ي خوش را به بوي من نسبت دهند. سحاب دايه من است، و مهتاب صباغ پيرايه من.
گل: بل که من يوسف مصر لطفم که از دست زليخاي باد جامه‌ام چاک شدست. يعقوب کنعان تحمل‌ام که در خارستان فراق افتاده‌ام. رفيق شادي‌ام که همه روز متبسم و دل جويم. پاکيزه دامنم که در ميان اقران سرخ رويم.
گل: واگر هيچ نمي‌داني ، بدان که من مسافري‌ام که از عالم لطف رسيده‌ام، و شاهدي‌ام که از دريچه کمال جمال داده‌ام. هر که مرا بُويد بر خواجه کاينات صلوات فِرستد، و هر که جُرعه‌اي از تو چشد به شور و شَر ميل کند.
اي مل! تو کيستي که سر به رندي بر آورده‌اي و از مستي، خويشتن را فراموش کرده‌اي؟
گل: تو آن ناحافظي که هرکه با تو همدمي کرد بي‌بَرگ شد، و من همه خود بَرگَم.
گل: و هر که از تو دمي چشيد بي نوا گشت، و بلبلان خود همه نوا از من دارند. بساط سبزه تختگاه من است، و خرابات جايگاه تو.
گل: تورا در نيکوي با من چه سخن است که در بدي تو هيچ سخن نيست.
گل: آسيب تو به هر جا که رسد ناپاک شود، و پاکان خود جامه به آب من خوش بوي کنند.
مُل چون اين ماجرا بشنيد از خَشم بر خود جُوشيد و گفت:
مُل: اي بيهوده گُوي همه رنگ و بوي! اي به صورت بيکوي، به معني بدخوي!
مُل: باد صبا به خيره بر دَهنت را ندريده است، و گلابگر از گزاف آتش در خَرمن روزگارت نزدست ‍!
مُل :ديدي که صحبت خار در تو چگونه اثر کردست و لطافت صورت تو را با کثافت دعوي به چه شِکل اِمتزاج داده!
مُل :چه راست گفته‌اند و اين در معني نيکو سُفته که!
با بدان کم نشين که صحبت بد گرچه پاکي تو را پليد کند
آفتاب بدان بزرگي را پاره‌اي ابر ناپديد کند
مُل :اي چو قارون زردار بي‌سود، اي چون صبح کم بقاء چون شفق خون آلود! تا چند چون تَذُرو به سرخ و سبز صورت غَره شوي. لختي چو طاوس چشم بر پاي خود انداز!
مُل: تا چند به حسن خويش نازي، ساعتي از زشتي رفيق نا جنس ياد آر که. (( الَمَرءُ عِندَ قَرينه)).
همچو طاووس پاي خود مي‌بين هان وهان تا حديت بر نکني
مُل:اي بي معني از دعوي بپرهيز!
مُل:اي نو به جهان آمده با کهنگان مستيز!
مُل :تو به من چه ماني که من هر چه سا لخورده‌تر باشم بهتر بودم، و تو خود از پايان کار هيچ نمي‌انديشي.
مُل :ابر بر عمر کوتاهت مي‌گريد، و برق بر خنده از گزا فت مي‌خندد.
مُل :نمي‌بيني که آيت ((و مَنافِعُ لِلناس)) در شَان من است…..
غلام ساقي خويشم که بامداد پگاه مرا زمشرق خم آفتاب بر کشيد!
چون گل مشاهده کرد که مُل چشم به عربده سرخ کردست و در مجادله و مناظره دعوي شُوخ چَشمي مي کند از سر خشمناک شد و از جهت جنگ آن بي‌باک با پاک پيکان غنچه تيز کرد و همه تن سپر شد و گفت :
گُل: اي مُل تو را چه شدست که در بحث مضطرب شده‌اي، و چون اشتر کَف بر آورده، و چون اسب به سر در آمده. تو را چه بگويم که اگر چه بسيار بر خود جوشيده‌اي اما هنوز خامي، و اگر چه کهنه و سالخورده‌اي اما هنوز همچون طقلان ديوانه و بي آرامي.
گل : خويشتن را آفتاب نام نهادي، اما بسا خورشيد عقل را که به ابر وجود خويش تيره کردي.
گل : مرا به آتش گلابگير طعنه زدي، و آگاه نبودي که من در مُوافقت خَليل الله‌ام.
گل : تو برکت موافقت بين، و در کرامت متابعت نظر کن که وقتي در آتش نيامده بودم همه تن بودم و اين ساعت که از آتش بيرون مي آيم همه جا نم.
گل : پيش از اين اگر بر جاي ايستاده بودم اين زمان گلاب روا نم. ( افشار، 1372 : 56-61).

3. سياسي:
مناظره ي سياسي همچون مناظره ي‌ دو قطره خون از پروين اعتصامي.
اگر شرايط حاکم بر فضاي اثر را در نظر بگيرم، متوجه مي شويم که شاعر در زمان خفقان و اختناق جامعه‌اي شعر را سروده است که هم به عنوان زن محکوم بوده و هم به عنوان انسان آزادي خواه. اينکه پروين قالب مناظره را انتخاب مي‌کند، جاي تأمل دارد .
همان طور که در شعرش مي‌آيد، اعتصامي به خوبي حرف دلش را از زبان دو قطره‌ي خون بيان مي‌کند. دو قطره‌ي خوني که از نظر شباهت ظاهري با هم يکي هستند ولي از نظر وجودي يک دنيا تفاوت دارند. شاعر به خوبي اعتراض خود را نسبت به جامعه و حکومت در قالب مناظره‌ي دو قطره خون بيان مي‌کند. او از زبان هر کدام از قطره‌ها به گروهي از افراد جامعه اشاره مي‌کند و صداي اعتراض آنها را که اغلب قشر ضعيف جامعه هستند را به گوش مخاطب خود مي‌رساند. يکي از علت‌هاي ماندگاري شعر پروين، استفاده صحيح و دقيق او از قالب مناظره مي‌باشد.
مناظره دو قطره خون:
شنيده‌ايد ميان دو قطره خون چه گذشت گه مناظره، يک روز بر سر گذري.
يکي بگفت به آن ديگري، تو خون که ‌اي من اوفتاده‌ام ايجا، ز دست تا جوري.
بگفت: من بچکيدم ز پاي خارکني ز رنج خار، که رفتش بپا چو نيش تري.
جواب داد ز يک چشمه‌ايم هر دو، چه غم چکيده‌ايم اگر هر يک از تن دگري.
هزار قطره خون در پياله يکرنگند تفاوت رگ و شريان نميکند اثري.
ز ما دو قطره کوچک چه کار خواهد خاست بيا شويم يکي قطره بزرگتري.
به راه سعي و عمل، با هم اتفاق کنيم که ايمنند چنين رهروان ز هر خطري.
در اوفتيم ز رودي ميان دريا ئي گذر کنيم ز سرچشمه‌اي بجوي و جري.
بخنده گفت: ميان من و تو فرق بسي است توئي ز دست شهي، من ز پاي کارگري.
براي همرهي و
اتحاد با چو مني خوش است اشک يتيمي و خون رنجبري.
تو از فراغ دل و عشرت آمدي بوجود من از خميدن پشتي و زحمت کمري.
ترا به مطبخ شَه، پخته شد هميشه طعام مرا به آتش آهي و آب چشم تري.
تو از فروغ مي ناب، سرخ رنگ شدي من از نکوهش خاري و سوزش جگري.
مرا به ملک حقيقت، هزار کس بخرد چرا که در دل کان دلي، شدم گهري.
قضا و حادثه، نقش من از ميان نبرد کدام قطره خون را، بود چنين هنري.
درين علامت خونين، نهان دو صد درياست ز ساحل همه، پيداست کشتي ظفري.
ز قيد بندگي، اين بستگان شوند آزاد اگر به شوق رهائي، زنند بال و پري.
يتيم و پيرزن، اينقدر خون دل نخورند اگر به خانه غارتگري فتد شرري.
بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند اگر ز قتل پدر، پرسشي کند پسري.
درخت جور و ستم، هيچ برگ و بار نداشت اگر که دست مجازات، ميزدش تبري.
سپهر پير، نمي دوخت جامه بيداد اگر نبودز صبر و سکوتش آستري.
اگر که بدمنشي را کشند بر سر د ار بجاي او ننشيند به زور از وبتري.

4. اعتقادي:
مناظره ي امام رضا (ع) با عمران صا بى‏ را مي‌توان در قالب يک مناظره ي اعتقادي مورد بررسي قرار داد.
اين مناظره از آنجايي شروع مي شود که جمعيت براي پرسش و مناظره در محضر حضرت رضا (ع) حاضر مي‌شوند و سوالات اعتقادي خود را مي‌پرسند از اين حيث اين مناظره را مي‌توان تحت مباحث کلامي و اعتقادي آورد.
امام رضا(ع) فرمود: اگر در ميان جمعيت عمران صا بى وجود داشته باشد تو هما نى؟
عرض كرد: من عمرانم.
حضرت فرمود: سؤال كن ولى انصاف را از د ست مده و جا نب ياوه ‏سرايى و ستم را فرو گذار.
عمران: به خدا قسم سرورم، منظورم اين است كه برايم مطلبى را اثبات كنى كه به آن چنگ زنم.
حضرت فرمود: بپرس.
در اين موقع جمعيت خود را جمع نموده و متوجه ي جريان مناظره شدند و به يكديگر چسبيده و به هم نزديك مى‏شدند.
عمران گفت: از موجود اول و آنچه آفريده مرا مطلع فرما ؟
حضرت فرمود: اينك كه پرسيدى، درست دقت كن. خداى يكتا پيوسته يكتا بود، بى‏آنكه چيزى با او باشد و بدون حد وحدودى يا عرض و كيفيت و كميتى. پيوسته چنين بود، آنگاه مخلوقى مختلف داراى كيفيت و كميت و اندازه و عرض و طول متفاوت، نه در جايى آنها را نهاد و نه در چيزى محدود نمود و نه در مقابل چيزى قرار داد و نه قبلا نقشه آنها را كشيده بود.
بعد آفريده‏هاى خود را ممتاز و غير ممتاز و جدا و به هم پيوسته و رنگارنگ و داراى طعم و مزه قرار داد. نه اينكه احتياجى به آنها داشته باشد و نه مقامى را جويا باشد كه جز با آفريدن آنها به آن مقام نرسد و با آفريدن آنها در خود زيادى يا نقصا نى نديده، عمران ! توجه كردى؟
عمران : آرى سرورم!
حضرت فرمود: عمران اگر اين آفرينش براى رفع نياز و احتياج او بود چيزهايى را مى‏آفريد كه از آنها مى‏توانست بهره‏مند شود و بايد چند برابر اين‌ها خلق مى‏كرد زيرا هر چه كمك كار و ياور زياد گردد شخص قوى‏تر مى‏شود. با اينكه نياز و حاجت را حد و اندازه‏اى نيست زيرا هر مخلوقى را بيافريند باز در مورد او حاجت و نياز به وجود مى‏آيد. به همين جهت گفتم آفرينش او از جهت احتياج نبود ولى مخلوق را به يك ديگر نيازمند كرد و برخى را به ديگرى برترى داد نه اينكه احتياجى به برتر داشته باشد و نه به واسطه خشمى كه به وجود، بى‏مقدارتر و خوار گرفته باشد.
بعد سخنانى بين آنها رد و بدل شد.
آنگاه عمران پرسيد: آقا بفرمائيد خدا كه يكتا بود و چيزى جز او نبود با آفرينش مخلوقات تغييرى در او به وجود نيامد؟
حضرت رضا(ع) در پاسخ او فرمود: خداى عزوجل با آفرينش موجودات تغييرى نكرده ولى موجودات تغيير يافتند با دگرگونى كه در آنها قرار داد.
عمران: با چه چيز او را مى‏شناسيم؟
حضرت فرمود: به وسيله ي غير خدا (از مخلوقات).
عمران: غير او چيست؟
حضرت فرمود: مشيت و اراده (كه موجب پيدايش موجودات شده). و نام و صفتش و چيزهاى ديگرى كه شبيه اينها است، تمام اينها مخلوق و آفريده شده است و به تدبير اوست.
عمران: آقا، خدا چيست؟
حضرت فرمود: نور است اما به اين معنى كه هادى و راهنماى آفريده‏هاى آسمان و مخلوقات زمين است. ديگر در اين مورد حق توضيح بيشترى بر من ندارى جز اينكه وحدانيت او را برايت اثبات كنم‏.
عمران صابى (براى اينكه اثبات يك نوع تغيير در خدا نمايد) گفت: مگر او اول ساكت نبود قبل از آفرينش موجودات، بعد سخن گفت؟
حضرت رضا فرمود: سكوت وقتى صحيح است كه قبلا كسى صحبتى كرده باشد، بعد مى‏گويند ساكت شد. در اين مورد مثالى مى‏زنم؛ به چراغ كه در باره‏اش سخن گفتن و ساكت بودن صحيح نيست. نبايد گفت چراغ ساكت است و صحبت نمى‏كند (چون سخن گفتن به چراغ ارتباطى ندارد) در مورد خداوند نيز نمى‏توان گفت سخن، گفت به آن معنى كه تو از سخن گفتن درك مى‏كنى كه با زبان و لب و دهان مى‏گويد (بلكه ايجاد صوت مى‏نمايد) مثل چراغ كه نور مى‏بخشد نه به آن معنى است كه تغييرى مى‏كند و حركتى مى‏نمايد و براى بخشيدن نور، اعضا و جوارح خود را به كار مى‏برد. همين كه توالى و پشت سر هم آمدن نور باشد مى‏گوييم، چراغ نور مى‏بخشد. خداوند نيز در آفريدن موجودات، احتياج به حركت و به كار بردن آلت و ابزار يا ف
كر و انديشه تا تغييرى در او به وجود آيد.
عمران گفت: آقا من خيال مى‏كنم خداوند به آفرينش موجودات تغيير حال مى‏دهد.
حضرت رضا (ع) فرمود: سخن محالى گفتى. به همين كه مدعى شدى ذات او به وجهى از وجوه تغيير يابد آيا آتش در ذات خود تغييرى به وجود مى‏آورد؟ يا حرارت خويش را هم مى‏سوزاند؟ يا چشم خود را هم مى‏بيند؟ (يعنى همان طور كه حرارت خود را مى‏سوزاند و چشم خود را نمى‏بيند، خداوند نيز از فعل و كار خود تغيير نمى‏يابد).
عمران گفت صحيح است.
عمران: آقا بفرمائيد آيا خدا در خلق است يا خلق در خدا قرار دارد؟
حضرت فرمود: عمران خداوند منزه از چنين حرفهاست، اينك به لطف خدا برايت مثالى مى‏زنم كه درك كنى. بگو ببينم وقتى به آينه نگاه مى‏كنى و خود را در آن مى‏بينى تو در آينه هستى يا آينه در تو قرار دارد؟ اگر هيچ كدام از شما دو تا در هم قرار نداريد پس به چه چيز خود را در آن مى‏بينى؟!
عمران گفت: به وسيله نورى كه بين من و آينه قرار دارد.
حضرت رضا (ع) فرمود: آيا آن نورى كه در آن آينه است بيشتر از نورى است كه در چشم خود مى‏يابى؟
عمران گفت: آرى.
حضرت فرمود: پس به ما نشان ده.
عمران نتوانست جوابى بگويد.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: پس در واقع نور واسطه شده كه خود و آينه را ببينى بدون اينكه در يكى از شما دو تا داخل شود (پس امكان دارد خداوند نيز تأثير در آفرينش نمايد بدون اينكه او در آنها باشد يا آنها در او باشند) فرمود: براى اين موضوع مثالهاى زيادى هست غير از اين مثال كه جاى اشكال و ايرادى نيست.” وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى ” ‏ در اين موقع حضرت رضا عليه السلام رو به جا نب مأمون نموده فرمود: موقع نماز است.
عمران صابى عرض كرد: آقا بحث و سخن مرا قطع نفرمائيد، قلبم رقت يافته و دلم تكان خورده.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: نماز مى‏خوانم بعد ادامه خواهم داد، از جاى حركت كرد، مأمون نيز برخا ست.
حضرت رضا عليه السلام در داخل مجلس نماز خواند، مردم در خارج پشت سر محمد بن جعفر نماز خواندند، بعد از نماز حضرت در جايگاه خود قرار گرفت و عمران را خواست، به او فرمود: اكنون سؤال كن.
عمران گفت: آقا بفرمائيد آيا يكتائى خدا را با درك كُنه و حقيقت او مى‏يابيم؟ يا با درك صفاتش؟
حضرت فرمود: خداوند آفريننده ي يكتاى بى‏همتا بود، بدون اينكه چيزى با او باشد و دومى داشته باشد. از قبيل چيزهاى معلوم و مجهول، محكم و متشابه، مذكور و غير مذكور و نه هر چه كه بتوان او را چيز ناميد. بودنش را ابتدائى نيست و نه انتهائى و نه به چيزى پايدار است و نه بر روى چيزى ايستاده و نه بر چيزى تكيه كرده و نه در چيزى جاى گرفته. خدا با اين صفات قبل از آفرينش بوده زيرا چيزى جز خدا نبوده.
بدان كه ابداع و مشيت و اراده سه لفظ هستند داراى يك معنى. اولين چيزى كه ابداع نمود و مشيتش به آن تعلق گرفت و اراده كرد همان حروفى بودند كه آنها را ريشه همه چيز قرار داد و راهنما براى هر مدركى و مشخص‏كننده براى هر


دیدگاهتان را بنویسید