه ي مدير اطمينان از اين موضوع است که فرهنگ در راستاي نوآوري راهبردي مورد بهره برداري قرار گيرد.
با عبور از دهه ي 90 ميلادي، پيچيدگي و چالش هاي مرتبط با سازگاري فرهنگ و راهبرد آشکار شد.فرهنگ از يک متغير سازماني که قابل اداره و مهندسي بوده و بتوان آن را تحت کنترل درآورد، بسيار دور بود.در واقع زماني که فرهنگ و راهبرد در مقابل هم قرار بگيرند، به نظر مي رسد که به طور معمول فرهنگ موفق خواهد بود.اصطلاح فرهنگ به عنوان استعاره اي است که “تنوع گسترده اي از معناها و پيام ها را به شکل قوي اقتصادي و احساسي کدگذاري مي کند” و بايد نقطه ي شروع راهبرد باشد(همان:266).

2-2-1- ضرورت فرهنگ در جامعه ايران
اگر فرهنگ را به معناي خاص براي يک ملت،عبارت از ذهنيات، انديشه ها، ايمان، باورها، سنّت ها، آداب و ذخيره هاي فکري و ذهني بدانيم لذا بايد بخش عمده ي فرهنگ را همان عقايد و اخلاقيات يک فرد يا جامعه در نظر بگيريم(آيت الله خامنه اي،1382).رفتارهاي جامعه هم که جزو فرهنگ عمومي و فرهنگ يک ملت است، برخاسته از همان عقايد است.درواقع، عقايد يا اخلاقيات، رفتارهاي انسان را شکل مي دهند و به وجود مي آورند.
خلقيات اجتماعي، رفتارهاي اجتماعي را به وجود مي آورند.بنابراين درست است که مقوله ي فرهنگ
در موارد زيادي شامل رفتارها هم مي شود اما اساس و ريشه فرهنگ، عبارت است از عقيده،
برداشت و تلقي هر انساني از واقعيات و حقايق عالم و نيز خلقيات فردي اجتماعي و ملي.مي توان چند
نمونه از خلقيات اجتماعي و ملي را که براي يک ملت تعيين کننده است نام برد.مثلا عزم و اراده، غرور ملي، احساس توانايي، احساس قدرت بر اقدام و عمل و سازندگي، انضباط، نشاط، همکاري و مشارکت.اگر فرض کنيم ملتي همراه با ايمان و عقيده اي که دارد، اين اخلاقيات را هم دارا باشد، خواهيم ديد که چقدر در رسيدن به اهداف و آرمان هايش، به او کمک خواهد کرد.بنابراين به نظر ما، مقوله ي فرهنگ از نظر تأثيراتش در آينده يک ملت و يک کشور، با هيچ چيز ديگري قابل مقايسه نيست؛ اهميت مقوله فرهنگ از اين جا است(آيت الله خامنه اي، 1389).
اما فرهنگ در کشورمان ايران در سه عرصه مهم و قابل توجه است: اول در عرصه تصميم هاي کلان کشور است؛ يعني فرهنگ به عنوان جهت دهنده به تصميم هاي کلان کشور، حتي تصميم هاي اقتصادي، سياسي، مديريتي، و يا در توليد، نقش دارد.وقتي مي خواهيم ساختمان بسازيم و شهرسازي کنيم، در واقع با اين کار، داريم فرهنگي را ترويج يا توليد مي کنيم يا اشاعه مي دهيم.وقتي توليد اقتصادي هم مي کنيم، درواقع داريم از اين طريق، فرهنگي را توليد مي کنيم؛ اشاعه مي دهيم يا اجرا مي کنيم.اگر در سياست خارجي، فداکاري مي کنيم و تصميمي مي گيريم، عينا همين معنا وجود دارد.بنابراين فرهنگ مثل روحي است که در کالبد همه ي فعاليت هاي گوناگون کلان کشوري، حضور و جريان دارد.فرهنگي که بايد در توليد،خدمات، صنعت، سياست خارجي و تصميمات امنيتي رعايت شود و حدود را معين و جهت را مشخص کند.بنابراين فرهنگ جهت دهنده به تصميم هاي کلان کشور است و در واقع بنا گذاشتن يک مبناي فرهنگي را به ما نشا
ن مي دهد(آيت الله خامنه اي، 1391).
دوم عنوان شکل دهنده به ذهن و رفتار عمومي جامعه است.حرکت جامعه بر اساس فرهنگ آن جامعه است.انديشيدن و تصميم گيري جامعه بر اساس فرهنگ است که بر ذهن آن حاکم است.دولت و اشتباه حکومت نمي تواند از اين واقعيت مهم خود را کنار نگه دارد.وقتي مردم در خانواده، ازدواج، کسب، لباس پوشيدن، حرف زدن و تعامل اجتماعيشان، درواقع دارند با يک فرهنگ حرکت مي کنند، دولت و مجموعه حکومت نمي تواند خود را از اين موضوع برکنار بدارد و بگويد بالاخره فرهنگ وجود دارد و مردم به چيزي فکر مي کنند؛ نه، مسئوليت داريم اين فرهنگ را بشناسيم؛ اگر ناصواب است، آن را تصحيح کنيم؛ اگر ضعيف است، آن را تقويت کنيم، بنابراين فرهنگ به عنوان شکل دهنده به ذهن و رفتار عمومي جامعه هم يکي از ميدان هاي اساسي است(همان).
در عرصه سوم فرهنگ، سياست هاي کلان آموزشي و علمي دستگاه هاي موظف دولت است؛ يعني آموزش و پرورش، آموزش عالي و بهداشت و درمان.دستگاه هاي موظف دولت، بالاخره بايد سياست هاي کلان آموزشي و علمي شان را از مرکزي بگيرند.درست است که آموزش و پرورش خودش يک مجمع مشورتي دارد، ولي او کار ديگري مي کند و نزديک به اجرا است و اما فرهنگ دورتر از اجرا است و کلان تر و وسيع تر نگاه مي کند(hawzah.net)7

2-3- برنامه ريزي فرهنگي
در ادبيات مربوط به برنامه ريزي، اصطلاحاتي همچون برنامه ريزي اقتصادي و اجتماعي ماهيتي جاافتاده و رايج است.ولي برنامه ريزي فرهنگي، ساليان درازي است که در برخي کشورهاي پيشرفته مدنظر برنامه ريزان قرار گرفته است و از دهه ي 1990 بسياري از شهرهاي اروپا در موقعيت هاي مختلف، برنامه ريزي فرهنگي را به عنوان ابزاري براي توسعه ي شهرهاي قديمي و توسعه ي شهرهاي جديد به کار گرفتند؛ تا ضمن تمرکز در بازارها و پيرامون شهرها، بتوانند در جهت توسعه ي سرمايه اجتماعي و توسعه ي محيط هاي خلاق گام مؤثري بردارند(ترياندس،177:1386). برنامه ريزي فرهنگي در کشور ما سابقه چنداني ندارد و مروري بر جايگاه بخش فرهنگ در چند برنامه کلان اقتصادي-اجتماعي کشور، صحت اين ادعا کاملا مشخص مي شود.(رضايي،177:1390)
رابطه ميان فرهنگ و برنامه ريزي از موضوعات بحث انگيز دهه هاي گذشته بوده است.از ديرباز، درخصوص نسبت و رابطه ميان برنامه ريزي و فرهنگ، دو رويکرد کلان مطرح بوده است.بر اساس رويکرد اول، فرهنگ داراي ساختار ويژه اي است که دگرگوني ها و تغييرات آن کاملا تابع سازوکارهاي دروني و تاريخي اش مي باشد و به هيچ رو نمي توان از بيرون و مطابق طرح و برنامه اي خاص، تغييرات پيش بيني شده اي را در آن پديد آورد.اما در رويکرد دوم، فرهنگ مشابه پديده هاي اجتماعي و ضروري قلمداد مي شود و امکان برنامه ريزي را در اين زمينه ميسر مي سازد.ظاهرا تجارب بشر در زمينه ي تغيير فرهنگي که طي دهه هاي اخير صورت گرفته، تا حدي صاحبنظران را متقاعد کرده است که مي توان با برنامه ريزي هاي معين به دگرگوني هاي مطلوب در حوزه ي فرهنگي دست يافت(کاشي،1381).از سوي ديگر، شواهد فراوان در دهه ي اخير مؤيد اين واقعيت است که برنامه ريزي و فرهنگ پذيرفته شده اند و با تدوين متن سياست فرهنگي در دو برنامه ي اول و دوم توسعه ي اجتماعي-اقتصادي کشور، گام هاي عملي در اين راه برداشته شده است (رضايي ، 178:1390).
نتايج حاصل از فعاليت هاي جهاني توسعه فرهنگي از 1988 تا 1997، گام مهمي در تبيين اين موضوع به حساب مي آيد؛ اما مناقشه بر سر آن پايان نيافته است.يکي از چهره هاي شاخص که برنامه ريزي را در مورد فرهنگ عملي مي داند، لرد کلوين نام دارد.وي معتقد است هرچه درک شدني باشد، قابل اندازه گيري است.آن هايي که مي گويند فرهنگ قابل اندازه گيري نيست، در واقع اين انتقاد بر آن ها وارد است که قادر به درک درستي از فرهنگ نيستند.بنابراين مي توان نتيجه گرفت که حرکت هاي برنامه ريزي فرهنگي در جهان، در ادامه ي اين فکر صورت مي گيرد(کوهستاني نژاد،1387)
حد وسطي نيز در دنيا وجود دارد که به دخالت و برنامه ريزي در حوزه ي نظام هاي ارزشي و اعتقادي فرهنگ ها ناباور است، ولي برنامه ريزي براي توليد، توزيع و مصرف، کالاهاي فرهنگي را عقلاني و موجه مي داند.از نظر اين گروه ازآن جا که توليدات فرهنگي داراي ابعاد ارزشي هستند،تقليل پذير به به توليدات اقتصادي نيستند، ولي از آن جا که ماديت دارند و در بازار، رفتار شبه کالايي از خود بروز مي دهند، مستقل از نظام هاي ارزشي فرهنگ هستند.اين ديدگاه، ديدگاه ضرورت فرهنگ ناميده مي شود(اسميت،80:1383)
برنامه ريزي فرهنگي ممکن است جهت بالا بردن نظام مندي عرصه هاي نرم افزاري جامعه، نقش به نسبت محوري ايفا کند که اين خود مي تواند بسترسازي فرهنگي مناسبي براي عرصه هاي سخت افزاري جامعه مثل سياست و اقتصاد باشد(چلبي،1381).از نظر هاگن نيز برنامه ريزي عبارت است از “کاميابي در برابر بحران در هر واقعيتي از زندگيمان” و برنامه ريزي فرهنگي فرصتي براي جامعه به وجود آورد که بتواند نقشه ي راه منحصربه فردي را براي نيازها، اميال و استراتژي ها ايجاد نمايد و به واسطه ي برنامه ريزي استراتژيک، دولت هاي محلي و گروه هاي هنري مي توانند با کار مجلس براي يک پارچگي و انسجام فرهنگ و هنر در اجتماع گام بردارند(نوابخش،120:1386).

2-3-1- تعريف برنامه ريزي فرهنگي
برنامه ريزي فرهنگي فرآيندي است شامل مشاوره و تصميم گيري هاي جمعي که با ياري رساني به دولت محلي به شناسايي منابع فرهنگي و ايده هاي استراتژيک و اين که چگونه ممکن است اين منابع براي يک اجتماع جهت رسيدن به اهداف ش
هري مؤثر باشند و همچنين رويکردي استراتژيک است که به طور مستقيم و غيرمستقيم، منابع فرهنگي جامعه را در جهت دامنه ي وسيعي از فعاليت هاي برنامه ريزي دولت محلي منسجم مي کند.(رضايي،179:1390) بنابراين برنامه ريزي فرهنگي عبارت است از طراحي مجموعه اي از رفتارها، کنش ها و واکنش ها، اقدامات و تدابير براي مسائل فرهنگي بر اساس آينده اي محتمل يا متصور(کچوئيان،1375: 182-163)
نکته مهم درخصوص برنامه ريزي آن است که چون برنامه ريزي فرهنگي با هدف گذاري معقول سياست گذار جهت وصول به اهدافي مشخص و طرق عملي رسيدن به آن اهداف سامان پيدا مي کند در نتيجه در برنامه ريزي فرهنگي بيش از آن که به دگرگوني انديشيده شود، به حفظ تعادلات موجود پرداخته مي شود و به همين جهت ضرورتا بايد عقلاني و عملي باشد.
بنابراين بنياد هر برنامه ريزي فرهنگي، الگويي عقلاني از کنترل يا تحول در عرصه ي فرهنگ است.آن چه وجه عقلاني يک برنامه ريزي فرهنگي را مشخص مي کند، حدود ملاحظه ي افق هاي ممکن تحول در عرصه ي فرهنگ است.در واقع فرض بر آن است که هر حوزه ي فرهنگي در هر زمان و مکان مشخص واجد ساختارها و ويژگي هاي متصلبي است که تحت تأثير اراده ي مسئولان فرهنگي قرار نمي گيرد(رضايي،180:1390).
2-3-2- اهداف برنامه ريزي فرهنگي
به نظر مي رسد برنامه ريزان فرهنگي با برنامه هاي فرهنگي مورد نظر خود در پي تحقق اهداف ذيل مي باشند:
* توسعه و تحکيم روابط فرهنگي با ساير دولت ها و مؤسسات بين المللي
* تعيين ضوابط و مقررات حقوقي حدود و نحوه ي فعاليت اشخاص و نهادها
* نگهداري و احياي مواريث هنريوفرهنگي
* ايجاد تسهيلات و امکانات براي آفرينش هاي فرهنگي وهنري
* تأسيس و توسعه ي وسايل ارتباط جمعي
* گسترش امر آموزش در حوزه هاي مختلف هنري و فرهنگي
* توسعه ي صنعت ايران گردي و جهان گردي
* ايجاد يا توسعه نهادها و مراکز فرهنگي و هنري(اکبري،1381)
همچنين ريچارد برن استين8 در مقاله اي به عنوان “راهنماي رشد مناسب و برنامه ريزي منابع فرهنگي ويسکانسين”9، براي انسجام حفاظت از منابع فرهنگي ساختمان هاي تاريخي، ساختارهاي قديمي و مکان هاي باستاني دلايل و اهدافي را براي برنامه ريزي فرهنگي به شکل زير برمي شمارد:
* قرار دادن اهداف کلي و جزيي حفاظت و نگهداري از منابع تاريخي در جامعه
* آموزش و اطلاع رساني همگاني
* اطمينان يافتن از سازگاري و هماهنگي و يا حذف ناسازگاري در ميان سياست هاي گوناگون و متنوع دولت محلي
* قوانين يک پارچه و کلي براي انتخاب اصول حفاظت تاريخي جديد و يا تقويت اصول حفاظتي موجود
* ايجاد برنامه کاري براي حفاظت و نگهداري فعاليت هاي آينده و ايجاد يک راه و مسير جديد جهت اندازه گيري و پيشرفت(ترياندس،193:1386)
2-3-3- ويژگي هاي عمده ي برنامه ريزي فرهنگي
برنامه ريزي فرهنگي داراي سطحي گسترده، غيرمنعطف و موقعيتي است که ممکن است افراد آن را به عنوان يک پيمان، اجزاي استراتژيک و چشم انداز وسيع درک کنند.ويژگي هاي آن مي تواند به صورت يک پروژه، پيشرفت در مذاکره، رشد گسترده، ظرافت،شمول و در شکل بسيار ويژه و خاص تغيير يابد؛ هرچند بسياري از برنامه ريزي هاي موفقيت آميز به ايجاد ارزش ها و ويژگي هاي محوري ذيل مي انجامد:
* ارائه تعريف بومي از فرهنگ که در آن بر دامنه اي گسترده تر فعاليت هاي هنري و ميراث فرهنگي تمرکز مي شود.
* توصيف و تجويز ارزش هاي هنري و معاني فرهنگي در بين


دیدگاهتان را بنویسید