دانلود پایان نامه

چيره شود، هر آينه سخني مي گفتم و چيزي از زبان مي گذراندم که اولين و آخرين از آن در تعجب بمانند”.
سپس امام رضا(ع) دست بر دهان مبارک ايشان گذاشت و فرمود:
” اي محمد خاموش شو، چندان که پدرانت ساکت شدند و صبر کن چنان که پيغمبران اولوالعزم صبر کردند. تعجيل مکن که وعده خدايي از بهر اين مردم نيست مگر يک ساعت از روز گذشته باشد که منقرض شود و دولت اهل فسق هلاک گردد”.
نقش خاتم:
نقش انگشتري وي همچون پدرش ” العزة لله” بود. گر چه نقش خاتم او را ” حسبي الله حافظي” و”نعم القادر الله” نيز ذکر کرده اند.
مادر امام:
مادر وي از کنيزان امام رضا (ع) بود که در منابع با نام هاي گوناگون از او ياد شده است. شيخ مفيد، کليني، مسعودي و فضل بن حسن طبرسي از او با نام هاي سُبيکه، از اهالي نُوبه ياد کرده و نام سکينه در برخي منابع، احتمالا مُصحف سُبيکه است. همچنين گفته اند نام وي دُره بود و امام رضا(ع) او را خيزران خوانده است.
او را از خاندان ماريه قبطيه، همسر رسول خدا نيز دانسته اند. نام ريحانه و کنيه ام الحسن نيز براي ايشان ذکر شده است. اين تعداد نام چه بسا از آن روست که کنيزان به دلايلي از جمله تغيير مالکانشان با اسم ها و کنيه هاي گوناگون خوانده مي شوند. وي از زنان منزه و با فضيلت بود که پيامبر درباره اش فرموده بود:
“بابي ابن خيرة الامام الطيبة الفم، المنتجبة الرحم” پدرم فداي پسر بهترين کنيزان که دهاني پاک و رحمي نجيب دارد.
امام رضا (ع) پس از تولد فرزندش محمد در مورد همسرش فرمود: خداوند فرزندي به من ارزاني داشت که شبيه موسي بن عمران است که دريا را مي شکافت و مانند عيسي بن مريم است که مادرش مقدسه و منزهه و طاهره و مطهره آفريده شده بود.

همسران امام:
مأمون پس از ولايت عهدي امام رضا(ع) دخترش ام حبيبه را به عقد وي و دختر ديگرش ام فضل را به عقد امام جواد(ع) در آورد. در اينکه ازدواج حضرت با ام فضل پيش يا پس از شهادت امام رضا(ع) بوده اختلاف است.
در منابع شيعي گزارش مفصلي وجود دارد که شيخ مفيد آن را در ارشاد آورده که مؤيد ازدواج امام (ع) پس از رحلت پدر است. بنابر اين گزارش، مأمون به دليل علاقه بسيارش به حضرت جواد(ع) مي خواست دختر خود ام فضل را به ازدواج وي در آورد. اما عباسيان که از اين امر ناخشنود بودند، به بهانه سن کم امام(ع) مأمون را از اين کار منع کردند.
مأمون براي اقناع آنان پيشنهاد کرد حضرت را امتحان کنند. در روز امتحان، عباسيان قاضي يحيي بن اکثم را حاضر کردند تا با امام بحث فقهي کنند. پس از آنکه امام بر يحيي بن اکثم غلبه يافت، در همان مجلس مأمون دخترش را به همسري او در آورد و مراسم بسيار با شکوهي برگزار نمود.
در اين مراسم که ظاهراٌ در سال 204 هجري بود، فقط عقد ازدواج صورت گرفته است و امام تا سال 215 با او همبستر نشد. ظاهرا رابطه امام جواد(ع) با ام فضل چندان گرم نبود تا جايي که ام فضل در نامه اي به پدرش از کنيز گرفتن امام شکايت کرد. ولي مأمون به شکايت او توجه ننمود و او را از شکايت دوباره منع کرده است. حضرت ازام فضل فرزندي نداشت. همسر ديگر او کنيزي به نام سمانه مغربيه بود که هم فرزندانش از او مي باشند.
مناظرات امام:
در كتاب “عيون المعجزات” روايت شده: هنگامى كه امام رضا(ع) از دنيا رفت، حضرت جواد(ع) حدود هفت سال داشت، در بغداد و ساير شهرها، بين شيعيان در مورد جانشين حضرت رضا(ع) اختلاف شد. عدّه‏اى مانند: ريّان بن صلت، صفوان بن يحيى، محمّد بن حكيم، عبد الرّحمن بن حجّاج و يونس بن عبد الرّحمن و جماعتى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه “عبد الرّحمن بن حجّاج” در حالى كه بسيار پريشان بودند، نشستند و گريه مى‏كردند و آه‏هاى جانسوز مى‏كشيدند، يونس4‏ به آنها گفت: “گريه را كنار بگذاريد، تا ببينيم چه كسى عهده‏دار مقام امامت است، و مسائل خود را از چه كسى بپرسيم، تا حضرت جواد(ع) بزرگ شود؟!”.
ريّان بن صلت‏ برخاست و از شدّت ناراحتى دستش را بر گلوى يونس‏گذاشت، و سيلى بر او مى‏زد و مى‏گفت: “تو كسى هستى كه در نزد ما اظهار ايمان مى‏كنى، ولى شكّ و شرك‏ خود را پنهان مى‏سازى، امامت حضرت جواد(ع) از طرف خدا است، هرگاه او كودك يك روزه باشد همانند پيرمردى عالم. (الأنوار البهية، ص 409)
وقتي شيعياني با سابقه، چون يونس بن عبدالرحمن به شک مي افتند، جماعتي که با حيله وکلک مترسک‌هاي مأمون، چون خاشاک به اين سو و آن سو مي‌روند، کجاي قصه قرار مي‌گيرند. آنچه تاريخ‌ نويسان شيعه و تحليگران به آن اذعان دارند اين است که ابن الرضا(ع) توانست با وجود خردسالي و شيطنت‌هاي عباسيان، با استفاده از بستر مناظره امامت خود را اثبات کند.اينکه نوجواني در فقه، قرآن و روايت به راحتي مدعيان و بزرگان زمان خودش را مات مي‌کند، مسئله کمي نيست.
مناظرات امام جواد(ع) در نوع خود يکي از مهترين و حساس‌ترين مناظرات اسلامي به شمار مي‌رود. چند عامل در اهميت مناظرات ايشان نقش دارد. اول اينکه دوران امام جواد(ع) اوج قدرت عباسيان بوده است که در آن دوران يکي از نوابغ زمان به نام مأمون زندگي مي‌کرده است که بسياري از نويسندگان و محققان به شيعه بودن ايشان اذعان کرده‌اند. مأمون که خود را مشوق علم مي دانست براي ترويج علم و دانش از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌کرد. نمونه‌اي از توجه او در راه اندازي نهضت ترجمه؛ (مأمون اعلام کرده بود که هر کس يک کتاب خارجي را ترجمه کند هم وزن آن کتاب، طلا مي‌گيرد، يک نفر روي کاغذ ضخيم کتابي را آورد که روي هر صفحه‌ي آن فقط يک حرف نوشته شده بود. وزن کتا
ب حدود سه و نيم مَن شد، متصدي مربوطه اعتراض کرد که اين نويسنده کلاه سر خليفه گذاشته است و به مأمون اطلاع داد. مأمون گفت: طلايش را بدهند، چون ما با اين کار سر همه کلاه گذاشتيم (شريعتي: 69).
دکتر شريعتي در کتاب علي ابرمرد تاريخ در صفحه 146 اشاره به وضع نابسامان اجتماع آن روز دارد. به نقل از ايشان برده داري و برده فروشي بزرگترين مسئله اقتصادي روز بود و اصلا برد‌ه‌ها قشري از اجتماع را تشکيل مي‌دادند، در بسياري از شهرها محله‌هايي براي تربيت بردگان وجود داشت.
البته بهره هايي که مأمون از برپايي اين گونه جلسات مي برد، با گذشت زمان، بر اهل علم و دانش روشن گرديد.دومين دليل، وجود فرقه‌هاي منحرف و انشعابات شيعه در زمان امام جواد(ع)است که مي‌توان به فعاليت‌هاي جِدي اسماعيليه و انشعابات آن، و واقفيه اشاره کرد.همچنين وجود برخي از فرقه‌هاي فعال اهل سنت همچون معتزله، اشاعره، مرجئه و خوارج نيز مزيد بر علت شده بود.
سوم اينکه شروع امامت حضرت جواد(ع) در کودکي مي‌باشد. تا آن روز در بين اماميه کسي قبل از رسيدن به سن بلوغ ادعاي امامت نکرده بود و اين موضوع خود به تنهايي زمينه بحث و جدال را بين شيعيان به وجود آورد تا چه رسد به اهل سنت که از ابتدا با جريان تشيع سر ناسازگاري داشتند.
وجود سه دليل فوق و خونخواهي علويان از بني‌عباس به خاطر شهادت امام رضا(ع)، باعث شد مأمون، حضرت جواد(ع) را به بغداد دعوت کند و دخترش ام الفضل را به ازدواج ايشان در آورد. با ورود امام جواد(ع) به دربار، زمينه‌ي بحث و مناظره بين ايشان و عباسيان به وجود آمد. امام از فرصت به وجود آمده کمال استفاده را نمود، ايشان با شرکت در مناظرات، علاوه بر اثبات حقانيتش، براي بقاء تشيع از هيچ تلاشي فروگذار نکرد.

امام توانست با غلبه بر معروف‌ترين فقهاي عصر خود، به چهره‌ي مطرح در اذهان عمومي تبديل شود که در اين مسير تأثير مناظره‌هاي ايشان بر شناخت جامعه از ايشان، قابل تأمل مي‌باشد. درباره ي امام جواد(ع)و احتجاجات ايشان در کتابهايي چون؛ أنيس المؤمنين، إثبات الوصية، إعلام الورى،كشف الغمة، جلاء العيون، الإرشاد، راحة الأرواح، منتهى الآمال، وسيلة الخادم إلى المخدوم، موسوعة الإمام الجواد(ع) و الاحتجاج طبرسي، بحث و بررسي صورت گرفته است.
شهادت امام:
سيد مرتضى در عيون المعجزات نوشته است: معتصم در انديشه نقشه‏اى بود تا بدان امام ابو جعفر (ع) را به قتل رساند و در اين باره با دختر مأمون، همسر امام جواد (ع) سخن گفت و به وى پيشنهاد كرد تا با خورانيدن سم به آن حضرت، وى را مسموم كند. معتصم از كناره‏گيرى دختر مأمون از امام جواد (ع) اطلاع داشت و مى‏دانست آن زن به خاطر آن كه امام جواد (ع) مادر ابو الحسن على (ع)، فرزندش، را بر وى برترى مى‏داد نسبت به امام كينه دارد. از طرفى امام جواد (ع) از آن زن صاحب فرزندى نشده بود. اينها همه دست به دست هم داد تا آن زن به درخواست معتصم پاسخ مثبت گويد. وى سمى در انگور رازقى ريخت و آن را پيش روى امام جواد (ع) نهاد. چون امام (ع) از آن انگور تناول كرد آن زن از كرده خويش پشيمان شد و گريست.(امين، حجتي کرماني، 1376: 232)

دوم: تبيين ظرفيت‌هاي نمايشي مناظرات امام جواد(ع)

متن مناظره اول امام جواد(ع) با يحيي بن اکثم:
ريّان بن شبيب گويد: وقتى مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به عقد ازدواج حضرت جواد (ع) درآورد جماعت عبّاسيّون با خبر شده و بر آنان بسيار گران آمد و از اين تصميم سخت ناراحت شده و ترسيدند كار آن حضرت به همان جا كشد كه كار پدرش امام رضا(ع) انجاميد، و منصب ولايتعهدى مأمون به او و بنى هاشم انتقال يابد، از اين رو با هم گرد آمده و در اين مهمّ به بحث پرداختند.
نزديكان فاميل مأمون نزد او آمده و گفتند: اى أمير المؤمنين، شما را به خدا سوگند كه از اين تصميمى كه درباره تزويج ابن الرّضا گرفته‏اى صرف نظر كنى، زيرا ما در هراسيم. نكند منصبى كه خدا به ما داده از دستمان خارج شود. شما با اين كار لباس عزّتى كه خدا به ما پوشانده از دستمان درآورى، زيرا شما نيك به كينه ديرينه و تازه ي ما به اين دسته (بنى هاشم) واقفيد، و به شيوه ي خلفاى پيشين با اينان آگاهى، كه (بر خلاف شما) آنان را تبعيد كرده و كوچك مى‏داشتند.
ما در آن رفتارى كه شما نسبت به پدرش رضا انجام دادى در هول و هراس بوديم، تا اينكه خود خداوند تشويش ما را از ناحيه او برطرف فرمود، شما را به خدا قسم مبادا دوباره ما را به اندوهى كه به تازگى از سينه‏هاى ما رخت بسته بازگردانى، و نظر خود را در مورد تزويج امّ الفضل از فرزند علىّ بن موسى به سوى فرد ديگرى از خانواده و دودمان بنى عبّاس كه در خور آن هستند بازگردانى؟
مأمون به آنان گفت: امّا هر آنچه ميان شما و اولاد ابى طالب است سبب آن، تنها خود شمائيد و اگر خودتان انصاف دهيد هر آينه آنان (به خلافت) شايسته‏ترند.و امّا رفتار خلفاى گذشته نسبت به آنان كه گفتيد همانا آنان با اين عمل خود قطع رحم و خويشاوندى نمودند و از اينكه من نيز مانند ايشان مرتكب آن شوم به خدا پناه مى‏برم! و قسم به خدا من از آنچه نسبت به ولايتعهدى علىّ بن موسى الرّضا انجام دادم هيچ گونه پشيمان نيستم، و بى‏ترديد من خود از او درخواست نمودم كه كار خلافت را به دست گرفته و من خود آن مقام را از خود دور ساختم، ولى او از پذيرش آن خوددارى كرد و مقدّرات الهى چنان پيش آمد كه ديديد.
امّا اينكه من محمّد بن علىّ را براى دامادى خود انتخاب نمودم تنها بواسطه ي برترى او با خردسالى‏اش در دانش و علم بر تما
م علماى زمان مى‏باشد و به راستى كه دانش او شگفت انگيز است، و من اميد آن دارم آنچه من از او خبر دارم او خود براى تمام مردم آشكار و هويدا سازد تا همه دريابند كه نظر و رأى صواب همان است كه من در باره او انجام داده‏ام!.
عبّاسيّون در پاسخ مأمون گفتند: گر چه رفتار و كردار اين جوان خردسال تو را به شگفتى واداشته و شيفته ي خود ساخته ولى در هر حال او كودكى است كه ميزان معرفت و فهم او اندك مى‏باشد، پس او را مهلت داده و صبر كن تا عالم شده و در دانش دين فقيه گشته و دانش بجويد، بعداً هر چه خواهى در باره او انجام بده!.
مأمون گفت: واى بر شما! من از شما به حال اين جوان آشناترم، او از خاندانى است كه علم ايشان از جانب خدا و بسته به دانش عميق بى‏انتها و الهامات پروردگار است.
پدران او پيوسته در علم دين و ادب از همگان بى‏نياز بوده و دست همگان از رسيدن به حدّ كمال آنان كوتاه و نيازمند به درگاه ايشان بوده است، اگر مى‏خواهيد او را آزمايش كنيد تا دريابيد كه من سخن به راستى گفتم و صدق كلام من بر شما هويدا گردد؟!.
گفتند: ما از آزمايش او خشنوديم، پس اجازه بفرماييد ما كسى را در حضور شما بياوريم تا از او مسائل فقهى و احكام اين دين را پرسش كند، اگر جواب درست داد ما ديگر اعتراضى نداشته و بر شما خرده نخواهيم گرفت، و استوارى و محكمى انديشه أمير المؤمنين آشكار مى‏گردد، و اگر از دادن پاسخ درمانده و عاجز شد در اين صورت سخن ما روشن شود كه تنها از سر مصلحت بينى بوده.
مأمون گفت: هر زمانى كه خواستيد اين مطلب را [در حضور من‏] عملى سازيد.آنان از نزد مأمون خارج شده و رأى همه بر اين شد كه از يحيى بن أكثم كه قاضى بزرگ آن زمان بود بخواهند تا پرسشى از امام جواد عليه السّلام نمايد كه او قادر به پاسخ آن نباشد، و براى اين مهمّ وعده اموالى نفيس و وعده‏هاى فراوانى به او دادند، آنگاه نزد مأمون آمده از او خواستند زمانى را براى اين مطلب تعيين كند كه همه در آن روز در حضور مأمون جمع شوند، مأمون نيز روزى را براى اين مجلس تعيين نمود.
آن روز همه آمدند و يحيى بن أكثم نيز حاضر شد. مأمون دستور داد براى امام جواد عليه السّلام تشكى پهن كنند و دو بالش روى آن نهند، آن حضرت كه نه سال و چند ماه داشت به مجلس آمده و ميان آن دو بالش جلوس فرمود.يحيى نيز مقابل آن حضرت نشسته و أهل مجلس هر كدام در جاى خود قرار گرفتند، و مأمون نيز بر روى تشكى چسبيده به تشك آن حضرت نشسته بود.
يحيى رو به مأمون نموده و گفت: اى أمير المؤمنين اذن مى‏فرمايى از أبو جعفر پرسش كنم؟
مأمون گفت: از خود او اجازه بگير! پس يحيى رو به آن حضرت كرده گفت: فدايت شوم اجازه مى‏فرمايى بپرسم؟
حضرت فرمود: بپرس!.
يحيى گفت: فدايت شوم نظر شما در باره فردى كه در حال احرام، شكارى را بكشد چيست؟
حضرت جواد عليه السّلام فرمود: آيا در خارج از حرم كشته است يا در داخل حرم؟
دانا به مسأله حكم بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا به خطا؟ آن فرد آزاد بوده يا برده؟ اوّلين بار بوده كه چنين كارى كرده يا پيش از آن نيز انجام داده؟ شكار از پرندگان بوده يا غير آن؟ شكار كوچك بوده يا بزرگ؟ اصرار بر چنين كارى دارد يا نادم و پشيمان است؟شكار در شب اتّفاق افتاده يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا احرام حجّ؟!
يحيى بن أكثم از فرمايشات امام عليه السّلام مات و مبهوت شد و آثار عجز و ناتوانى در سيمايش هويدا شده و زبانش به لكنت افتاد، به نوعى كه اهل مجلس آن


دیدگاهتان را بنویسید